_Cherry Tree_

زندگی زیر سایه درخت گیلاس :)

کلمات بی معنی شدن...

+ دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ | 18:44 | za#ra

از بعضی ارتباطات سطحی که اینستاگرام به اون دامن می‌زنه واقعا خندم میگیره. طرف رو تا به حال یه بارم ندیدم و صرف هم‌دانشگاهی بودن فالوم کرده و منم بهش بک دادم، و حالا از موفقیتش خوشحال شدم و بهش تبریک گفتم و تو سه تا جمله سه بار بهم گفته عزیزم و عزیزدلم...و من واقعا نمیدونم چرا باید عزیز تو باشم😂

از اینکه کلمات اینقدر بی ارزش شدن و دیگه معنای واقعی خودشون رو ندارن ناراحتم...

و همینطور ایموجی ها حتی...من خودمم متاسفانه از این قائده مستثنی نیستم، قبلا تو فقط واسه کسی که خیلی برات عزیز بود و دوستش داشتی ایموجی قلب میفرستادی، الان قلب کلا تو همه پیامامون هست انگار...حتی یکی که هیچ وقت نمیشناسیش و هیچ مکالمه ای باهاش نداشتی هم تو پیاماش برات قلب میفرسته و تو هم متقابلا قلب میفرستی و این هم یکی دیگه از اون سطحی شدن و بی معنی شدن نماد هاست...

قدیما اگه یه پسر واسه یه دختر قلب میفرستاد یا یه دختر واسه یه پسر قلب میفرستاد پسفرداش مراسم عروسیشون بود🤣

عجب زمونه ای شده😅🚶🏻‍♀️

فراخوان مطالعاتی🤓

+ دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ | 15:46 | za#ra

از دانشجوهای محترم رشته های روانشناسی و روانپزشکی دعوت میکنم که برای انجام تحقیقات و پروژه هاشون به محله ما بیان اینجا کیس های متنوع زیادی وجود داره که میتونن اختلالاتشون رو شناسایی و در صورت امکان درمان کنن🤡

همچنین از دانشجوهای محترم رشته های حقوق و جرم شناسی هم دعوت میکنم که به محله ما بیان و با مثال های واقعی دروسشون رو عمیق تر یاد بگیرن😊

تو کوچه خودمون حداقل ۱۰ نفر شایستگی اقامت دائمی در امین آباد و قزل حصار دارن😌

با تشکر از همراهی اهل محل🙏🏼

فستینگ اجباری

+ دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ | 12:39 | za#ra

انقدر ساعت خواب و بیداریم به هم ریخته‌اس که ناخواسته وارد رژیم فستینگ شدم😂🤦🏻‍♀️صبحانه کلا حذف شده چون ظهر از خواب بیدار میشم😑این یه دونه درست بشه دیگه فعلا مشکلی ندارم🚶🏻‍♀️

+ شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ | 15:36 | za#ra

هوا انقد خوبه دلم میخواد تا ابد بخوابم

پ.ن: ولی نیم ساعت دیگه باید سر کار باشم🚶🏻‍♀️

خدمتکار

+ جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ | 23:35 | za#ra

چند روز پیش یه کتاب صوتی رو خیلی رندوم تو cast box دیدم و فقط برای اینکه شبا قبل خواب گوش بدم و راحت تر خوابم ببره گوش دادم. اما کتاب از اون معمایی هایی بود که دوست دارم، و خب نه تنها منو به خواب نمی‌برد بلکه خواب رو از سرم می‌پروند😅

امشب دیگه تموم شد و واقعا خوشم اومد...البته که خب فقط محض سرگرمی بود دیگه انتظار ادبیات فوق العاده و نکات آموزنده ازش نداشتم...ولی خب جالب بود، شخصیتا رو تو ذهنم تصویر سازی کرده بودم و واقعا مثل یه فیلم تو ذهنم می‌دیدم...خب مثل اینکه جلد دو و سه هم داره و باید به موقعش برم سراغشون:)

