_Cherry Tree_

زندگی زیر سایه درخت گیلاس :)

+ چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ | 21:37 | za#ra

الان یه خانومه تو مترو داشت با چند نفر دیگه صحبت میکرد و واقعا برای اولین بار دیدم تو این مملکت یه نفر داره حرف درست رو میزنه و منطقی حرف میزنه. خوشحال شدم که هنوزم آدمایی هستن که نگاه صفر و صدی ندارن و منطقی و واقع بینانه به همه چیز نگاه میکنن:))

حداقل فهمیدم تو این موضوع تنها نیستم:)

شایع عزیزم🤓

+ چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ | 10:9 | za#ra

دوران کنکور کارشناسی آهنگای "یاس" بهم انرژی میداد.

اما حالا آهنگای "شایع" بهم انگیزه میده:)

آهنگ "اینجانب" از شایع رو خیلی دوست دارم:)))

آهنگای (از صفر، این سری، استثنائی، یه جا یهو برمیخوره بهت) هم خیلی خوبن:))

دیکشنری سخن‌گو

+ چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ | 7:24 | za#ra

یه ویجت کلمه‌ی روز از فست دیکشنری آوردم رو صفحه اصلی گوشیم که هر روز یه کلمه جدید و با معنیش یاد میده.

و این چند روزه متوجه شدم که کاملا برنامه ریزی شده و مهندسی شده داره یه سری کلمات رو نشون میده که وقتی به هم وصلشون کنی داره یه حرفی رو میزنه...

نمیدونم فست دیکشنری مربوط به ایرانه یا سروراش خارجیه ولی خب، عجیبه که هر روز روی صفحه گوشیم یه اسم رمز می‌بینم...

+ سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ | 21:44 | za#ra

چقدر خوشحالم که از عالم و آدم بی‌خبرم

واقعا بهترین کار ممکن دوری از اخبار و اینستاگرامه

خدایا مرسی

+ دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ | 1:23 | za#ra

حوصله ندارم به چیزای بد فکر کنم

عوضش به این فکر میکنم که چقدر خوبه این اضطراب و تپش قلب لعنتی چند روزیه دست از سرم برداشته:)

احساس میکنم خدا واقعنی بغلم کرده و نمیذاره آب تو دلم تکون بخوره:)))

پ.ن: شاید ناراحت و عصبی بشم، ولی مضطرب نمیشم و این عالیه:)))

روزت مبارک...

+ شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ | 11:46 | za#ra

میخواستم بعد از یک سال بهت زنگ بزنم و روزت رو تبریک بگم...

اما واقعا سخت بود بعد از این همه وقت صحبت کردن باهات...

اونم من که همینجوریشم با تماس تلفنی راحت نیستم...چه برسه به حرف زدن با تو...

راستش اصلا برام مهم نبود که این روز رو بهت تبریک بگم یا نگم...

اما خب...

بهت یه پیام کوتاه دادم...بدون هیچ حسی...

اینکه گاهی دلم برات تنگ میشه رو انکار نمیکنم...

اینکه اون مراجعمون شبیه توعه و منو یاد تو میندازه رو انکار نمیکنم...

اینکه نبودنت رو خیلی حس میکنم گاهی، انکار نمیکنم...

ولی کاش به جای تو، آدم بهتری توی زندگی من بود...

آه بیخیال...

تقصیر من نیست این فاصله ها...

خودت هیچ وقت نتونستی برای من امن باشی...

فقط دلم برای خودم میسوزه که همیشه باید جای خالی تو رو دنبال خودم بکشم همه جا...

به هر حال...

روزت مبارک:)

پ.ن: جواب پیامم رو ندادی...دل به دل راه داره:)

هفتمین سال...

+ شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ | 1:37 | za#ra

ولی من معتقدم همه چیز بعد از رفتن شما سیاه شد...

تمام شوم بختی های ما از بعد از رفتن شما شروع شد...

انگار نفرین شدیم...

کاش بودید...

کاش این روز ها بودید...

فقط شما میدانستید باید چه بگویید و چه کار کنید...

شما گوش شنوا بودید...

آن موقع ها نمی‌فهمیدم...بچه بودم...

