مدت هاست گم شده ام در تنهایی خویش ...

مدت هاست برای کسی آهنگ نفرستاده ام ، با هم گوش نداده ایم به آن آهنگ ، با هم تا ساعت ها صحبت نکردیم از هر چیزی که ربطی ندارد یا دارد به آن آهنگ که شروعش آن آهنگ است ، مدت هاست گوشی به دست از آن لبخند های یواشکی که مادر ها را مشکوک میکند نزده ام ، مدت هاست بی تاب برای آنلاین شدن کسی نشده ام ، مدت هاست انتظار پیام کسی را نمیکشم ، مدت هاست از آن استیکر های پر مفهوم و رویایی ام برای کسی نفرستاده ام که او هم با استیکر های زیبا جوابم را بدهد و با هم با زبان استیکر ها حرف بزنیم تا دقایقی ، مدت هاست رویابافی نکرده ام و رویاهایم را برای کسی مثل داستان تعریف نکرده ام ، مدت هاست خواب کسی را ندیده ام که بخواهم با ذوق برایش تعریف کنم ، مدت هاست چیزی را ندیده ام که به یاد کسی بیفتم تا بخواهم برایش تعریف کنم از آن چیز ، مدت هاست برای کسی ذوق نکرده ام ... مدت هاست کسی برای من ذوق نمیکند ... مدت هاست اتفاق های خوشحال کننده زندگی ام را با شوق برای کسی تعریف نمیکنم تا او برایم خوشحال شود ... مدت هاست از دلتنگی و دلگرفتگی هایم برای کسی نگفته ام تا او با من همدردی کند و به در و دل هایم گوش بدهد ، مدت هاست از آرزو هایم نگفته ام ... مدت هاست آرزوهایم را از یاد برده ام ... گذاشتمشان توی صندوقچه قدیمی و خاک گرفته گوشه ذهنم ، جایی لا به لای خاطرات گمشده ، دیگر سراغشان را نمیگیرم ... مدت هاست به آینده سطحی نگاه میکنم ... در حد فردا ، هفته آینده ، ماه آینده ...

مدت هاست خسته ام ... اما کسی از راه نمیرسد که حال من خسته دل را بپرسد و من بخواهم همه همه همه حالم را برایش توصیف کنم و او بخواهد کاری کند تا مرا از آن حال لعنتی کسل کننده خسته کننده در آورد ، برایم شعر بخواند یا عکس های قدیمی بفرستد ... اصلا ، مدت هاست کسی برایم ننوشته است ... مدت هاست کلمه های هیچکس خرج من نشدند ... مدت هاست از یاد رفته ام ... مدت هاست از یاد برده ام ... مدت هاست بر باد رفته ام ... مدت هاست فریاد ، خورده ام ......