_کتاب خدمتکار نوشته‌ی فریدا مک فادن

هم‌کلاسی های قدیمی

+ جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ | 0:49 | za#ra

خیلی یهویی رفتم اسم چند تا از همکلاسی های دوران ابتداییم رو تو گوگل سرچ کردم و بعد سایت قلمچی اومد بالا و قبولی های کنکور سال ۹۹...یه عالمه از بچه های ابتدایی و راهنمایی رو دیدم که رشته های خوبی قبول شده بودن و خیلی ذوق کردم واسشون😍😭واقعا خوشحال شدمممم با اینکه دیگه خیلی وقته با هیچکدومشون هیچ ارتباطی ندارم، ولی واقعا قشنگ بود حس خوبی بود:)

خداروشکر واقعا

بخشش لازم نیست...

+ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ | 14:47 | za#ra

از این حرفای زرد و مزخرف اینستاگرامی واقعا متنفرم

که آره هرکسی کارمای کار خودشو پس میده و دیگران رو قضاوت نکن و تو نمیدونی چه و چه و چه و ببخش و رها کن و از این خزعبلات...

اگه قرار باشه با این تفکرات شماها زندگی کنیم که هرکسی هر غلطی بخواد بکنه و ما خم به ابرومون نیاریم و بگیم باشه رها میکنم کارماشو پس میده و ...که کثافت دنیا رو از جا برمیداره...(که الانم برداشته)...

به نظر من هر آدمی لایق بخشش نیست...هر اشتباهی لایق بخشش نیست...خیلی اشتباها هستن که هیچ وقت جبران نمیشن...پشیمونی آدما هم هیچ فایده ای نداره...

مثل قتل، اون کسی که آدم کشته هزار بار هم پشیمون بشه و به غلط کردن بیفته، آیا اون آدم کشته شده زنده میشه و به زندگی برمیگرده؟ آیا این آدم شایسته بخشش هست؟ اون اشتباه جبران میشه؟ هرگز...

حالا حتما هم نباید قتل باشه...گاهی بعضی آدما با اشتباهاشون روح یه نفرو میکشن، آینده‌شو میکشن، خاطرات خوبشو میکشن...

و هزار جور درد و زخم و غم از خودشون به جای میذارن که هیچ وقت جبران نمیشه...

حالا پشیمون شدن یا نشدنت فایده ای نداره دیگه...

پ.ن: من نمیبخشم، نمیگذرم...من از آدمایی که این همه زخم روی تن و روح من به جا گذاشتن نمیگذرم و امیدوارم هم تو این دنیا هم اون دنیا تقاص کاراشون رو پس بدن...خدا بزرگه و می‌بینه...من هرچقدرم آدم بزرگی بشم و به موفقیت برسم و زندگی خوبی داشته باشم یادم نمیره اونا چه درد و رنجی به من تحمیل کردن که الان این همه حسرت به دل من گذاشتن...حسرت ساده ترین چیزایی که خودشون تو لذتش غرق شدن...

خاله جانم❤

+ چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴ | 23:53 | za#ra

خاله #ن... عزیزم...

میدونم هرگز این نوشته ها رو نمیخونی، مگر اینکه یه روزی خودم برات بخونمشون...

خیلی وقت بود میدونستم که مثل تو وجود نداره...امشب بهم ثابت شد...به قول مامانم، تو الماسی الماس...

تو مثل اسمت، نوری...می‌درخشی...زندگی همه‌مون رو از تاریکی نجات دادی...تو مثل یه شمع ذره ذره سوختی و خودتو فدای ما کردی...

تو مامانِ دوم منی...تو مادربزرگِ نداشته‌ی منی...تو عزیزی برام...

وقتی بهت فکر میکنم ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع میشه...

مثل همین الان که با چشمای تار دارم درباره‌ت مینویسم...

تو مظهر مهربانی و ایثاری...

تو فرشته ای...

کاش میتونستم برات کاری کنم، کاش میتونستم کنارت باشم و کمکت کنم تا تو هم به آرزوهای خاک خورده ات برسی...کاش میتونستم این همه مهربونیتو جبران کنم...

تو برای همه ما پناهی و خودت هیچ پناهی نداری...چه بغض هایی که فروخوردی و چه فریادهایی که در گلوت حبس شد...

