لبخند خدا:)
و لبخند خدا همان هلال ماه بود ... همان یادآور عشق ... همان آرام دل ...
لبخند خدا همین نزدیکیست ...
و لبخند خدا همان هلال ماه بود ... همان یادآور عشق ... همان آرام دل ...
لبخند خدا همین نزدیکیست ...
بهارمون مبارک :)))
_دومین بهار عاشقانمون مبارک💚💙#و... #ع....
در مجهول الحال ترین حالت ممکن ...
چشم دوخته ام به صفحه روشن موبایل ...
و موسیقی بی کلام در گوش هایم طنین انداز میشود ...
تنهایی و سکوت نیمه شب ...
واپسین لحظات ۱۳۹۹ و بی قراری ۱۴۰۰ ...
و بی تفاوتی که موج میزند در لحظه های من ...
پنجره بسته است ... اما باد می وزد ... پرده در حال رقص است ...
چشمانم تمنای خواب دارند ...
پا هایم خسته از راه های بسیار که نرفته اند ...
و دستانم خسته از نامه های بسیار که ننوشته اند ...
و بغضی که ناگهان نشست کنج گلویم ...
و اشک هایی که غلتیدند از گوشه چشم هایم ...
بوی دوری و فاصله در هوا پیچیده ...
بوی بی خبری ...
باریکه ای نور از پنجره بر دیوار نقش بسته است ...
و صدای نعره های وحشیانه موتوری سکوت نیمه شب را شکست ...
دلتنگی ... دلتنگی لا به لای نوت به نوت موسیقی در حال پخش نهفته است ...
و بهار ... میگویند بهار از راه رسیده ... بهار جان من ...
چرا بهار خودش را به من نشان نمیدهد ؟!
بهار جان من ... بیا ... بیااا ... بیا و رخ بنما ... دلم هوای شکوفه کرده است ...
ساعاتی چند مانده تا آمدنت ... اما تو همین حالا بیا ... بیا دستت را بگذار روی سینه ام ... میبینی؟! دلم در سینه کوبد سر به دیوار ...
بیا و نیکویی ات را به رخم بکش ...
بیا که تو فصل عشقی برای من ...
بیا که تو عاشقی را به من آموختی ...
بهار جان ...
بیا و این حال نامعلوم را دریاب ...
بیا که دلم برای فروردینت سخت تنگ است ...
بیا که ریه هایم هوای اردیبهشتت را کم دارد ...
بیا که خرداد خاطره انگیزت را در آغوش بگیرم ...
بیا و در دل خزانی من بهار شو ....
_بهار جان ... خوش آمدی :)
میدونید خوبیه این ماسک زدن چیه؟::))
این که میتونم راحت و آسوده تو خیابون راه برم و با خودم حرف بزنم😁و حتی آواز بخونم 😌 فارسی و انگلیسی 😂
امشب رفتم کتاب خریدم:))) و چیزی قشنگ تر از خرید کتاب نیست برای من :))
و گل خریدم :) برای مامانم و خالم :)
نگاه عادما به یه دختری که ساعت هفت شب تو خیابون راه میره در حالی که دو تا دسته گل دستشه خیلی جالب بود :)) لبخند های متعجبشون از پشت ماسک معلوم بود :)))
امشب حس خوبی داشتم :))) چون هدیه خریدن حس خوبی بهم میده :) همیشه💚
امشب ... تو خیابونا که چرخ میزدم ... هوای سرد که میپیچید تو ریه هام ... وقتی خودمو از لا به لای جمعیت ماسک زده و ماسک نزده رد میکردم و ته دلم هراس داشتم از انبوه آدم ها تو گوشه به گوشه شهر ... وقتی پاهام خسته شده بودن و دستام کمی بی حس ... نمیدونم چرا همش قیافه تو جلوی چشمام بود ... همش خودمو کنار تو تصور میکردم ... همش اسم تو رو تو دلم زمزمه میکردم ...
