یلدا
یلداتون مبارک :)🍉❤🍬
واهایییی
عکس جدیدددد ازت دیدم🙂🙂🙂🙂🙂
واهایییی
لباس سفید
موهای کوتاه
🙂🙂🙂🙂🙂
اوکیییییی
#و...
آدم ترسناکی شدم ... یه دروغگوی ترسناک ...........
بدم میاد از این کارایی که میکنم
عح
لعنت بهت زهرا
خدایا مراقبش باش ....
بهمون رحم کن ...چیز مهمی نباشه و حالش خیلی زود خوب بشه ...
لطفا ...
خداجونم
....
#ح...☁️
وقتی استادت بهت پیام میده و میگه بیا درباره نمایشنامه ای که نوشتی با هم گپ بزنیم :))))))))
درسته که درس و امتحان دارم ، ولی یه جمعه پیش اونا بودن و انرژی گرفتن قبل شروع امتحانا می ارزه فک کنم :)))
واقعا فکر اینکه بعضیا بخوان منو با خودشون مقایسه کنن عذابم میده
از مقایسه شدن با هرکسی متنفرم
پس لطفا منو با هیچکس مقایسه نکن حتی خودت ... حتی تو ذهنت ...
مرسی :)
آهنگ "حیف" از بابک جهانبخش ....
خیلی وقت بود یه آهنگ اینطوری حال منو توصیف نکرده بود :)
.
.
.
قصه بودنِ من قصه تکراری بود ....
شب و روزم مث آسمونِ رگباری بود ....
.
.
.
این روزا بدجوری دارم تک و تنها میشم ...
.
.
.
کاری با این دل بیچاره من کردن که
دارم افسرده ترین آدم دنیا میشم ...
.
.
.
زندگی کردم و هیچ چیزی نفهمیدم حیف ...
خیلی وقته دیگه از ریشه نخندیدم حیف ...
.
.
خیلی وقته دیگه از هیچ کسی تو این دنیا ...
حرفای قشنگ عاشقانه، قشنگ عاشقانه، حرفای قشنگ عاشقانه نشنیدم حیف ....
.
.
.
یه وقتایی به گذشته که نگاه میکنم ، فک میکنم همش خواب و خیال بوده
اتفاقایی تو زندگیم افتادن که باورش واسه خودمم سخته چه برسه به بقیه
واقعا چجوری زندگی یه آدم میتونه اینقد عجیب و مضحک و غم انگیز باشه؟ اونم آدمی مثل من که الان انگار خیلی ریلکس لم داده روی تختش و داره تو گوشی ول میچرخه ...
به نظرم جسمم و روانم خیلی پیر تر از ۲۰ سال شدن ... خودم اما ...!
تو سرم پر از کلمه است
تو قلبم پر از حسه
ولی نمیدونم چرا هیچی نمیتونم بگم
چرا هیچی نمیدونم بگم
چرا اینقد تلخم ...
نمیدونم چی میخوام
نمیدونم چیکار دارم میکنم
به چی میخوام برسم
تا کجا میخوام برم
خیلی خستم
خیلی از این تلخیا خستم
از اینکه میخوام خودمو مجبور کنم که خسته نشم ، خستم
از اینکه تنهایی باید دست و پا بزنم خستم ...
از اینکه تنهایی باید این همه تنهایی رو تحمل کنم ، خستم ...
از اینکه محکم شدیم به تنهایی خستم ...
از اینکه نمیدونم واسه چی ، دارم این تنهایی رو به جون میخرم ، خستم ...
از اینکه خودمو مجبور کردم که دلتنگ باشم ، خستم ...
از اینکه انتخاب کردم درد بکشم ، خستم ...
از اینکه باور نکردم خیلی چیزا اونجوری که تو رویاهای منه پیش نمیره ، خستم ...
از اینکه نمیخوام باور کنم یه جاهایی اشتباه رفتم ، خستم ...
از اینکه همش منتظر یه معجزم تا زمان به عقب برگرده و دوباره بسازم ، خستم ...