مامانم برام تعریف کرد که چند روز پیش بغضت ترکید و گریه کردی....تصور دیدن گریه هات برام سخته...غم انگیزه...

ولی کاش یه روزی بتونیم همدیگه رو بغل کنیم و با صدای بلند گریه کنیم...

کاش میتونستم زمان رو به عقب برگردونم و زندگی از دست رفته‌ی تو رو بهت برمیگردوندم...

کاش میتونستم بهت بفهمونم که چقدر ارزشمندی...

کاش میتونستم برات کاری کنم...که اون خوشحالی و ذوقت وقتی من به دنیا اومدم، واقعا به ثمر بشینه...

تصور دنیای بدون تو سخته...دردناکه...تاریکه...

کاش همیشه باشی...

کاش پیر نشی...

تو رو خدا بمون تا همیشه..بمون و نذار مامانم دوباره یتیم بشه...

نذار اون شهر بدون تو بی فروغ بشه...

قربون مهربونیات و قلب بزرگت...قربون چین و چروک دور چشمات وقتی می‌خندی...قربون دستای زحمت کشت...

قربون وجود نازنینت که زندگی‌بخشه...

بمون تا همیشه برای ما...برای من و مامانم...

بمون خاله‌ی قشنگ و فوق العاده‌ی من...

بمون چراغ خونه‌ی ما...

دوستت دارم عزیز دور از دیده....❤

#خاله‌جانم

زندگی توی پر قو

+ چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴ | 2:0 | za#ra

امشب داشتم با یه دوستی چت میکردم که کلا دو سه بار همو دیدیم اونم تویه سری موقعیت های خاص که خب خیلی با هم حرف نزدیم کلا

بعد وقتی فهمید که تنها و مستقل زندگی میکنم خیلی تعجب کرد و گفت وای باورم نمیشه بهت میومد از این دخترایی باشی که تو پر قو بزرگ شدن و خیلی خانوم و محجوب و...

و برای من خیلی عجیب بود، هیچ وقت از هیچکس نشنیده بودم که بهم میاد تو پر قو بزرگ شده باشم...

من از بچگیم زندگی سختی داشتم و برای رسیدن به چیزایی که دارم جنگیدم...هیچ وقت هیچ وقت تو پر قو بزرگ نشدم، خیلی از امکاناتی که برای بقیه بدیهی هست برای من یه حسرته...کلی از خاطره های عادی آدمای همسن و سالم برای من آرزوست...

و همیشه همه بهم میگفتن تو خیلی قوی ای، خیلی سرسختی، خیلی مستقلی و از این حرفا...

و این اولین بار بود که یکی بهم میگفت بهت میومد از این دخترای تو خونه و تو پر قو باشی...

و خب راستش ناراحت که نشدم، خوشحال هم شدم، کاش حداقل از بیرون اینطور به نظر برسه...کاش واقعا از بیرون اینطور به نظر برسه، که اگه از درون خودم هیچ وقت نتونستم تجربه‌ش کنم، از بیرون این شکلی به نظر بیام...

البته، ناشکری نمیکنم اصلا، اصلا و ابدا

از زندگی که دارم و داشتم راضی ام، که اگه این سختی ها رو نداشتم الان اینی که هستم نبودم...واقعا خوشحالم و خدا رو شاکرم و خوب میدونم که الان من چیزایی رو دارم که برای خیلیا آرزوست، و کارایی میکنم که خیلیا در توانشون نیست...و واقعا خدا رو شکر میکنم به خاطر همه چیز...

اما خب این صحبت امشب برام جالب و تامل برانگیز بود واقعا...

پ.ن: یه عالمه چیز اینجا نوشتم و پاک کردم. بیخیال:)

یک سال گذشت...

+ یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۴ | 1:22 | za#ra

حواسم نبود که وارد ۲۳ شهریور شدیم...

چقدر سریع یک سال گذشت...

پارسال، ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، روزی که(بهتره بگم شبی که) برای اولین بار دیدمت و باهات حرف زدم...

