بدجور سرماخورده شدم
حالم خیلی بده
امروز هم کارآموزی نرفتم
وای اعصابم هم خوردههه
گوشیم هم شارژ نداره
خیلی زیباست همه چیز :))))))))
بدجور سرماخورده شدم
حالم خیلی بده
امروز هم کارآموزی نرفتم
وای اعصابم هم خوردههه
گوشیم هم شارژ نداره
خیلی زیباست همه چیز :))))))))
تو بگو من چطور میتونم این همه قشنگی تو رو ببینم و غش و ضعف نرم؟🙂
وای خدای من
چرااااا اینقد کیوت شدیییییی😭😭😭
چرا اینقد بچه شدیییییی پسربچه ۱۰ ساله شدیییی😭😭😭
چقدم که لاغر شدی😭😭😭😭
وای خدا دورت بگردم من فرفری موی غزل ساز من
خوشگل من😭
چقدر دلم برات تنگ شده بود زیباااااای من🥺😭❤
خداروشکررر که دیدمت🙂🙂🙂🙂
#و...
باب اسفنجی از وقتی رفتی بزرگ شدم ...
کاش واقعی بودی حیف که کارتونی فقط!
باب اسفنجی چرا زخماتو قایم کردی؟ چرا تظاهر کردی که حالت بد نیست؟! ... باب اسفنجی ...
باب اسفنجی اینجا هیچکی خوب نیست ...
نیستیم روتین ...
.
.
.
خوش ممنوع بود ، واسه همین شدی ممنوع التصویر ؛)
صبح جمعه پاییزی ، آخرین جمعه مهر ماه بخیر :)
چقدر زود مهر تموم شد ...
چقدر زود عمرمون تموم میشه ...
امیدوارم از اینجا به بعدش قشنگ تر باشه🧡🍂
پ.ن: گلودرد داره میگه سرماخورده شدم؟🤒
+میخوای بخوابی؟
_کار دیگه ای هم میتونم بکنم؟
+چرا نتونی؟
_خواب ، آدمو از این دنیا جدا میکنه ... پس بهترین راهه برای رهایی ... برای آدمایی که جرعت تموم کردن همه چیو ندارن ، چند دقیقه یا چند ساعت خوابیدن ، راه خوبیه برای کمی دور شدن از این همه سیاهی ...
+میدونستی خواب هم بخشی از این زندگیه؟!
_آره
+پس هنوز بخشی از این زندگی هست که دوسش داری و بهش امید داری :)
_زندگی دوست داشتنی ... جالبه :)
+خیلی
_:)
+پس دوسش داری :)
_کیو؟
+زندگیو :)
_احتمالا آره که جرعت ندارم تمومش کنم ...
+پس ، خوب بخوابی :)))
_شب بخیر :)
میگوید : "مرد سی و شش ساله چی؟"
هنوز در دامِ اعداد اسیریم ... راستش ، میخواستم در پست قبل بنویسم پیرمرد ، اما ترجیح دادم پیر بودن یا نبودنش را بسپارم به شما ...
برای همین سنش را گفتم ...
چه فرقی میکند ...
اشک اشک است ...
من همراه اشک های زیادی اشک ریخته ام ...
بی توجه به آنکه عدد پشتشان چند است ...
آدم ها به اندازه آن اعداد زندگی نمیکنند ...
زندگیِ آدم ها ، اندازه ندارد ، درجه ندارد ، مقدار ندارد ، طول ، عرض ، ارتفاع ، حجم ، ندارد ...
زندگی آدم ها ، قلب هایشان ، مغز هایشان ، چشم هایشان ، اشک هایشان ... همه و همه و همه از ازل تا ابد ، درد دارد ... درد
حتی خوشحال ترین و خوشبخت ترینشان نیز هم ...
دردی که از ابتدای تولد ، در گریه های نوزاد شنیده میشود ...
در اشک های نوازد ، گوشه لب های کوچکش ، چشیده میشود ...
نمیدانی چقدر درد دارد بی آنکه خودت بدانی و بخواهی ، پرت شوی به یک دنیای ناشناخته ، همیشه ناشناخته ، تا ابد ناشناخته ، یک دنیای سرتاسر تحیر و تعجب ...
