مغازه خودکشی!
+
دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ | 1:58 | za#ra
امروز کتاب مغازه خودکشی رو خوندم ، و باید بگم برای اولین بار بود که این چنین جذب یک داستان میشدم که تونست جوری منو با خودش همراه کنه که در عرض دو سه ساعت کل ۱۴۰ صفحه اون کتابو خوندم . لحظه به لحظه اش برام جذاب بود ، تا رسیدم به آخرین جمله ... من با خوندن آخرین جمله احساس کردم که تمام تنم مور مور شد ، احساس سرما کردم ، واقعا یه حس وحشت عجیب افتاد به جونم ، نمیخواستم باور کنم که اون جمله همون معنی ای رو میده که من ازش فهمیدم ، خودمو یه جور دیگه قانع کردم که منظورش چیز دیگه ایه ، ولی آخه ... اگر منظورش واقعا همونی باشه که من اول فهمیدم .... نمیتونم بفهمم ... اصلا نمیتونم درک کنم ...
اگر کسی این کتابو خونده میشه درک و دریافت خودش از این آخرین جمله رو بگه؟ یعنی چی شد واقعا؟! :(