چه ذوقی داشتم...دل تو دلم نبود..زبونم بند اومده بود...

بعدش به محض اینکه باهات خداحافظی کردم، من و آسمون دو تایی شروع کردیم به گریه کردن...چه روزی بود...چه شبی بود...

اون شب با خودم گفتم اگه این اولین و آخرین بار باشه چی؟ اگه دیگه هیچ وقت نتونم ببینمش چی؟!

ولی به لطف خدا، بعد از اون شب من هفت بار دیگه دیدمت...کلی با هم گپ زدیم، پای حرفات نشستم و ازت یاد گرفتم...وای که تو چقدر فوق العاده ای...چقدر خوشحالم که پیدات کردم و اومدی به زندگیم...

دوستت دارم و بمونی برام:)))

#و...

برام کتاب بخریدددد

+ شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴ | 23:55 | za#ra

میدونم که تا تولدم هنوز خیلی مونده

و میدونم که هیچکدوم از دوستام آدرس اینجا رو ندارن و نمیخونن

ولی بازم میخوام بگم که لطفا برای تولد من کتاب های نفیس بخرین برام😭

پول رو هم بذارین واسم قرآن یا شاهنامه یا منطق الطیر یا بینوایان بخرید😭

یا مجموعه سفرنامه های منصورضابطیان رو بخرید😭

یا وقتی نیچه گریست و مسئله اسپینوزا بخرید😭

آقا من نمیدونم من کتاب میخوام و پول ندارم بخرم کاش بهتون الهام بشه و اینا رو برام بخرید😭💘

هنر

+ پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴ | 23:10 | za#ra

اگر از من بپرسی چی منو به زندگی وصل میکنه؟ قطعا میگم "هنر"

هنر در هر شکلی که باشه، اعجاب انگیزه...هنر واقعی:)

خوشا ایران

+ پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴ | 11:4 | za#ra

خوشحالم که وارد دنیای شگفت انگیز ادبیات قدیم ایران شدم...

فردوسی، مولوی، حافظ...

حس مزخرف نادیده گرفته شدن...

+ چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 21:21 | za#ra

من خیلی وقتا نادیده گرفته شدم...از وقتی که یادم میاد...

از اون موقع که تو مدرسه چندین دقیقه دستم رو بالا نگه میداشتم که سوال بپرسم یا جواب سوال بدم و هیچ وقت معلم منو نمی‌دید...

از اون موقع که هیچ وقت تو هیچ اکیپی عضو نبودم و همیشه یه نخودی بودم همه جا که بود و نبودم اونقدرا هم مهم نبود...

از اون موقع که خیلی وقتا دوست و رفیقام میرفتن بیرون و به من هیچی نمیگفتن که همراهشون برم و بعدا میفهمیدم...

از اون موقع که واسه همه تو خوابگاه تولد میگرفتن و واسه من هیچکس هیچ کاری نمیکرد...

از اون موقع که تو گروه سوال می‌پرسیدم و هیچکس جوابمو نمیداد...

از اون موقع که همیشه من اونی بودم که برای نگه داشتن دوستی ها تلاش میکرد و اگه من پیام نمیدادم و زنگ نمیزدم و خبر نمیگرفتم اونام اصلا یادشون از من نمیومد...

از اون موقع که کلی از اتفاقای مهم زندگیمو به دوستام میگفتم و خیلی از اتفاقای مهم زندگیشون رو اصلا نمیدونستم...

از اون موقع که حتی استوریام رو فقط سین میکردن و هیچ کس حتی دوستام ریپلای نمیزدن...

از اون موقع که تو کانالم مینوشتم و هیچ کس حتی دوستام هم ری‌اکت نشون نمیدادن...

از اون موقع که دیگه تو این وبلاگ هم کسی نیومد و کامنتی نذاشت...

من از وقتی یادم میاد نادیده گرفته شدم...و فکر میکنم این حس همون چیزیه که تا ابد با خودم به همراه دارم...

حتی اگه هزار جلسه تراپی هم برم و سعی کنم به این چیزا اهمیت ندم، میدونم که بازم از طرف بقیه این رفتار ها همیشه تکرار خواهد شد...و احتمالا این وسط یا مشکل منم، یا همه...

+ چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 15:1 | za#ra

کاش میدونستم با چه منطقی ساعت ۳ ظهر کولرو خاموش میکنن جز اینکه فقط به فکر خودشونن😑

پ.ن: عالی شد الان برقا هم رفت!

آره:)

+ سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴ | 17:46 | za#ra

بین نیمکره راست و چپ مغزم دعواست...

تجربه‌شو داشتی؟

+ یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 1:13 | za#ra

۱۵ شهریور ۱۴۰۴ به اندازه ۳ روز برام اتفاقات و احساسات مختلف به همراه داشت...

شاید باید برای امروز فردا هم از زندگی مرخصی بگیرم و احساسات امروز رو ادامه بدم، اما فردا یه شروع جدیده...صبح زود باید از خواب بیدار بشم و برم به سمت ساختن آینده...

پ.ن: نمیدونم شده تاحالا همزمان که به خودت افتخار میکنی خودتو سرزنش کنی؟ همزمان که از خودت راضی هستی از خودت بدت بیاد؟ همزمان که میدونی میخوای چیکار کنی، ندونی که میخوای چیکار کنی؟!...

من در تو پیدا کردم خود را...

+ شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 21:7 | za#ra

از امشب حرف برای گفتن زیاد دارم...خیلی زیاد...

مینویسم به موقع...

ولی چقدر خوشحالم که دوباره انگیزه ای برای نوشتن پیدا کردم، حس اینکه دوباره نوشته هامو بخونی و شاید، جواب بدی، خیلی قشنگ و هیجان انگیزه:)))))))

ولی امشب اولین بار بود که تونستم یه ذره از حرفای تو دلمو با صدای بلند بهت بگم، طوری که نه فقط خودت، بلکه آدم های دیگه هم بشنون...بهت بگم که چقدر میشناسمت و میدونمت حتی بیشتر از خودت...قلبم داشت میومد تو دهنم...ولی بالاخره با ترسم از حرف زدن روبه‌رو شدم و از فرصت استفاده کردم و تو چشمات زل زدم و با شوق و اضطراب، حرفای توی سرم رو بهت گفتم... و امیدوارم که صدامون توی فایل ضبط شده افتاده باشه...

میدونم که منو میشناسی و به روی خودت نمیاری...ولی #س... امروز که منو دید خیلی قشنگ شناخت منو و بهم گفت سلام حالت چطوره؟:)

خلاصه که، من هر جا بری دنبالت میام...مطمئن باش:)من از تو دل نمی‌کنم...

#و...

پ.ن: همین امشب هم کلی ازت یاد گرفتم...و البته که تصویر منعکس شده‌ی خودم و زندگیم رو توی فکرای سر تو و کلماتت دیدم...حس عجیبیه...ولی حتما سر نخ کلاف سردرگم زندگی من و تو هم یه جایی به هم گره خورده و خودمون نمی‌دونیم...

هشتمین:)))

+ شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 20:34 | za#ra

امروز روز عجیبی بود...

خیلی عجیب...

و اما امشب، و تو...

به وقت هشتمین دیدار:)))

۱۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۷

خیلی دوستت دارم...

و خیلی خوشحالم که دیدمت باز هم...خداروشکر...

قلبم برای تو می‌تپه:)

#و...

+ شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 13:0 | za#ra

خیلی عجیبه که تا همین دیشب داشتم تصور میکردم که قبول شدم و به همه دارم خبر خوش میدم و قول شیرینی و...

و امروز دارم به همه پیام میدم و میگم قبول نشدم:)...

دوباره شروع میکنم...

+ شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 12:53 | za#ra

دیشب خواب دیدم رفتم برای خودم گل بخرم، مامانم گفت برو بخر، رفتم یه شاخه گل داوودی سفید خریدم که گل‌فروش اونو تو یه گلدون شیشه ای گذاشت ولی روش درپوش گذاشت طوری که هیچی از گل دیده نمیشد...