اما الان بزرگ شدم و فهمیدم که چه نوری از خانه‌مان پر کشید...

و چه تاریکی عمیقی که بعد از شما بر دل هایمان نشست...

شما که حتی نامتان هم "حق" است...

کاش بودید...

برای ما، برای دختران و پسران زخم خورده‌تان دعا کنید...

نبودنتان این روز ها عجیب پررنگ است...

پ.ن: روزتان مبارک آقا...🤍🕊

جاده‌ی یک طرفه...

+ جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴ | 11:21 | za#ra

من دلم برای دوستام تنگ میشه

ولی اونا دلشون برای من تنگ نمیشه

پس وقتی برای هزارمین بار که بهشون ابراز دلتنگی کردم و هیچی به هیچی، دیگه سکوت میکنم...

دلتنگی ها را در دل باید کُشت، چون هرکسی شایسته احساسات خالصانه‌ی تو نیست...

+ پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ | 23:29 | za#ra

از بی فرهنگی و بی شعوری همسایه هام دیگه واقعا خسته شدم...

دیگه توان تحمل این احمقا رو ندارم...

فقط امیدوارم زودتر این بیست روز بگذره و از دست این محله و آدمای روانیش راحت بشم...

شاید دنیا به ما هم بخنده...

+ پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ | 23:6 | za#ra

سخت ترین کار تو این روزا متمرکز موندن روی هدف و آینده و تلاش و تلاش برای داشتن یک زندگی سالمه...

گاهی از خودت میپرسی اگه فردایی نبود چی؟ پس کِی زندگی کنم؟!

گاهی هدفت رو گم میکنی...با خودت میگی واسه چی دارم میدوم؟

گاهی فکر میکنی تهش هیچی نیست و قرار نیست اتفاقی بیفته و همش الکی روزاتو پشت سر گذاشتی...

گاهی دلت میخواد گریه کنی، غر بزنی، حتی یه وقتایی میزنی زیر میز و کلا همه چیزو به هم میریزی...

من بهت حق میدم...

حق میدم که خسته بشی...

هیچ وقت فکرشو نمیکردی به این روزا برسی...

فقط امیدوارم این روزا زودتر بگذره...

continue

و خدا چشمک می‌زند؛)

+ پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ | 0:43 | za#ra

خدای خوب و عزیزم

دیشب که باهات حرف زدم و خوابیدم

از صبح که بیدار شدم یک ایمان و امید و اطمینان عجیبی رو توی قلبم احساس میکنم...

واقعا دیگه نگران هیچی نیستم...دیگه دلهره و اضطراب ندارم...

دیگه خوندن اخبار و استوری های این و اون اعصابمو به هم نمی‌ریزه‌‌...

یادم اومد تو از همه قدرتمند تری...

تو خودت وسط تمام ماجرا ها نشستی...

اصلا دست تو هست که داره این موج ها رو هدایت میکنه...

حتی اگه به ظاهر غلط، حتی اگه به ظاهر تلخ...

اما این تویی که از بالا داری می‌بینی...

اونایی که با دومینو طرح میسازن، وقتی از بالا نگاهش میکنن اون شکل کامل دیده میشه، از نزدیک و تو دل تو در تو هاش که همه چیز درهم و برهمه...

تویی که از بالا داری نگاه میکنی، حواست هست، و در نهایت طوری می‌چینی که قشنگ ترین تصاویر رو بسازی...

ما هم هر موقع بتونیم یه ذره قدمون رو بلند تر کنیم، شاید بفهمیم دلیل همه این اتفاقا چی بوده و تصویر نهایی رو ببینیم...شایدم هیچ وقت نفهمیم و نبینیم و بین این تو در تو ها گم بشیم...

ولی مگه مهمه؟!

اگه تو از اون بالا حواست به ما هست، هیچ بن بستی سر راهمون سبز نمیشه...

اگه دیواری باشه تو با یه اشاره برمیداریش و ما بدون اینکه بفهمیم به مسیرمون ادامه میدیم...

خداجونم، ازت ممنونم که اینقدر زود به حرفم گوش دادی و یه چشمک زدی بهم؛)

خوشحالم، و دوستت دارم❤

چه خوبه که هستی:)

+ چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ | 1:14 | za#ra

خدای خوب و مهربونم

ما خیلی وقتا ازت دور میشیم...

