این وجود درد آمیز!
میگوید : "مرد سی و شش ساله چی؟"
هنوز در دامِ اعداد اسیریم ... راستش ، میخواستم در پست قبل بنویسم پیرمرد ، اما ترجیح دادم پیر بودن یا نبودنش را بسپارم به شما ...
برای همین سنش را گفتم ...
چه فرقی میکند ...
اشک اشک است ...
من همراه اشک های زیادی اشک ریخته ام ...
بی توجه به آنکه عدد پشتشان چند است ...
آدم ها به اندازه آن اعداد زندگی نمیکنند ...
زندگیِ آدم ها ، اندازه ندارد ، درجه ندارد ، مقدار ندارد ، طول ، عرض ، ارتفاع ، حجم ، ندارد ...
زندگی آدم ها ، قلب هایشان ، مغز هایشان ، چشم هایشان ، اشک هایشان ... همه و همه و همه از ازل تا ابد ، درد دارد ... درد
حتی خوشحال ترین و خوشبخت ترینشان نیز هم ...
دردی که از ابتدای تولد ، در گریه های نوزاد شنیده میشود ...
در اشک های نوازد ، گوشه لب های کوچکش ، چشیده میشود ...
نمیدانی چقدر درد دارد بی آنکه خودت بدانی و بخواهی ، پرت شوی به یک دنیای ناشناخته ، همیشه ناشناخته ، تا ابد ناشناخته ، یک دنیای سرتاسر تحیر و تعجب ...
نمیدانی چقدر درد دارد فکر کردن به اینکه میتوانستی نباشی و اینقدر درد نکشی ، اما هستی و محکوم به تحمل درد هستی ...
نمیدانی چقدر درد دارد وقتی با ذهن کوچکت که ابعاد جهان در آن جا نمیشود ، فکر کنی به اینکه همه این آمدن ها برای رفتن است ، رفتن به همانجایی که از اول بوده ای ...
نمیدانی چقدر درد دارد تماشای افعال و انفعالات ذرات هستی در اطرافت و آب از آب تکان نخوردن و گیر افتادن در چرخه بطالت هر روز ، شب و هر شب ، روز ...
نمیدانی چقدر درد دارد ... آنقدر نمیدانی که گاهی گمان میکنی آستانه تحمل درد بالا داشتن ، مزیت است ...
نمیدانی و در این ندانستن در پی دانستن میگردی ...
آدمی زاد است ... زاده شده است برای درد کشیدن ، درد کشیدن از درد خویش و بر درد خویش ، یا از درد دیگری و بر درد دیگری ...
هیچ اهمیتی ندارد که تو ۳۶ ساله باشی یا ۶۳ ساله یا ۶ ماه و ۳ روز و یا ۳ هفته و ۶ روز ...
تو درد میکشی ، و اگر این درد در اشک هایت سرازیر شود از چشمانت ، و چشمانت مقابل چشمانم باشد یا صدای درد کشیدنت در گوش هایم باشد ، یا خبر درد کشیدنت را به من برسانند ، یا خود به درد پنهان در وجودت پی ببرم ، درد میکشم ...
دردی از جنسِ وجود ...
وجود ...
این وجودِ دردآمیز ...