شاید تعبیرش همین باشه...این که باید صبر کنم تا اون گل خودشو نشون بده...مامانم هم بهم گفت صبر کن...

هنوزم بغض وحشی تو گلومه ولی حرفای مامانم آرومم کرد:)

امید دارم...هنوز امید دارم...مهری هم گفت بیا با هم دوباره شروع کنیم...

احتمال زیاد دوباره شروع کنم...و این دفعه دیگه اجازه نمیدم چیزی منو از مسیر دور کنه...

آه...

خدایا به امید تو...

#کنکور

+ شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 12:4 | za#ra

نه...نشد که بشه...

واو

+ شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 0:8 | za#ra

نشستم خاطره های قدیم رو مرور کردم، عکس و فیلماتو نگاه کردم...دست خودم نبود که یه جاهایی گریه‌م میگرفت...

یاد اون روزا افتادم...اون روزا که زندگی خیلی راحت تر بود، تنها دردم دوری تو بود...اون روزا که ذوق و شوق تو وجودم می‌جوشید...اون روزا که دلخوشیم یه نگاه تو بود...یه لبخندت فقط...دلم برای اون منِ دیوونه‌ی عاشق تنگ شده...هنوزم عاشقم، ولی دیوونه؟! فکر نکنم...نمیدونم شایدم شکل دیوونگیم عوض شده...راستش الان هیچ نظری درباره خودم ندارم...زندگیم لنگ در هواست...هیچیم معلوم نیست...یه روز خوبم و یه روز نه...یه روز میخوام دنیا رو فتح کنم و یه روز دلم نمیخواد از تختم بیرون بیام...شاید تنها وجه اشتراک منِ ۲۳ ساله با منِ ۱۷ ساله، فقط دوست داشتن تو باشه...که هرچند همونم یکم حال و هواش عوض شده ولی خب، هست، یعنی...هستی...خداروشکر که هستی...

ولی فکر کنم بودن تو مهم ترین اتفاق زندگیم بود و هست...چون، تو منو رسوندی این جایی که هستم، که اگه تو نبودی، معلوم نیست من کجا بودم و فردا؟ احتمالا هیج وقت نمی‌دیدمت...

خوشحالم که دارمت...خوشحالم که هستی...

قلب به وجودت

"واو، وجود توعه"

#و...

پلی به گذشته...

+ جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ | 20:6 | za#ra

آهنگ شهریور رضا یزدانی دقیقا یک سال پیش منتشر شد، ۱۵ شهریور ۱۴۰۳...درست ۸ روز قبل از روزی که اولین دیدار ما اتفاق افتاد...

و حالا، یک سال بعد از اون روز دارم به همون آهنگ گوش میدم و خیلی عجیبه که میگه "من از آینده برگشتم به روزِ اولین دیدار"...

و فردا...

فردا قراره ببینمت....و دوباره حس همون اولین دیدار داره برام تداعی میشه....

خیلی عجیبه....بعد از همه اتفاقات عجیبی که تو این یک سال رخ داد، ما باز هم قراره کنار هم قرار بگیریم و دوباره ببینم و بشنوم تو رو...

خدا رو شکر برای این لحظه ها...خداروشکر که میتونم رویامو کنار تو زندگی کنم...خداروشکر که خیالاتم رو "تو" واقعی کردی...

تو، منو به روزای شیرین گذشته وصل می‌کنی...تو منو می‌بری به روزایی که خودت تنها دغدغه‌ی زندگیم بودی...

تو، عشق شیرین ۱۷ سالگی...

دوستت دارم...

#و...

شهریور

+ جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ | 19:50 | za#ra

شهریور...

ماه عجیبی هستی شهریور...

نیمه‌تمام

+ پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 2:58 | za#ra

توی یادداشت های موبایلم که می‌چرخم کلی نوشته های ناتمام پیدا میکنم که هر کدومشون یه جوری جذاب و تحسین برانگیز هستن اما احساس میکنم نمیتونم تمومشون کنم، شاید چون نمیدونم که اون موقع وقتی داشتم مینوشتم دقیقا چه حس یا انگیزه ای داشتم...یه سری ایده های قشنگ واسه نمایشنامه هم دارم که نمیدونم اصلا روزی برم سراغشون یا نه...