ما یادمون میره تو هستی و حواست به همهههه چیز هست...

ما یادمون میره که تا تو هستی از چیزی نباید ترسید...

ما گمت میکنیم...فراموشت میکنیم...بذارش به پای کوچیک بودنمون...

اما تو بزرگی...بزرگ تر از هر تفسیری از کلمه‌ی بزرگ...

بزرگ تر از هر ادراکی از بزرگ بودن...

تو اول و آخر و میانِ همه چیزی...تو خودت همه چیزی...

تو خودت میدونی امروز چه خبره و فردا و فردا ها چه خبر خواهد بود...

اصلا دست تو نباشه دست کی باشه؟!

تو که میدونی...ولی من نمیدونم...ما نمیدونیم...

یه چشمکی بزن، یه اشاره ای بکن، یه نوری روشن کن که بدونیم کجای راهیم...

من میدونم شاهنامه آخرش خوشه....

میدونم خدایی که ایران رو بعد از حمله اسکندر و مغول ها و وبا و طاعون و قحطی و استعمار و استبداد و انقلاب و .... هنوز ایران نگه داشته، از اینجا به بعدشم ایران نگه میداره:)

من میدونم تو حواست به این کشور پر افتخار هست...

میدونم مراقب سرزمین فردوسی و مولانا و ابن سینا و فارابی و غزالی و سعدی و عطار و حافظ و خیام و.... هستی:)

میدونم به پاس زحمت این آدم های بزرگ و فرهیخته برای زنده نگه داشتن ایران و ایرانی، نمیذاری یه مشت آدم بی سواد و دروغگو و مفت‌خور، ایرانمون رو ازمون بگیرن...

خدای خوب و مهربونم، من میدونم که تو همه چیز رو قشنگ کنار هم می‌چینی، فقط یه سرنخ و راهنما بهمون بده که ما هم از این سردرگمی و حجم فکر و فشار بیرون بیایم...

به بزرگی خودت نگاه نکن، ما کوچیکیم...ما گم میشیم:)...

دوستت دارم خداجونم💙

چه خوبه که هستی و صدامو میشنوی و باهام حرف میزنی:))))

چه خوبه که دارمت...💙

+ دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ | 23:45 | za#ra

اون روزی که ایرانی سرشو از زیر برف بیاره بیرون عید منه:)

پ.ن: ملت ما یا از این ور بوم افتادن، یا از اون ور بوم

حواسشون نیست که خود بوم داره میریزه....

+ دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ | 10:5 | za#ra

جای جالبی داریم زندگی میکنیم، همین الان صدای هواپیمای جنگنده شنیدم...

دائم الاشتباهم؟!

+ دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ | 0:40 | za#ra

من احساس میکنم که زیادی "هستم"...

و گاهی بودنم کار رو خراب تر میکنه...

چون همه نمیدونن چی توی سرم میگذره، و ناخواسته باعث ایجاد سوتفاهماتی میشم...ناخواسته حال یکی رو خراب میکنم...ناخواسته به یکی امید میدم...ناخواسته ادای عقل کل ها رو درمیارم...

اصلا نمیدونم، همش بخاطر ذهن سرکش و پر فکرمه...الانم باز دارم نشخوار فکری میکنم...

پ.ن: ولی من خیلی وقت بود احساس امن بودن، احساس مهم بودن، احساس دوست بودن از کسی نگرفته بودم...

میدونی، دوست جدیدم حس خوب و سوال برانگیزی بهم میده...و گمان میکنم تله بی ارزشی هم داره سرک میکشه و شیطنت میکنه...

صبح ناتراز

+ یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ | 8:32 | za#ra

امروز همه چیز طوری پیش رفت که من دیر از خونه بزنم بیرون و در نتیجه دیر برسم سرکار😑

دیشب با اینکه کلی خسته بودم ولی خوابم نمیبرد...فکر میکردم همین که سرمو بذارم روی بالش بیهوش بشم ولی خب برعکس اصلا خواب خوبی نداشتم...

الانم اوضاعم وخیمه و نمیتونم توی مترو بایستم ولی خب طبق معمول صبحا شلوغه و جا نیست و مجبورم بایستم...