نمیدانی چقدر درد دارد فکر کردن به اینکه میتوانستی نباشی و اینقدر درد نکشی ، اما هستی و محکوم به تحمل درد هستی ...
نمیدانی چقدر درد دارد وقتی با ذهن کوچکت که ابعاد جهان در آن جا نمیشود ، فکر کنی به اینکه همه این آمدن ها برای رفتن است ، رفتن به همانجایی که از اول بوده ای ...
نمیدانی چقدر درد دارد تماشای افعال و انفعالات ذرات هستی در اطرافت و آب از آب تکان نخوردن و گیر افتادن در چرخه بطالت هر روز ، شب و هر شب ، روز ...
نمیدانی چقدر درد دارد ... آنقدر نمیدانی که گاهی گمان میکنی آستانه تحمل درد بالا داشتن ، مزیت است ...
نمیدانی و در این ندانستن در پی دانستن میگردی ...
آدمی زاد است ... زاده شده است برای درد کشیدن ، درد کشیدن از درد خویش و بر درد خویش ، یا از درد دیگری و بر درد دیگری ...
هیچ اهمیتی ندارد که تو ۳۶ ساله باشی یا ۶۳ ساله یا ۶ ماه و ۳ روز و یا ۳ هفته و ۶ روز ...
تو درد میکشی ، و اگر این درد در اشک هایت سرازیر شود از چشمانت ، و چشمانت مقابل چشمانم باشد یا صدای درد کشیدنت در گوش هایم باشد ، یا خبر درد کشیدنت را به من برسانند ، یا خود به درد پنهان در وجودت پی ببرم ، درد میکشم ...
دردی از جنسِ وجود ...
وجود ...
این وجودِ دردآمیز ...
مردِ ۶۵ ساله پیش چشمانت گریه کرده؟ با نهایت ضعف و عجز ...
در انتهای ناامیدی ... در بی رمق ترین روز ها ...
و تو لبخند میزنی ... همزمان که بغض در گلو داری ... لبخند میزنی به جوانی خودت ... به جوانی ای که اسراف میشود در دست روزگار لا کردار ... و بغض میکنی به یاد آینده پیریِ در انتظارت ...
به راستی ، دنیا ، با مهمان هایش چه میکند؟!
.
.
.
قدرِ هیچ چیز هایمان را بدانیم ...
من واااقعا دلم میخواد بخواااابمممم
نمیخوام پتوی نازنینم رو ترک کنمممم😭💔
امروز دومین روز از کارآموزی تو لوکیشن جدیدمون بود که بیمارستان سینا هست . اینجا بیشتر کارمون مربوط به فیزیو تراپی تنفسی هست . مریضایی که داریم خیلی متفاوتن ، یکی پیر یکی جوون ، یکی خوش اخلاق یکی بد اخلاق ، یکی پر انرژی یکی خسته و بیحال ، یکی آروم و سر به زیر یکی غر غرو و پر سر و صدا ... خلاصه همه جور آدم رو میتونیم تو این بیمارستانا ببینیم ... ولی امروز یه آقایی رو دیدیم ۹۲ ساله بود :) ماشاءالله هزار ماشاءالله خیلی فِرز بود به نسبت همه بیمارای دیگه که دیده بودیم ، قشنگ میتونست حرکت کنه عضلاتش رو تکون بده و روی تخت جابجا بشه و ... البته خب یکی از دلایلش هم این بود که عمل جراحی نداشت صرفا بخاطر تنگی تفس بستری شده بود، ولی بقیه مریضا جراحی کرده بودن که اونجا بودن و خب بخاطر اثرات داروهای ییهوشی و درد بخیه ها راحت نمیتونستن تکون بخورن و مثلا غلط بخورن و بشینن و ...