آه امیدوارم یه روزی همشون یه سر و سامونی بگیرن:)

انرژی درونی

+ پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 0:32 | za#ra

درسته که انرژی بیرونی زیادی نداشتم امروز، ولی از اون درونیه به نحو احسن استفاده کردم و بعد از مدت ها یه متن نوشتم...درباره همین تئاتری که دیدم، راستش اونقدرا هم که فکر میکردم درباره اون نشد، شاید باید یه دونه دیگه هم بنویسم، اون ارزشش رو داره که چندین بار براش نوشت با ادبیات مختلف...ولی برای امشب خوب بود، برای شروع خوب بود، و امیدوارم بتونم یه چیز خیلی خفن دیگه هم بنویسم دربارش:)

بعدا که اینستامو وصل کنم پست یا استوری میکنمشون:))

پ.ن: دیشب یکس از دوستام بهم گفت خیلی خوبه که راجع به چیزایی که می‌بینی یا تجربه میکنی مینویسی، دیدم آره واقعا خوبه که انقدر ذوق یه چیزایی رو دارم هنوز، مثلا اولین اپیزود دیالوگ باکس که گوش دادم دربارش یه متن نوشتم تو همین وبم، یا تئاترای خیلی خفن و تاثیرگذاری که میرم دربارشون می‌نویسم، احتمالا اگه سفر باحالی برم که خیلی وقته نرفتم، هم دربارش می‌نویسم...نوشتن رو دوست دارم چون تنها چیزیه که از اولین روزای زندگیم تا الان همراهم بوده...

+ چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ | 17:9 | za#ra

هرچی دیروز پر انرژی بودم امروز برعکسم، البته این انرژی درونیم رو دارم، ولی انرژی بیرونی تا الان که نبوده، انقدر تو سرم شلوغه که در بیرون هیچ کاری نمیکنم گاهی...واقعا زندگی عجیبی دارم...

بر زمین می‌زندش!

+ سه شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۴ | 23:34 | za#ra

یه وقتایی هست که دلت میخواد آهنگ گوش بدی ولی هیچ آهنگی مناسب اون حال و هوات نیست

یه وقتایی هست که دلت میخواد بنویسی ولی هیچ کلمه ای نمیتونه احساسات درونی‌ت رو به نمایش بذاره

یه وقتایی هست دلت میخواد یه کاری کنی و یا حرفی بزنی ولی هیچ کاری و هیچ حرفی نیست که بتونه تو رو راضی کنه...

و امشب از اون شباست که هیچ چیزی نمیتونه این حال عجیب منو وصف کنه و این هیجان منو آروم کنه...

امشب رفتم یه تئاتر دیدم و تئاتر که چه عرض کنم، تئااااااتر بود:) یه نمایش عجیب غریب که وقتی دیدم با خودم گفتم این واقعیه؟ این لحظه واقعیه یا دارم خواب می‌بینم؟!

و هزار بار خداروشکر میکنم که تونستم این نمایش رو ببینم:) و این تجربه‌ی زیبا و لذت بخش و عمیق و هیجان انگیز رو به خودم هدیه بدم:)))

واقعا بی نظیر بود و بی نظیر و بی نظیر و بی نظیر...

خوشحالم که تئاتر ایران شاهد چنین صحنه ای بود...

خوشحالم که من شانس دیدنش رو داشتم...

خیلی زیاد خوشحالم:)))

امشب واقعا حالم خوبه و دنیا به کامه:)))

#بر_زمین_می‌زندش

#علی_شمس(نابغه:))

ممکنه..

+ دوشنبه دهم شهریور ۱۴۰۴ | 13:5 | za#ra

منتظرم‌ این چند روز تموم بشه واقعا...

به قول بمرانی، شاید بهترین روز عمرم گذشته...

_Cherry Tree_
about us
این درخت گیلاس با نگاه تو شکوفه میدهد :) که با تو چهار فصل سال ، بهار است بهار🌸
#و...
code
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