من احساس میکنم که زیادی "هستم"...

و گاهی بودنم کار رو خراب تر میکنه...

چون همه نمیدونن چی توی سرم میگذره، و ناخواسته باعث ایجاد سوتفاهماتی میشم...ناخواسته حال یکی رو خراب میکنم...ناخواسته به یکی امید میدم...ناخواسته ادای عقل کل ها رو درمیارم...

اصلا نمیدونم، همش بخاطر ذهن سرکش و پر فکرمه...الانم باز دارم نشخوار فکری میکنم...

پ.ن: ولی من خیلی وقت بود احساس امن بودن، احساس مهم بودن، احساس دوست بودن از کسی نگرفته بودم...

میدونی، دوست جدیدم حس خوب و سوال برانگیزی بهم میده...و گمان میکنم تله بی ارزشی هم داره سرک میکشه و شیطنت میکنه...