خستم...خیلی خستم...
۲۲ اسفند ۱۴۰۳ رو یادم میمونه:) تجربه های خوب و جدید😁
امروز روز مهمیه...امیدوارم همه چیز به بهترین شکل ممکن پیش بره:)
چگونه باید ابراز کنم این احساسات سرکوب شده را؟
گویا در اعماق دریا بخواهی سخن بگویی...دهان که بگشایی، حجمی از ناخواسته به تو حمله ور میشوند و دهانت را میبندند، و اگر مقاومت کنی، نفست را میگیرند...
شبیه یک زندانی...شبیه یک صحنه تئاتر بی انتها که محکومی به ادامهی این اجرای مضحک، حتی اگر دستت بشکند، پایت قطع شود، چشمانت خون ببارند، تو باید ادامه بدهی...
چهارشنبه، ۸ اسفند ۱۴۰۳، روز متفاوت، سخت، خسته کننده، پرتلاش و جذابی بود...که میتونست آخرین روز زندگیم هم باشه:)
نصف شب وقتی با کوله بار خستگیام سوار اسنپ شدم و به سمت خونه راه افتادم، وسط راه تصادف کردیم...من وسط صندلی های عقب نشسته بودم، و دیدم که ماشینی که ما سوارش بودیم داره با تمام سرعت میره به سمت ماشینی که جلوتر واستاده بود و داشتم فکر میکردم که چرا ترمز نمیکنه؟! و خب قبل از اینکه جوابمو پیدا کنم؛ ماشین ما محکم کوبید به ماشین جلویی...و ۹۹ درصد احتمال داشت که من پرت بشم توی شیشه و اتفاقات خیلی بدی بیوفته...ولی خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر که هیچ اتفاقی واسم نیفتاد...راننده هم سالم بود، سرنشینای ماشین جلویی هم سالم بودن خداروشکر، ولی دو تا ماشین داغون شدن...داغون ها...
یعنی واقعا به جز لطف و رحمت خدا چیز دیگه ای نبود که ضامن سلامتی ما باشه...
و من عمیقا بغض گلومو گرفته بود و داشتم به این فکر میکردم که حتما هنوز باید کاری در این دنیا انجام بدم که خدا منو نگه داشت...
خیلی خیلی خیلی احتمالش زیاد بود که یه اتفاق بدی برام بیفته...ولی حتی یه خراش هم برنداشتم...
خدایا...شکرت...
الان که دارم مینویسم، همزمان دارم اشک میریزم...و به این فکر میکنم که اگر اتفاق دیگه ای میفتاد چی میشد؟! همه چیز به یه چشم به هم زدن تموم میشد؟! چقدر ترسناک...چقدر نزدیک......
خدایا شکرت...خدایا شکرت...
دوست داشتم اینجا بنویسم که..
من به خودم افتخار میکنم:)
_از اون روزایی که من از خورشید زودتر بیدار شدم:)