ولی این پیرمرد ۹۲ ساله که میگم ، خیلی خوب بود🥺خیلی گوگولی و بامزه و ریزه میزه بود🥺گوشاش سنگین بود ما هرچی میگفتیم نمیفهمید😂بعد میخواستیم بهش نشون بدیم که چیکار باید بکنه ، میخواستیم بگیم که سرفه بکن هممون با هم سرفه میکردیم اداشو درمیاوردیم تا اون بنده خدا بفهمه که باید سرفه کنه آخرشم نمیفهمید😂❤ بعد از پنج شیش دقیقه که دیگه ما بیخیال سرفه کردنش شده بودیم تااازه سرفه میکرد😂😂
اصلا هرچی از گوگولی بودن این بشر بگم کم گفتم ، ایشالا حالا حالا ها عمر طولانی داشته باشه و سایش بالای سر خانوادش باشه💙
وقتی که ما میخواستیم از اتاقش بیایم بیرون هم کلی برامون دعا کرد و خداحافظی کرد🥺❤
خلاصه که خیلی خوشمون اومده بود ازش ، هممون دوسش داشتیم :) یه پیرمرد کیوت مهربون
خدا حفظش کنه💙
گفته بودم این شهر برای اتفاقی دیدنت زیادی بزرگه!
ولی انگار امروز این اتفاق افتاد ... شاید
هنوز نمیدونم
ولی اون چند ثانیه که چهره ای شبیه چهره تو رو دیدم و گمان کردم که خودتی ، که شاید هم خودت بودی ؛ منو برد به یه عالم دیگه ...
دلم میخواست زمان متوقف شه ...
نمیدونم ...
شاید اون تو بودی واقعا ...و تو هم چشمت افتاده باشه به من :)
شاید نگاه های مشتاق و نگران و مبهم من رو حس کرده باشی ...
شاید فهمیدی که من یه غریبه نیستم ... نمیتونم یه غریبه باشم ...
نمیدونم ...
نمیدونم ...
نمیدونم ...
#و...
نمیتونم باور کنم ... نمیخوام باور کنم ... باور کنم که اون آقایی که روی صندلی شاگرد اون ۲۰۶ بدون صندوق سفید نشسته بود و تیشرت مشکی تنش بود و موهای مشکی مواجش رو پیشونیش ریخته بود و ریشای پرپشتش که قسمت چونه اش سفید شده بود و لباشو روی هم فشار داده بود و سرشو به نشونه تایید به سمت جلو خم میکرد ، تو بودی؟! تو بودی یا فقط شبیه تو بود؟ توروخدا بهم بگو ... من تو اسنپ نشسته بودم ، ماشین بغلیمون بود اون ۲۰۶ که میگم ، سرعت اسنپ بیشتر بود و ازش رد شد ، تا جایی که تونستم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم اما دیگه ماشینو ندیدم ... نمیدونم کجا رفت ... وای خدای من اگه اون تو بوده باشی .... من دیواااانه میشم ... بخدااا دیوانه میشمممم😭😭😭😭😭😭😭
ساعت ۱۱:۲۳ بود که اون ماشینو دیدم و اون سرنشین ماشین رو که انگار خود خود تو بودی ... ولی نمیدونم ... نمیدونم ... آخه تو مشکی نمیپوشی که هیچ وقت :( وای وای وای وای
دلم میخواد داددد بزنممممم
#و...
من به قربان این خنده زیبا و لطیف تو عاخه پسر جون❤
چقد تو بامزه ای😂
#و...
چهارشنبه مورخ ۲۰ مهر ۱۴۰۱ از صبح تاااا شب کلا اینترنت نداشتم😂🤦🏻♀️ یعنی حتی دسترسی به این وبلاگ طفلکم هم برام مقدور نبود😕حتی نمیتونستم پادکست گوش بدم :( کلا هیچی دیگه
ولی خب به جاش هم ناهار درست کردم هم خونه رو جارو کردم هم خرید رفتم هم ظرف شستم هم کتاب خوندم هم تحقیقامو پاک نویس کردم 😁
بازم بد نبود ولی میتونست بهتر باشه اگه میتونستم پادکست گوش بدم😅
خب اینترنتم دیگه رو به اتمامه ، از لحاظ زمانی تا جمعه و از لحاظ حجمی ۲/۵ گیگ باقی مونده . من دیگه باید پنجشنبه برگردم تهران ، اونجا وای فای هست باز خوبه ، البته اگه جواب بده
تلگرام هم که دیگی امیدی بهش ندارم
میخواستم گوشیمو به روز رسانی کنم ولی خب فهمیدم نتم کمه پس همون با وای فای این کارو میکنم
ولی خب تو این یکی دو هفته یه عالمه فیلم دانلود کردم😎بالاخره باید یه جوری از اون بسته ای که خریده بودم استفاده میکردم دیگه وقتی نه اینستا جواب میده نه تلگرام نه هیچی ،پس همون بهتر که برم فیلم دانلود کنم .