از اینکه دائم دارم فرار میکنم از اون چیزی که یه عمر همه دلخوشیم بود ، خستم ...
از این همه بی قراریِ بی قرار ، خستم ...
چقدر خستگیام زیادن ... چقدر خستگیام خسته کنندن ...
چقدر گیج و گم و مبهمم ...
دلم میخواد یه نفر بیاد بشینه رو به روم ، دست بذاره رو شونم ، تو چشمام خیره بشه و با اطمینان بهم بگه که " ببین زهرا! من از آینده خبر دارم ، من همه چیزو میدونم ، من بهت اطمینان میدم که همه اون چیزایی که درباره آینده خودت رو کاغذ نوشتی ، به واقعیت تبدیل میشن ... دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره ... زهرا ، همیشه خیلی چیزا کم رنگ پر رنگ میشن ، ولی از بین نمیرن ، بهت قول میدم هیچی تموم نشده و هیچی تموم نمیشه ، بهت قول میدم به زودی همه چیز دوباره شروع میشه ... بهت قول میدم برمیگردی به روزای پر از دلخوشی ... زهرا ، نگران نباش ، همه چیز درست میشه ، من میدونم ، هیچ چیز همینطور باقی نمیمونه ..."
اون موقعه که قلبم آروم میگیره و اشک گوشه چشمامو پاک میکنم و به خواب فرو میرم و دوباره مثل قبلنا ، رویاهای قشنگ میبافم و خوابای قشنگ میبینم ... از همون خوابا که وقتی بیدار میشم میگم حیف خواب بودن ... اون موقع اینجور غم انگیز با اشکای روان گوشه چشمم ، بی خوابی نمیزنه به سرم ...
اون موقع ، میتونم خودمو دلداری بدم که واسه چی این همه دوری و غربت و دلتنگی و تنهایی رو دارم به جون میخرم ... اون موقع یه چیزی هست که این جای خالی عظیم رو پر کنه ...
اون موقع خوشحال میشم دوباره ...
فقط یه سوال ... اون غریبه که از آینده میاد ، کِی میخواد بیاد؟! :)
فردا ، یعنی در واقع امروز ، عصر ، میخوام برم خونمون :)
و به مامانم هیچی نگفتم :))) میخوام برم سوپرایزش کنم چون جمعه تولدشه :)))
براش یه چتر خریدم با دو تا شال ؛) کیک هم میگیرم براش ؛) مطمئنم حسابی شوکه میشه :))))
امیدوارم خوشحال بشه و این خاطره رو همیشه یادش بمونه💙
من نمیخواااام برم کلاس😭من بدم میاد از این کلاسای مزخرف بدون بازده😭😫من خوااااابم میاد😭😭🥴🤦🏻♀️
اینجانب در حال پاره شدن هستم🥴
تف به درس و دانشگاه و زندگیییی تفففف
وای امروز فک کنم یک کیلومتر راه رفتم اونم فقط تو حیاط بیمارستان ، داشتم در به در میچرخیدم دنبال سلف غذاخوری😂💔بیمارستان بزرگ و دانشکده بزرگ بودن این دردسرا رو هم داره دیگه
واقعا خسته شدم
اما الان با اینکه فقط یه ربعه رسیدم خوابگاه ، نباید بخوابم ، بلکه باید لباسای تمرینم رو اتو کنم ، کتابمو بردارم ، راه بیفتم برم کتابخونه مرکزی تا ساعت ۶ درس بخونم ، بعد برم سر تمرین از ۷ تا ۹ احتمالا اونجا درگیرم ، بعد بیام خوابگاه شام بخورم و یکم استراحت کنم و دوباره برم درس بخونم تااا ساعتای ۲ و ۳ شب
بدبختی اینه که فردا عصر برنامه داشتم که بخوابم ولی الان میبینم که نمیتونم بخوابم بلکه باید بعد از ساعت ۳ که کلاسم تموم میشه دوباره مستقیم برم کتابخونه مرکزی درس بخونم واسه ارائه دوشنبه که یهو امروز بهمون محول شد ، بعدشم از ساعت ۶ تا دوباره فک کنم ۹ برم تمرین ، و وقتی برگردم فقطططط بخوابم😭😫
من خیلی خستم واقعا ...