آه خدا امروز رو به خیر بگذرونه...

پ.ن: نه تنها که دیر نرسیدم(فقط ۶ دقیقه دیرتر رسیدم)، بلکه تو مترو هم آقای جنتلمنی به خاطر من از جاش بلند شد و گفت من بشینم😭❤و سر کار هم همه ازم راضی بودن تقریبا داشتم کارمو خوب انجام میدادم هرچند که دهنم سرویس شد و الان از پادرد دیگه نمیتونممم.

پ.ن۲: ولی تو مترو نزدیک بود دعوا بشه، تو تاکسی هم میزگرد تشکیل داده بودن نزدیک بود سه نفری نظام رو برگردونن🥴😂

انرژی زنانه😔🤝🏼

+ یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ | 1:1 | za#ra

یه امروز رو من تصمیم گرفتم همینجوری برای دل خودم یکم میکاپ کنم برم سرکار، حالا من میگم میکاپ فکر نکنید چه خبره، کلا یه کرم پود و یه رژلب و یه سایه زدم همین. چون بقیه وقتا نچرال نچرال بدون هیچی میرم سرکار فقط یه بالم لب میزنم و یه ضدآفتاب بی‌رنگ.

بعد امروز که یکم تغییر کرده بودم رفتم اینا منو رسوای عالم کردننن

اینقددد که هی چپ میرفتن راست میرفتن میگفتن وای خانم زیبااا وای خانم دااف😂😔

کل مریضا چپ چپ نگام میکردن...

مدیرمون هم یهو دم گوشم گفت عروس شدی؟

😶🤣

خدایا یعنی یه رژلب اینقدر تاثیرگذاره؟😂😔

واقعا دچار بحران شدم امروز اینقدر در مرکز توجه بودم.

وای این دخترای قرتی و داف و پلنگ واقعا چیکار میکنن چجوری هر روز خوشگل موشگل میرن بیرون و نگاهای آدما اذیتشون نمیکنه...

من همش حس میکردم کل مردم شهر دارن نگاهم میکنن...

آه...انرژی زنانه ۳/۷۵ درصد😂💘

دوستیِ یهویی:)

+ شنبه ششم دی ۱۴۰۴ | 1:34 | za#ra

به طرز خیلی اتفاقی، با یه دختری از بچه های خوابگاه که اصلا نمیشناختمش و از نزدیک ندیدمش امشب وارد یه مکالمه شدم، تو تلگرام. نمیدونم چی شد که یهو شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگیش....و نفسم گرفت از حجم غم و دردی که این دختر متحمل شده...و آدمی که در بیرون و یعنی تو گروه و صحبتاش خیلی طنز و فان به نظر میرسید، چه غمی رو داره با خودش به دوش میکشه...

و این که به من اعتماد کرد و تو اولین مکالمه همه چیزو برام تعریف کرد عجیب بود...گفت امشب نیاز داشتم با یکی حرف بزنم و خدا تو رو رسوند...نمیدونم:) منم همیشه دوست داشتم باهاش هم‌صحبت بشم و دوست بشم...الان میگه بیا بریم بیرون، همو ببینیم، بیام پیشت...عجیبه😂😭من عادت ندارم به این دوستی های یهویی، ولی خب قشنگه، خوشحالم:)

+ جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ | 18:54 | za#ra

خدایا، من فرض رو بر خوبی و خیر همه چیز میگیرم...کمکم کن💙من فقط تو رو دارم...

+ جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ | 17:34 | za#ra

من به حرف عقلم گوش دادم، دلم هم باهام راه اومد...

امیدوارم که هرچی به صلاحم هست اتفاق بیفته:)

خدایا به امید خودت...

دلتنگم...

+ جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ | 0:37 | za#ra

من خیلی تنهام...خیلی بی پناهم...

واقعا دلم به حال خودم و دلتنگیام میسوزه...

دلم به حال این شبایی که با گریه سر میشه و کسی نیست که مرهم دردام باشه میسوزه...

نمیدونم تهش قراره به چی برسم...چی میتونه ارزش این همه دوری و تنهایی رو داشته باشه؟!