پ.ن: کارای مفیدی که امروز انجام دادم این بود که صبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم .
بعد از اینکه دست و صورتمو شستم ، تخت رو مرتب کردم ، صورتمو ماساژ دادم ، چایی دم کردم ، همراه با یه آهنگ انرزی بخش نرمش کردم ، چای نبات خوردم به همراه پادکست گوش دادن ، صبحانه خوردم به همراه پادکست گوش دادن ، خب الان پادکستو قطع کردم دیگه چون یک ساعت بود و من نصفشو گوش دادم و ادامشو میذارم برای بعد .
الان میخوام برم یکم کتاب بخونم ، هنوز نمدونم جی هر وقت خوندم میام میگم چه کتابی ، بعدشم دوباره هر کار بکنم میام مینویسم😁😃
میدونم برای کسی جالب نیست کارهای روزمره من چیه ، ولی برای خودم جالبه که بنویسم اینجا😂
پ.ن۲: خب ۵۲ صفحه از کتاب خرده عادت ها نوشته استفان گایز رو خوندم :) همزمان باهاش آهنگ بیکلام insight از julien marchal رو هم گذاشتم روی تکرار و چندین بار گوش دادم ، هنوزم داره پخش میشه :)
خب باید اعتراف کنم که خوابم گرفته ولی نمیخوام بخوابم الان ، باید برم ظرفای صبحانه رو بشورم و بعدش برم چند تا از مطالب درسیمو پاک نویس کنم . شاید بعدش یکم بخوابم😆البته شایدم نه ، برم ناهار درست کنم😅خب پس فعلااا
پ.ن۳: خب رفتم ظرفای صبحانه رو شستم و همزمان چند تا از آهنگای علی یاسینی رو گوش دادم ، بعد رفتم یه راکت پینگ پونگ برداشتم و با توپ هی رو راکتی میزدم😂همراه با چند تا آهنگ ریتم بالا ، بعد نشستم یکم خودم آهنگ خوندم همراه با خواننده ، بعدش اومدم یکی از مطالبی که تحقیق کرده بودم واسه کارآموزی رو پاک نویس کردم و تامام
الان باید برم ناهار درست کنم و یکم استراحت بنمایم😁
پ.ن۴: خب ناهار هم درست کردم و دو تا پادکست دیگه هم گوش دادم😇و الان ساعت ۱۳:۳۸ هست :) غذا هم دمی گوجه میباشد😁
پ.ن۵: خب من بعد از ناهار رفتم تقریبا ۱۰ صفحه کتاب تئاتر برای مبتدیان از نیکولاس گیبز رو خوندم ، بعدشم باز تقریبا ۱۵ صفحه از کتاب پاییز ۴۳ از زهرا ایرجی رو خوندم ، بعد منتظر بودم که لپ تاپم شارژ بشه تا برم یه فیلم ببینم که دیدم حوصلم سر رفته خوابم گرفت یکم خوابیدم ، البته یکم که یعنی تقریبا ۲ ساعت😂🤦🏻♀️
بعدشم بیدار شدم و دیدم که مامانم میگه پاشو بریم خونه دوستمون مهمونی دعوتمون کرده ، خلاصه دیگه بیدار شدم هیچکار دیگه ای نکردم فقط آماده شدم و الانم تو ماشینیم و داریم میریم . الان هم ساعت ۱۹:۲۹ هست .