پ.ن: امروز صبح هم اتاقی رووومممخخخخمممم ماگ قشنگمو از رو میز انداخت و شکست :)))))) واقعا ازش بدم میاد نمدونم باید چیکار کنم
واقعا دلم میخواد همینجا زندگی تموم شه ... کلا تموم شه ... برای همه ... دنیا تموم شه ... دیگه هیچ ارزشی نداره موندن ....
واقعا باورم نمیشه من اینقد بچه بودم ..........
عح
کاش حافظم پاک بشه کلا از نو بسازم همه چیزو ....
شايد اگر به عقب بر میگشتم طور ديگری زندگی میكردم. طور ديگری نفس میكشيدم و طور ديگری دنيا را میديدم. اگر به عقب بر میگشتم، باز هم برای ديدنت میآمدم، باز هم برای بودنت لحظه شماری میكردم، باز هم دلتنگت میشدم.
اگر به عقب بر میگشتم، باز هم دوستت داشتم، فقط به رويت نمیآوردم، تا هميشه غريبه بمانی.
آدم، از غريبهها انتظاری ندارد...
#پویا_جمشیدی
.
.
.
تا ابد حق .....
#و...
واقعا اینقد سرمایی بودن اصلا خوب نیست :/
نمیدونم باید چیکار کنم دیگه
با اینکه تو اتاق نشستم ، ولی دو تا شلوار پوشیدم و جوراب هم پوشیدم ، لباسم هم تقرییا ضخیمه ، اما بازم دلم میخواد برم بخاریو روشن کنم یا برم زیر پتو
ولی خب درسام مونده باید بشینم درس بخونم واقعا نمیتونم تموم کنم اگه اینجوری به بطالت بگذرونم
باید برم قهوه بخورم و همینجا تو اتاق بشینم درس بخونم چون برم سالن مطالعه واقعا یخ میزنم
واقعا این حس سنگینی سرم که احتمالا بخاطر سرماخوردگیه ، خیلی بده ... همش آدمو به خواب دعوت میکنه ...
پ.ن: حال روحی خوبی ندارم
دیشب داشتم به این فکر میکردم که چقدر من آدم روراست و صاف و ساده ای ام ... خدانکنه با یکی احساس صمیمیت کنم ، کل زندگیمو میذارم کف دستش ، با اینکه میدونم اونم ممکنه دو روز دیگه تو زرد از آب در بیاد ....
الان با یکی از بچه های دانشگاه خیلی بیشتر از قبل صمیمی شدم و خیلی چیزای مهم زندگیمو بهش گفتم و دیشب واقعا بخاطر این مسئله عذاب وجدان گرفتم ... چون اونقدری که اون از زندگی من میدونه ، من از اون و زندگیش نمیدونم ... البته اینکه من بدم میاد از کسی درباره چیزای خصوصی زندگیش سوال بپرسم هم هست ها ...ولی خب اون پرسیده تاحالا و من جواب دادم ... نمتونم وقتی کسی که باهام صمیمیه ازم سوال میپرسه جوابشو ندم یا بخوام دروغ بگم ، و این ضعف بزرگیه ... باید درستش کنمم ...
پ.ن۲: یه سری چیزا هست روی دلم سنگینی میکنه ، ولی نمیتونم با هیچکس ازشون حرف بزنم ... اونایی که از موضوع خبر داشتن قبلا ، دیگه الان باهام غریبه شدن و دیگه نمیتونم درباره این چیزا باهاشون حرف بزنم ... چون حتی دیگه نمیتونن منو درک کنن ... همونطور که خودم نمتونم خودمو درک کنم ...
اگه با این دوستم که میگم باهاش صمیمی شدم هم بخوام حرف بزنم باز میخواد از زیر زبونم بکشه بفهمه قضیه چیه دقیقا که خب من نمیخوام اینو بدونه دیگه ...