وقتی توی ماشین نشستم یهو یاد این حرفش افتادم ... بهم گفت : " من مطمئنم وقتی باهات آشنا بشه دیگه ولت نمیکنه :) "
و یهو اون عکس و اون نوشته ها به یادم اومد ... بهت گفته بود رفیق... کنارت نشسته بود ... لبخند میزدین ...نگاهش به تو بود ... گفت تو بهش قول دادی ... از اون قولای قشنگ ...
یاد خودم افتادم ... تعجب کرده بودم ... وقتی اون چیزا رو دیدم تعجب کردم ... از یه طرف خوشحال شدم ... چون فهمیدم رویام واقعی شده یه روزی و یه جایی و کمی تا قسمتی ابری ...
اما یه دلشوره اومد سراغم ... نمیدونم چرا ...شاید هم میدونم و دلم نمیخواد که بدونم ...
ولی امشب ... همین چند ساعت پیش ... داشتی اونجوری قشنگ و دلبرونه و بچگونه میخندیدی ... فهمیدی که چقدر قند تو دلم آب شد ؟ ... :::)))
عاره ... من واقعا دیوونم ... هرکی اینو بگه حق داره ... حق داری واقعا ... حق داری اگه بخوای یه روز ازم فرار کنی ...
ولی من نمیذارم خب ؟! من اجازه نمیدم ... من بقیه عمرم رو قراره پیش تو باشم دیگه ... هر چقد که باشه ... تو به من قول دادی ... مگه قول ندادی؟ ...
نمیتونی انکار کنی ... همون روز ... توی اون جاده خاکی ... وقتی اون دسته گلی که چیدی رو دادی به دستم ... همونجا تو چشمات همه چیز رو خوندم ... ساکت بودی ولی کلی حرف داشتی ... همونجا بهم قول دادی که همیشه کنارم هستی ... همونجا بهم قول دادی که یه روزی جواب همه این اشکایی که واست ریختم رو میدی ... با لبخندت ... دلمو قرص کردی ...
و همه اون روزایی که تو نا امیدی غوطه ور بودم تو میومدی و نجاتم میدادی ... یادته که ... جوانه های کوچک عدس ها ... همین روزا بود ... عاح ... عاره ... درست یک سال پیش ... ۲۴ اسفند ۹۸ بود ...یادته چی برات نوشتم؟! وای ... چقد دلم تنگ شده برات ...
میدونی ... الان یاد اون حرفش افتادم ... که گفت : " سالی که نکوست از بهارش پیداست" :)))
راست میگفت ... سالی که نکوست از بهارش پیداست ...
و من ... همان منِ دوست داشتنی خودم ... همان منِ دوست داشتنی او ... و همان منِ دوست داشتنی تو ... تو ... تو ...
ببین منو ... بیا منتظر رسیدن روزای خوبِ با هم بودن باشیم ..
روزای خوبِ با هم بودن .... ::::))))
#و...
امشب بارون اومده بود تهران :) و میدونم حال تو خوب عزیزترینم:)
منم که همیشه حالم خوبه وقتی تو رو میبینم :)))
#و...
یه خالق بی نهایت هست که این جهان شگفت انگیز رو آفریده ...
وقتی داشتم به شکوفه های سفید و صورتی و درختای سبز و شاخه های خشک و آسمون آبی نگاه میکردم قدرت و هنرمندی خداوند مهربان رو لمس کردم ... اما ناگهان چشم های "تو" یادم اومد ... و بعد فهمیدم که واقعا این همه زیبایی ها پیش چشمای تو که چیزی نیست :)
میدونی چرا؟
چون درختا و گل ها و طبیعت پر از تنوع و گوناگونی هست :)
اما چشم همه انسان ها یک اندامه برای دیدن ... و همشون ساختار مشخص و یکسانی دارن ... اما با وجود همه این یکسانی ها ... عجیب با هم فرق میکنن ...
بعضی چشما هستن که کارشون فقط دیدن نیست ... کارشون دل بردن هم هست :)))
بعضی چشما حرف میزنن با عادم :))
بعضی چشما بی نهایت قشنگن ... و هیچکس هم نمیتونه بفهمه چرا ...