یعنی تنها سرگرمی ما نسل بیچاره همین اینترنت بود که بهش رحم نکردین و همونم ازمون گرفتین😑
امروز به سلامتی تا ساعت ۱۲:۳۰ خواب بودم😕😴
ولی الان ، بازم سرم درد میکنه و چشمام سنگینه و دلم میخواد بخوابم :/
این چه زندگی ایه خب ://
از پریروز کلاااا تلگرامم وصل نمیشه هرکار میکنم :/
بابا خب من کلی گروه و کانال مرتبط با دانشگاه دارم تو تلگرام الان واقعا حس میکنم یه سری اتفاقات خیلی مهم افتاده که من ازشون بی خبرم و ممکنه سرنوشتمو تغییر بده حتی😂😐
بابا تلگرام لامصب لطفا وصل شو اینقد اعصاب منو خورد نکن دیگه عح ://
نمیدونم چرا جدیدا اینقدر ترسو شدم ...
کوچک ترین صدایی که میشنوم احساس ترس رو در من بیدار میکنه ... قبلا اینقدر حساس نبودم نسبت به همه چیز ... اما مدت هاست طوری شدم که هر صدایی ، هر سایه ای ، هر بویی ، هر مزه ای ، هر لمسی ، که غیر منتظره باشه ، بهم حس ترس و تا امنی میده ... انگار حواس پنجگانم منو به بازی گرفتن ...
من آدمی بودم که تو هفت هشت سالگی ساعت ها تنها تو خونه بودم و از هیچی نمیترسیدم ، اما الان باید نسبت به هرچیز کوچیکی واکنش نشون بدم آخه؟!
بعد اینکه چرا من اینقد از گوشه چشمم سیاهی میبینم؟☹💔
امروز کتاب مغازه خودکشی رو خوندم ، و باید بگم برای اولین بار بود که این چنین جذب یک داستان میشدم که تونست جوری منو با خودش همراه کنه که در عرض دو سه ساعت کل ۱۴۰ صفحه اون کتابو خوندم . لحظه به لحظه اش برام جذاب بود ، تا رسیدم به آخرین جمله ... من با خوندن آخرین جمله احساس کردم که تمام تنم مور مور شد ، احساس سرما کردم ، واقعا یه حس وحشت عجیب افتاد به جونم ، نمیخواستم باور کنم که اون جمله همون معنی ای رو میده که من ازش فهمیدم ، خودمو یه جور دیگه قانع کردم که منظورش چیز دیگه ایه ، ولی آخه ... اگر منظورش واقعا همونی باشه که من اول فهمیدم .... نمیتونم بفهمم ... اصلا نمیتونم درک کنم ...
اگر کسی این کتابو خونده میشه درک و دریافت خودش از این آخرین جمله رو بگه؟ یعنی چی شد واقعا؟! :(
رفیقِ من ، سنگِ صبورِ غم هام :)....
دلم برات تنگ شده خب
چرا اینقد ازت بیخبرم ...
چرا اینقد نیستی ...
چرا اینقد دوریم ...
خب تو به من بگو من باید چیکار کنم با این دوری طاقت فرسا؟!
دلم گرفته ...
دلم برات تنگ شده ...
دلم میخواد نزدیک باشی ...
کنارم باشی ...
ببینمت ... بشنومت ... حست کنم ...
آخه دیگه تا کی باید صبر کنم ...
چرا هرچی تلاش میکنم نمیشه
چرا حس میکنم دارم درجا میزنم
چرا دارم عقب عقب میرم
چرا اینقد عصبانی ام از این وضعیت ...
رفیق جان ... رفیق جان من ... خواهش میکنم بیا کمکم کن ... بیا کنارم باش ... بیا دیگه قربوونت برم ... دلتنگتم :(((
#و...
یک وقتایی به این فکر میکنم که زندگی میشه خیلی جذاب باشه اگر یه آدم کنارت باشه که درباره همه چیز بدونه و وقتی باهاش حرف میزنی بتونی کلی چیز ازش یاد بگیری ...
ولی وقتی یه چند دقیقه میشینم تنها با خودم ، یا پی به پوچی خودم و زندگی میبرم ، یا درگیر آینده مبهم خودم میشم ، یا درگیر حال بی حال گروی پول و مشکلات فراوان ... خلاصه که ، از این آدما خیلی خوبن ، ولی خب ما که نداریم تو خانوادمون و دوستامون😂🤕
.