دلم میخواد با یکی حرف بزنم که نه بخواد منو قضاوت کنه ، و نه حتی بپرسه که اصل قضیه چیه و نه بخواد از زندگی خصوصی من سر در بیاره ....
راستش خیلی دلم میخواد با یه روانشناس یا یه روانکاو حرف بزنم ... ولی هم فرد قابل اعتماد و کاربلد نمیشناسم ، هم اینکه میدونم هزینه و زمان زیادی میخواد که من ندارم ...
فقط شب که میشه یه غم بزرگ میفته رو قلبم و درد وجودمو فرا میگیره ...
پ.ن۳: حالا این وسط فکر کردن به مسائل جامعه ، فکر کردن به آینده مبهم ، فکر کردن به درس و مشق و امتحان ، فکر کردن به تئاتر و تمرین و تلاش ، فکر کردن به تنهایی مامان ، فکر کردن به خیلی چیزای دیگه هم هست که دیگه جونی نمیذاره برای این ذهن خسته و نیمه جونم ...
خدایا خودت کمک کن .......
اگه دوباره به اسفند برسه ، میشه تو دو سال ، سه تا تئاتر :)
پ.ن: یادم رفت بگم که رفتم تو پروژه یکی از دوستام واسه بازیگری ، البته خیلی تکلیفش مشخص نیست هنوز ، ولی خب یه نقش پرفورمنسیه بیشتر
امیدوارم بتونم از پسش بر بیام
خدا خودش کمکم کنه :)
پ.ن۲: درس هام دارم بهتر میخونم این ترم ، فکر میکنم دارم آدم میشم کم کم😂فقط مونده ورزشم که به یه سر و سامونی برسه
پ.ن۳: دارم بزرگ میشم ، سختیام هم بزرگ تر میشن ، ولی قلبم ... فک کنم کوچیک تر :): .....
یه دلشوره ای افتاده به جونم ...
نمیدونم دلیلش چیه دقیقا ...
ولی امیدوارم مامانم اشتباه فکر نکنه درباره من ، درباره ما ...
.
.
.
لعنت به نبودنت ..... لعنت به نبودنت ..... لعنت به نبودنت ......
#و...
فردا صب باید برم بیمارستان و امتحان عملی کارآموزی دارم
خدا بخیر بگذرونه
خیلی استرس دارم واقعا
امیدوارم همه چیز خوب پیش بره
الان تقریبا دو سه روزه که بی وقفه داره بارون میاد :)
بارون و پاییزِ تهران ... خیلی قشنگه :)
ولی خب ... قاطی شده با این اوضاع نابسامان جامعه و اوضاع شلوغ و پلوغ درس و امتحانای من و ... اینجوریه که نمیتونم زیاد استفاده کنم از این آب و هوای دلپذیر و برم قدم بزنم و با خودم خلوت کنم :)
راستش ... این روزا خیلی دورم شلوغ شده ... طوری که فکر میکنم دیگه وقتی نمیمونه واسه فکر کردن به خودم و کارایی که دوست دارم ...
انگار اون بخش درونگرای وجودم که کم هم نیست ، داره بهش بی توجهی میشه ....
ولی خب ، حس میکنم بالاخره بعد از ۴ ترم ، این ترم دارم واقعنی رفاقت میکنم با یه سری از دوستام و واقعنی بهم خوش میگذره ....
قبلا همش خودمو گول میزدم که عاره منم با بعضیا دوستم و بهم خوش میگذره ؛)
ولی خب به هر حال مهم اینه که حالم کمی تا حدودی کنارشون خوبه ...
اما ، اون پیش آگاهی که بهم نهیب میزنه اینا هم یه روزی تموم میشه و میگذره ، نمیذاره با همه وجودم حالم خوب باشه ... انگار دارم با این دید به همه آدمای زندگیم نگاه میکنم که بالاخره یه روزی میرن ... اصلا اومدن که برن ....
کاش نمیرفتن .... کاش هیچکس نمیرفت ....
کاش ....