ولی چشمای تو از اون بعضیا هست ؛) شاید هم نه ...
شاید به غیر از همه و به غیر از بعضیا ...
چشمای تو با همه چشما فرق داره دیگه ...
چشمای تو ... خلاصه زندگی منه :)
چشمای تو ... مفهوم واقعی عشقه :)
چشمای تو ... دلیل نفس کشیدنه :)
چشمای تو ...
چشمای تو ...
چشمای تو ...
چشمای تو ...
چشمای تو...
چشمای تو ...
چشمای تو ...
چشمای تو ...
.
.
.
.
.
چشمای تو اوج هنرمندی خداستتتتتت...... ::::)))))
#و...
پ.ن: تازه ساعت پست رو دیدم😍خدای مننن
17:31 💚💙#ع....
همه چیز درست میشه
همه چیز درست میشه
همه چیز درست میشه
ما میتونیم ... عاره ... ما میتونیم ...و مطمئنم که خدا هم با ماست مثل همیشه :)
خدایا ... به امید تو 💙
:))))
زندگی به کامه تا وقتی تو رو حس میکنم زیبااااا :))💙💙💙
#و...
حالم خوب نیس ... نه ... حالم خوبه ...
چی شدم من؟ گریه امونمو بریده ... چشمام ... چشمای قشنگم خیس شدن ...
حال من خوبه یا نه؟
اشکام دارن سرازیر میشن... نفسم بالا نمیاد ...
دارم به خودم حسودی میکنم ... نه ... مسخرس
دارم از خوشحالی دیوونه میشم ... که خدا منو لایق تو دونست ...
دیدن تو ... حال هر کسی رو خوب نمیکنه ...
اون نگاهای تو فقط منو مجنون میکنه ....
عزیز دلم ... تو الان در چه حالی؟
من که عجیب حالم بده .... من که عجیب حالم خوبه ....
#و...
اینطوری منو نگاه کنی من دلم ضعف برهه😭😭😭😭😭💙💙💙💙💙
وای خدا عاخه جذابیت هم حدی داره دیگه😭😍
#و...
و دوباره دیدار :))) دیدار و دیدار :)
باران و باران و باران :))
دوستت دارم 💙 از آن دوست داشتن های واقعی واقعی ... از آن دوست داشتن های عمیق ... از آن دوست داشتن های سبزآبی ...
عایدای خوب و نازنین من :)))💚💙
میدونم که من برای تو یه دوست نیستم ... من برای تو فراتر از یک دوست هستم ... همانطور که تو برای من ... فراتر از دوست ... فراتر از بهترین دوست ... فراتر از بهترین بهترین دوست ...
تو خودت میدانی که برای من چه معنایی میدهی ... و من میدانم که من هم همان معنا را برایت دارم ... معنای عشق ...💙💚
ای عشق سبزآبی من :))))))💙💚💙
#ع....
امروز باران بارید ...
دوباره اشک شوق آسمان برای این حال خوب :)
امروز ... دوباره دیدار ... پس از انتظار ...
۱۵ اسفند ۹۹ ... پس از ۱۵ خرداد ۹۸ ... یک سال و نه ماه :)
خوشحالم که داره قدمت پیدا میکنه این عشق و این دیدار :)))
#و...💙
شازده کوچولو پرسید:
دوست داشتن بهتره یا دوست داشته شدن؟
روباه جواب داد:
کدوم یکی برای پرنده مهمتره؟
بال چپ یا بال راست...؟
📙 #شازده_کوچولو
🖌 #آنتوان_دوسنت_اگزوپری
#ع....