الان به خیلی از چیزایی که یه روزی آرزوشون رو داشتم رسیدم، ولی دارم حسرت روزای گذشته و میخورم...حسرت چیزایی که در ازای رسیدن به آرزوهام از دست دادم...

نمیدونم ارزشش رو داشت یا نه...

نمیدونم از این جا به بعد ارزشش رو داره یا نه...

اصلا نمیدونم ارزشش رو کی و چی و چجوری تعیین میکنه...

ولی من از این قانون دنیا بیزارم که برای رسیدن به یه چیزی باید از یه چیز دیگه بگذری...

شب آرزوها....

+ پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ | 19:33 | za#ra

امشب شبِ آرزوهاست؟ آه خدای من...:)

شما چیکار میکردین؟!

+ پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ | 19:29 | za#ra

من باید درباره یه موضوعی یه تصمیم مهم بگیرم.

تقریبا دو ماه پیش به دلم افتاد که بگم نه! انجامش نمیدم.

و دیگه تموم شد.

با اینکه خیلیا گفتن که آره انجامش بده...

الان بعد از دو ماه دوباره مجبور به تصمیم گیری شدم، سعی کردم منطقی تر فکر کنم، به دلم نگاه نکنم به عقلم نگاه کنم، و دیدم مثبت شد، به این نتیجه رسیدم که آره، انجامش میدم...

اما باز هم یه شک کوچیک تو دلم بود...

الان اومدم استخاره آنلاین گرفتم، و گفت نه، انجامش نده، بَده، مصیبت و گرفتاری به همراه داره...

واقعا دارم دیوونه میشم...

حالا که من ول کردم و گفتم اوکی انجامش میدم یهو جواب این استخاره همه چیزو برگردوند به روز اول...

از یه طرف میگم خب آدم حسابی اگه میخوای به حرف استخاره گوش نکنی اصلا چرا میگیری...

از یه طرف هم اگه نخوام به حرف استخاره گوش کنم و بعد دچار زیان بشم حسرت میخورم که چرا به حرف استخاره گوش ندادم...

الان واقعا نمیدونم چیکار کنم...

از همون روز اول من نسبت به این قضیه دو دل و مشکوک بودم، الان که تازه داشتم نرم میشدم و تصمیم خودم رو میگرفتم این استخاره بد اومد....آه چیکار کنم...همه بهم میگن انجامش بده...همه...میگن لجبازی نکن...کاش بدونم چیکار دارم میکنم با زندگیم....

شما جای من بودین چیکار میکردین؟ حرف دلتون رو گوش میدادین یا عقلتون؟

غمِ غرییه ها

+ پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ | 1:16 | za#ra

شب یلدا که بود یه نفر از آدمایی که تو اینستا فالو میکنم و شیرازیه تو حافظیه بود و گفت هرکس میخواد براش از اینجا فال بگیرم بگه. دوست و رفیق نبود ها، یه نویسنده اس که بخاطر متناش دنبالش میکنم. منم گفتم برای منم بگیر.

گفت یه عدد بگو، بعد از یکی دو ساعت یه استوری گذاشت که به تعداد همه کسایی که گفتن براشون فال بگیره، از یه پسربچه فال خریده:)

بعد فال منو برام خوند، گفت شعرش طولانیه نمیخونم ولی تفسیرش رو میخونم، توی تفسیرش گفته بود که اگه جنس غم تو با بقیه فرق میکنه بخاطر اینه که خدا این تفاوت رو در تو دیده که یه جنس غم متفاوت بهت داده، اگه فکر میکنی درد و دغدغه هات بزرگتره، چون خدا اینو در تو دیده که بهت دغدغه های بزرگتر داده...

و واقعا درست بود به نظرم...من دغدغه هام بزرگتره نه به این معنی که تو زندگی خودم خیلی کمبود دارم، بلکه به خاطر اینکه من به کل دنیا نگاه میکنم همیشه، من واسه آدمای رندوم که از کنارشون رد میشم هم سناریو پردازی میکنم و غصه میخورم...

من نه تنها برای خودم، که برای همه غصه میخورم‌...و این خیلی زندگی رو سخت میکنه...ولی خب به قول اون فال حتما حکمتی داره و قراره اتفاقای بزرگی رو در آینده رقم بزنم با این طرز نگاه و دغدغه مند بودنم...

