دلگیرم...
یه استاد روانشناس داشتم، تو یه دوره ای استادم بود، ولی از اونجایی که خیلی خانم مهربون و گوگولی ای بود و منم خیلی سعی میکنم روابطم با آدم ها رو حفظ کنم بعد از تموم شدن اون دوره بازم میرفتم و بهش سر میزدم، گاهی همینجوری در حد نیم ساعت یه ساعت باهاش درد دل میکردم و یه جورایی تراپی رایگان محسوب میشد:) همیشه هم ازش ممنون بودم و این حرکتم از روی سواستفاده نبود، بیشتر میرفتم که خودشو ببینم واقعا...دو سه باری هم با هم دیگه رفتیم کافه و حتی اونم گاهی با من درد دل میکرد...بعد از یه مدت از اون دفتر قبلی که دوره اونجا برگزار میشد رفت و یه دفتر جدید برای خودش زد...خیلی خوشحال بودم براش و ذوقشو داشتم...انگار که خودم دفتر جدید زدم...ولی شلوغی های منم شروع شد دیگه...واقعا وقت نمیکردم برم پیشش...یکی دو بار بهش پیام دادم که فلان روز بیام و اون میگفت مثلا فلان روز نیست و منم بقیه روزا نمیتونستم برم...
نمیدونم چی شد و دقیقا از کجا دیدم که دیگه رابطمون خیلی کمرنگ شده...
بهش تو اینستا و تلگرام پیام میدادم و سین نمیکرد...
استوریام رو میدید و واکنشی نشون نمیداد...
حتی تولدم هم بهم تبریک نگفت:)
و از کانالم هم لفت داد...
منم دیدم اینجوریه گفتم خب اوکی...بیخیال...
خیلی برام سخت بود که این آدم با من اینطوری رفتار کنه، اینی که از همه زندگی من خبر داشت، میدونست من از تله رها شدگی و بی ارزشی رنج میبرم، میدونست من متنفرم از اینکه کسی بهم حس نادیده گرفته شدن بده، میدونست من چقدر تو این شهر تنها و غریبم...ولی اونم دقیقا از همون جایی که بارها زخم خوردم بهم زخم زد...منم دیگه تولدشو تبریک نگفتم و دیگه گفتم واقعا بیخیال...
ولی چند روز پیشا دوباره یادش افتادم، دلم براش تنگ شد...گفتم زهرا شاید اتفاقا اونجوری که تو فکر میکنی پیش نرفتن، شاید تو داری اینجوری بهشون نگاه میکنی، شاید از اولشم قرار نبوده یه استاد جای رفیق تو رو بگیره...و گفتم زهرا برو بهش پیام بده برو ببیننش و دوباره یه رنگ و رویی به این رابطه بده...
رفتم بهش پیام دادم و گفتم دلم براش تنگ شده...سین کرد، جواب داد، و برام وویس فرستاد، اولش فکر کردم تو وویسش داره حالمو میپرسه یا داره دلیل این فاصله رو میگه یا... ولی کلا داستان یه چیز دیگه بود و یکی از مراجعاش تو کلینیکش نیاز به نیرو داشت و به من گفت اگه من میتونم برم اونجا برای مصاحبه...که خب من الان دیگه میرم سرکار و نیازی به اون کار ندارم...
و بهش گفتم، و گفتم چه روزایی دفترتون هستین که من بیام ببینمتون...و باز دیگه سین نکرد:) نمیدونم شاید تلگرامش شلوغه شاید زیاد چک نمیکنه شاید...
ولی هرچی که هست دلم گرفت:*) دلم از اینکه به بزرگ و کوچیک و مرد و زن نمیتونم اعتماد کنم گرفت...دلم از اینکه همه میان که برن گرفت...و خستم...دیگه از دوست داشتن های یه طرفه، ادامه دادن های یه طرفه، احوالپرسی های یه طرفه، دلتنگی های یه طرفه خستم...
کاش منم برای کسی مهم بودم...قبل از اینکه اون بخواد برای من مهم باشه....