#خودم
دلم یک روز میخواهد ... من باشم و تو
تو باشی و من
من باشم و من
من باشم و من
من باشم و او
او باشد و من
من و من
من و تو
من و او
من و یک روز عشق :)
منِ من :) منِ تو :) منِ او :)
#جهان سه نفره من :)))
این ترم هم تموم شد :)) و از شنبه ترم جدید شروع میشه :))
به همین زیبایی :)
وقتی پیاماتو میبینم :) وقتی کامنتاتو میبینم :) لبریز میشم از حس خووووب :))))))
چه خوبه که دارمت عزیزجانم :))))))))))
دوستت دارمممممم :)))))))
خدایا شکرت که این دختر زیبا رو به قلبم هدیه دادی :)💚💙
#ع....💚
یک موزیک خیلی زیبا هست، که همین الان یک نفر دارد میسازد، برای روزهای شادی
یک متن پر از نشاط هم هست، که یک نویسنده انتخاب کرده برای نوشتن و گفتن از روزهای آبی و آتی
یک فیلمِ در حال ساخت هست، که قصد دارد امروزمان را نشان بدهد، تا در آینده ای نه چندان دور، همه بدانند و بدانیم، چگونه مقتدرانه، بر این روزهای سخت غلبه کردیم
یک خطاط حرفه ای هست، قلماش گیر کرده در انتهای جمله ی «ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بد مکن!»
یک نقاش هست، رفته بازار و هر چه رنگ شاد بوده را خریده، میخواهد برایمان نقاشی بکشد
بالاخره یک هنر از تمام این هنرها، کارساز خواهد شد
حالمان خوب میشود، موزیکهایمان شاد، داستان هایمان انگیزشی، فیلم هایمان حماسی و نقاشی هایمان، حال خوب کن
دنیا این چنین نمیماند عزیز دل
بالاخره قفل ها را باز خواهیم کرد 💙💚
پ.ن: نوشته خودم نیست تو یک کانال تلگرامی دیدم که قشنگ بود و خواستم اینجا به اشتراک بذارم :))
پ.ن۲: به امید روز هایی سرشار از حال خوب برای همگان :))))💙💚
علیرضا قربانی رو تازه کشف کردم :)
من واقعا پتانسیل اینو دارم که با هر آهنگی که میشنوم و با هر عکسی که میبینم و هر چیزییییی صفحه ها بنویسم ...
و الان این آهنگای علیرضا قربانی که دیگه هیچی اصلا ...
خدا خودش به خیر بگذرونه 😬😂 علیرضا قربانی و محسن چاووشی و تیلور و ... چی بگم دیگه😂🤦🏻♀️
"فکر زنجیری کنید ای عاقلان ... بوی گیسویی مرا دیوانه کرد"
روزت مبارک واقعی ترین و زیبا ترین و بهترین مرد زندگی من :)))))
#و...
"علی عاشق بود، عاشق خدا، برای خدا چی میتونه سنگین باشه؟ علی مستقیم نگاه می کرد در چشمان حق، جذب می شد، شیفته می شد، شیدا می شد، محو می شد، خودش رو می باخت؛ علی می رفت کنار خدا ظاهر می شد و در این هنگام همه چیز مقهور علی است؛ زمین، آسمان، فرشتگان و…"
میلادتان فرخنده ای مرد پاک خدا💙
_دیالوگ_فیلم وزنه های بی وزن_
پ.ن: پیشنهاد میکنم این فیلم رو ببینید :)) متناسب امروز :))
از امروز بگویم ... نه از دیشب بگویم که باز هم نتوانستم بخوابم ... و باز هم همان گمان کودکانه و یا شاید عاشقانه که او دارد خواب مرا میبیند ... و باز لبخندی که بر لب مینشیند و تسکین درد چشم هایم که از شدت بی خوابی و درس خواندن بود ... و روزی که آغاز شد با خواندن کلمات عجیب و غریب و چرخه های مداوم این دنیای پیچیده ... و پس از امتحان که تصمیم گرفتم کمی بخوابم و اما باز هم نشد ... و دوباره همان فکر افتاد به سرم که شاید او هنوز هم دارد به من فکر میکند ... و هندزفری سیاه رنگ قدیمی ام که همراه این روزهای من است ... و آن Episode 43 ... و صدای آدم های معمولی ای که شاید هرکدام برای خودشان و اطرافیانشان خاص ترین