امیدوارم که کاری از دستم بربیاد...

مترو2core

+ چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ | 12:13 | za#ra

چرا بلندگوی ایستگاه مترو به شبکه پویا وصله و داره شعر کودکانه میخونه؟😂

+ چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ | 10:11 | za#ra

هوا بس ناجوانمردانه سرد شده...

منم که سرماییییی...

چسبیدم به بخاری و فقط یه طرف بدنم گرم شده...

بقیه خونه هم سردهههه

نمیدونم چرا بخاری گرم نمیکنه خونه رو

البته زیادش نمیکنم بخاطر صرفه جویی در مصرف گاز

میترسم دو روز دیگه این بی شرفا گازمون هم قطع کنن...

فعلا که هر چند شب یه بار تا صبح آب رو قطع میکنن...

خدا برسه به داد آدمای بی خانمان........

اگه بین ۱۵_۲۰ سال هستی اینو بخون!

+ سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ | 23:57 | za#ra

اگه در سنین ۱۵،۱۶ تا ۲۰ سال هستین، مدیریت استرس رو خیلی جدی بگیرید...

استرس به صورت خیلی عمیق و پیش‌رونده ای به بدن و روحتون آسیب میزنه، آسیب هایی که شاید هیچ وقت ترمیم نشن...

شاید دیر خودشون رو نشون بدن، ولی مطمئنا تو این بازه های سنی بیشترین اثرگذاری رو داره...

الکی خودتون رو درگیر آدمای دوزاری و حسای بیهوده که بهشون عشق میگین نکنید که اگه شکستن، باعث شکستن شما نشن...

حرص درس و نمره و... نخورید، تلاشتون رو بکنید ولی نتیجه رو بپذیرید و بدونید حرص خوردن چیزی رو تغییر نمیده...

تا حد ممکن خودتون رو درگیر مسائل و مشکلات خانواده نکنید و سعی کنید تمرکزتون رو بذارید روی روابط خوب با دوستان و خانواده و خوش گذرونی و کسب مهارت های جدید...

چون در نهایت استرس های بیهوده از اولین روزای نوجوانی و جوانی چیزایی رو ازتون میگیره که دیگه هیچ وقت بهتون برنمیگرده...

پوستتون خراب میشه، ریزش مو میگیرید، مشکلات اسکلتی عضلانی میگیرید، مشکلات گوارشی پیدا میکنید، و در نهایت رایج تر از همه اضطراب مزمن، کمبود عزت نفس و اعتماد به نفس، و بسیاری از مشکلات روحی و روانی که قراره همیشه بیخ گلوتون بمونه....

البته بگم، حرفم این نیست که ۱۰۰ درصد شما دچار این مشکلات میشین و ۱۰۰ درصد بهبودی ندارن، ولی خب یه بار تجربه یه چیزی، باعث میشه تجربه های بعدی هم پشت سرش بیاد...

بالاخره از تابلوی سفید روح و جسمتون محافظت کنید.

چون یه روزی پشیمون میشید که دیگه فایده ای نداره:)

پ.ن: دیگه لازم نیست که بگم از سیگار و قلیون و الکل و مواد مخدر به شدت پرهیز کنید؟!:)

پ.ن۲: یه سری از آدما زمینه های ژنتیکی و هورمونی اینو دارن که مشکلات جسمی یا روحی کوچیکشون مزمن و ادامه دار بشه...متاسفانه:)💔

پ.ن۴: برای بقیه سنین هم صدق میکنه ولی خب فک میکنم این بازه خیلی حساس تره...

پ.ن۵: خلاصه مراقب خودتون باشید...

متروcore

+ سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ | 9:0 | za#ra

مترو واقعا جای عجیبیه...

یه خانوم مثلا خیلی شیتان پیتان به ظاهر باکلاس یه طرف نشسته و بدون هندزفری آهنگ گذاشته و با اینکه صداش کمه ولی رو مغزه، یه خانم چادری مثلا مذهبی هم یه طرف نشسته و داره ذکر میگه و پیس پبس میکنه و صداش رو مغزه...

آدم های پر ادعای بی‌فرهنگ....

دلگیرم...

+ دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ | 22:49 | za#ra

یه استاد روانشناس داشتم، تو یه دوره ای استادم بود، ولی از اونجایی که خیلی خانم مهربون و گوگولی ای بود و منم خیلی سعی میکنم روابطم با آدم ها رو حفظ کنم بعد از تموم شدن اون دوره بازم میرفتم و بهش سر میزدم، گاهی همینجوری در حد نیم ساعت یه ساعت باهاش درد دل میکردم و یه جورایی تراپی رایگان محسوب میشد:) همیشه هم ازش ممنون بودم و این حرکتم از روی سواستفاده نبود، بیشتر میرفتم که خودشو ببینم واقعا...دو سه باری هم با هم دیگه رفتیم کافه و حتی اونم گاهی با من درد دل میکرد...بعد از یه مدت از اون دفتر قبلی که دوره اونجا برگزار میشد رفت و یه دفتر جدید برای خودش زد...خیلی خوشحال بودم براش و ذوقشو داشتم...انگار که خودم دفتر جدید زدم...ولی شلوغی های منم شروع شد دیگه...واقعا وقت نمیکردم برم پیشش...یکی دو بار بهش پیام دادم که فلان روز بیام و اون میگفت مثلا فلان روز نیست و منم بقیه روزا نمیتونستم برم...

نمیدونم چی شد و دقیقا از کجا دیدم که دیگه رابطمون خیلی کمرنگ شده...

بهش تو اینستا و تلگرام پیام میدادم و سین نمیکرد...

استوریام رو میدید و واکنشی نشون نمیداد...

حتی تولدم هم بهم تبریک نگفت:)

و از کانالم هم لفت داد...

منم دیدم اینجوریه گفتم خب اوکی...بیخیال...

خیلی برام سخت بود که این آدم با من اینطوری رفتار کنه، اینی که از همه زندگی من خبر داشت، میدونست من از تله رها شدگی و بی ارزشی رنج می‌برم، میدونست من متنفرم از اینکه کسی بهم حس نادیده گرفته شدن بده، میدونست من چقدر تو این شهر تنها و غریبم...ولی اونم دقیقا از همون جایی که بارها زخم خوردم بهم زخم زد...منم دیگه تولدشو تبریک نگفتم و دیگه گفتم واقعا بیخیال...

ولی چند روز پیشا دوباره یادش افتادم، دلم براش تنگ شد...گفتم زهرا شاید اتفاقا اونجوری که تو فکر میکنی پیش نرفتن، شاید تو داری اینجوری بهشون نگاه میکنی، شاید از اولشم قرار نبوده یه استاد جای رفیق تو رو بگیره...و گفتم زهرا برو بهش پیام بده برو ببیننش و دوباره یه رنگ و رویی به این رابطه بده...

رفتم بهش پیام دادم و گفتم دلم براش تنگ شده...سین کرد، جواب داد، و برام وویس فرستاد، اولش فکر کردم تو وویسش داره حالمو میپرسه یا داره دلیل این فاصله رو میگه یا... ولی کلا داستان یه چیز دیگه بود و یکی از مراجعاش تو کلینیکش نیاز به نیرو داشت و به من گفت اگه من میتونم برم اونجا برای مصاحبه...که خب من الان دیگه میرم سرکار و نیازی به اون کار ندارم...

و بهش گفتم، و گفتم چه روزایی دفترتون هستین که من بیام ببینمتون...و باز دیگه سین نکرد:) نمیدونم شاید تلگرامش شلوغه شاید زیاد چک نمیکنه شاید...

ولی هرچی که هست دلم گرفت:*) دلم از اینکه به بزرگ و کوچیک و مرد و زن نمیتونم اعتماد کنم گرفت...دلم از اینکه همه میان که برن گرفت...و خستم...دیگه از دوست داشتن های یه طرفه، ادامه دادن های یه طرفه، احوالپرسی های یه طرفه، دلتنگی های یه طرفه خستم...

کاش منم برای کسی مهم بودم...قبل از اینکه اون بخواد برای من مهم باشه....

_Cherry Tree_
about us
این درخت گیلاس با نگاه تو شکوفه میدهد :) که با تو چهار فصل سال ، بهار است بهار🌸
#و...
code
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