فقط وقتی پادکست گوش میدم حس خوب اینچنینی میگیرم انگار که یه نفر کنارم نشسته و داره حرفای جالب میزنه بهم ، خلاصه که پادکست چیز خوبیه واقعا
مدت هاست گم شده ام در تنهایی خویش ...
مدت هاست برای کسی آهنگ نفرستاده ام ، با هم گوش نداده ایم به آن آهنگ ، با هم تا ساعت ها صحبت نکردیم از هر چیزی که ربطی ندارد یا دارد به آن آهنگ که شروعش آن آهنگ است ، مدت هاست گوشی به دست از آن لبخند های یواشکی که مادر ها را مشکوک میکند نزده ام ، مدت هاست بی تاب برای آنلاین شدن کسی نشده ام ، مدت هاست انتظار پیام کسی را نمیکشم ، مدت هاست از آن استیکر های پر مفهوم و رویایی ام برای کسی نفرستاده ام که او هم با استیکر های زیبا جوابم را بدهد و با هم با زبان استیکر ها حرف بزنیم تا دقایقی ، مدت هاست رویابافی نکرده ام و رویاهایم را برای کسی مثل داستان تعریف نکرده ام ، مدت هاست خواب کسی را ندیده ام که بخواهم با ذوق برایش تعریف کنم ، مدت هاست چیزی را ندیده ام که به یاد کسی بیفتم تا بخواهم برایش تعریف کنم از آن چیز ، مدت هاست برای کسی ذوق نکرده ام ... مدت هاست کسی برای من ذوق نمیکند ... مدت هاست اتفاق های خوشحال کننده زندگی ام را با شوق برای کسی تعریف نمیکنم تا او برایم خوشحال شود ... مدت هاست از دلتنگی و دلگرفتگی هایم برای کسی نگفته ام تا او با من همدردی کند و به در و دل هایم گوش بدهد ، مدت هاست از آرزو هایم نگفته ام ... مدت هاست آرزوهایم را از یاد برده ام ... گذاشتمشان توی صندوقچه قدیمی و خاک گرفته گوشه ذهنم ، جایی لا به لای خاطرات گمشده ، دیگر سراغشان را نمیگیرم ... مدت هاست به آینده سطحی نگاه میکنم ... در حد فردا ، هفته آینده ، ماه آینده ...
مدت هاست خسته ام ... اما کسی از راه نمیرسد که حال من خسته دل را بپرسد و من بخواهم همه همه همه حالم را برایش توصیف کنم و او بخواهد کاری کند تا مرا از آن حال لعنتی کسل کننده خسته کننده در آورد ، برایم شعر بخواند یا عکس های قدیمی بفرستد ... اصلا ، مدت هاست کسی برایم ننوشته است ... مدت هاست کلمه های هیچکس خرج من نشدند ... مدت هاست از یاد رفته ام ... مدت هاست از یاد برده ام ... مدت هاست بر باد رفته ام ... مدت هاست فریاد ، خورده ام ......
آدم ها نمیدانند و ندانسته حرف میزنند ... نمیدانند و ندانسته با حرف هایشان زخم میزنند ...
آدم ها نمیدانند و ما را از دنیایی که برای خودمان ساختیم ، پرت میکنند به دنیای واقعیت های بی پرده ...
نمیدانند ... و نمیگویند چه کسی هستند چون آن را هم نمیدانند ...
راستش را بخواهید ، اکنون که فکر میکنم ، گاهی بعضی از این آدم ها که ندانسته هرکاری میکنند لازم اند ، تا ما بفهمیم دنیایمان آنقدر ها ام ایده آل نیست ... تا یادمان بیاید دروغ هایی که به خودمان گفته ایم ...
برای پست قبلی شخصی که نامش فقط دو نقطه (..) بود ، یعنی حتی زحمت سه نقطه کردنش را هم به خود نداده بود ، ندانسته آمده بود کامنت گذاشته بود که (اگر باباتون بهتون گیر نده که دیگه آزادین چی میخواین دیگه) ، دقیقش را نمیدانم اما محتوای اصلی اش همین بود که نوشتم ... ناگهان به خودم آمدم ...
یادم آمد که راستی ، بعضی وقت ها بعضی چیز ها چقدر کم اند شاید ...
مثلا اینکه پدرم هیچ وقت به من گیر نمیدهد برای جایی رفتن یا نرفتن ، برای چیزی پوشیدن یا نپوشیدن ، برای با کسی حرف زدن یا حرف نزدن ... چون پدرم اصلا نیست که بخواهد گیر بدهد ...
هست ، ولی بود و نبودش تفاوتی ندارد ...
هست بودنش مدت هاست نیست شده است ...
مدت هاست که غریبه شده ایم ... از زمانی که یادم می آید ...
مگر غریبه ها هم به هم گیر میدهند؟!
راستی ، پدر من اصلا نمیداند عکس پروفایل من چیست ...
چون شماره همدیگر را ذخیره نداریم ...
اصلا مگر پدر باید گیر بدهد همیشه؟!
خب پدر من ، حتی نمیداند من کجا هستم که بخواهد به اینکه کجا میروم گیر بدهد ، یا به اینکه چه میپوشم گیر بدهد ، یا به اینکه با چه کسی حرف میزنم گیر بدهد ...
او حتی نمیداند من چند ساله هستم دقیقا ...
حتی نمیداند چقدر بزرگ شده ام که حرف هایم از خودم باشد ، نمیداند میتوانم کلمات را در دست بچرخانم و دنیای خودم را با آنها بسازم ... نمیداند من دیگر آن دختر بچه کوچک که از دنیا هیچ نمیداند ، نیستم ...
راستش ، من هم از او هیچ نمیدانم ...
نمیدانم چقدر ریش هایش سفید شده ، چقدر روی صورتش چین افتاده ، نمیدانم کجاست ، حتی اگر از من بپرسند شغل پدرت چیست هم نمیدانم ...
راستی که ما هیچ نمیدانیم ... نه از خود ، نه از دیگری ... نه از جهان ...
فقط آن آقا یا خانم دو نقطه(..) ، به من یادآوری کرد ، گاهی یک چیز های مزاحم و دست و پا گیری مثل همین گیر دادن های پدر است که میتواند به تو بفهماند ، پدری داری که برایش مهم هستی ...
وگرنه ، گیر دادن به غریبه هایی که برایت مهم نیستند که دیگر گیر دادن نیست ، نوعی بیماری است !
به هر حال ... من حتی نمیدانم باید جواب پیامک های گاه و بی گاه پدرم که سخن بزرگان و اشعار شعرا هست را چه باید بدهم ...
کاش یک روز از من بپرسد امروز برنامه ات چیست ، کجا میخواهی بروی ، با کدام دوستانت ، کی برمیگردی ، خودم میایم دنبالت ....
اما خب ... خودش هم میداند ، هر کلمه او ، مثل برخورد صاعقه ای به جان من ، تمام تلخی های گذشته ام را شخم میزند و از زیر خاک بیرون میکشد و دوباره به یاد می آورم که چه زجر ها بر من روا داشته است ...
شاید کسی نداند ، کسی نفهمد ، و کسی درک نکند ، اما برای دختری که از پدر خودش هم میترسد ، آشوب در خیابان ها و ترس از مردان غریبه ، خیلی ترسناک تر از همه ترس هاست ، ترسی که مثل هیولا میفتد به جان و تنم و ذره ذره از وجودم کم میکند ...
شاید کسی نداند و نفهمد و درک نکند که چرا میگویم میترسم از اینکه پایم را از خانه بیرون بگذارم ... و میخواهم همه چیز دوباره آرام شود ...
راستش ، کسی نمیداند و نمیفهمد و درک نمیکند ، که برای من آینده هرچه که باشد ، نمیتواند گذشته ام را تغییر دهد ، پس حق دارم از آینده ای بترسم که گذشته ترسناکم همواره در او سهیم است ...
راستش را بخواهید ... دیگر خودم هم راستش را نمیدانم ....