هستند ... مخصوصا همان مرد جوانی که بیماری بی رحمی با مهربانی پارادوکسیکالی جانش را ربود و همسر عاشقش که هنوز هم به یاد او آن موسیقی آشنا را گوش میدهد و آن شاخه گل که شاید هنوز زنده باشد ... و آن دختری که در صدای آواز های سرخوش پدرش بزرگ شد و خنده های پدرش را زندگی میکند ... یا آن مردی که چهره دلبرش را در میان نوت به نوت آن موسیقی رازآلود نوازش میکند و ثانیه های عمیق زندگی اش را گره میزند به گوشه ای از صدای آن آهنگ ... یا آن دختری که آرزوی برآورده نشده اش را به امید برآورده شدن زیر درختی کاشت و کمی بعد صدای آرزویش را شنید ... و شاید آن پسری که به معمای عطر نارنج ها و رابطه مستقیمش با بغض ها پی برده بود ؛ در همان ساعات سایه روشن پیش از غروب ... و آن دختری که نیمه شب بخشی از وجودش را به دست امواج آن موسیقی مورد علاقه اش سپرد تا در شهر بپیچد آن نیمه مبهمش ... و یا آن مردی که در سوگ پدرش ارزش کلمات را در عین باور ناپذیری فهمید که "غم سرایت میکند ، هیچگاه به خاطر اینکه کسی را غمگین کردی عذرخواهی نکن" ... و حتی آن دختری که در سپید های برف آن روز ناخوش ، معنی واقعی زندگی را چشید .... و آن مردی که به اعماق سحابی ها سفر میکند همواره و همراه ستاره ها هر بار متولد میشود در همانجایی که خواهد مرد ؛ همانقدر که "خیلی دور خیلی نزدیک" ... و در آخر آن دو دوست که دست در دست هم و قلب در قلب هم کوچه های برفی را قدم زدند با یک آهنگ که زمزمه میکردند ؛ که چقدر مرا به یاد خودم و عایدای عزیزم انداختند :) ...
و من ... که با هر نغمه ای که میشنیدم و با هر خاطره ای چهره او را متصور میشدم ... همان موقع که آن دفتر با جلد مخمل مانند سبزآبی را به دستش میسپارم و او که غرق میشود در دریایی از شوق ... و آن نگاه های جادویی اش :) ...
و اما به این فکر میکردم که موسیقی خاطره انگیز و خاص من کدام است ... روز های زیادی به خاطر آوردم که آهنگین بودند ...
روزی که آهنگ "۳۰ سالگی " احسان خواجه امیری را که با تصاویر او ترکیب شده بود شنیدم و دیدم ... همان لحظه که او به من خیره میشد و آهنگ میگفت "که زیبا ترین خط شعرای من از تماشای چشم تو هر شب شروع شه" ... و ماه ها بعد از آن ، وقتی در اوج خستگی ام، تاریکی شب به امتداد جاده ها گره خورده بود و دوباره آن آهنگ تکرار شد و من در آسمان چشم های او را دیدم ...
آن روز که عایدای زیبایم آهنگ "falling" هری استایلز را برایم فرستاد و شنیدمش ... و با اینکه اول نفهمیدم معنی اش چیست ولی مثل خودش در دریایی از احساسات عجیب و غریب غرق شدم ...
آن موقع که در گوشه آن بالکن باریک می ایستادم و به درخت های پرتقال و نارنج خیره میشدم و دور دست های آسمان و نوازش قطرات ریز باران و گوش دادن به آهنگ "همه چی خوبه" رضا صادقی و یادآوری حضور زیبا و ارزشمند او و عایدایم :) ...
و آن نیمه شب و گوش دادن به صدای آرام مازیار فلاحی در آهنگ "ازت متشکرم" و اشک هایی که از چشمانم سرازیر شدند و کلماتی که بر صفحه ها ریختند و اوج دلتنگی و عذاب وجدان که در هم آمیختند ...
و آن شب که زیر نور سبز با گریه های خفه ام به "پریشانی" علیرضا پور استاد گوش میدادم ...
آن روز ها که میان کتاب ها و در اوج امیدواری و البته دلتنگی گوش میسپردم به آهنگ "ببین چقد دوست دارم" سیامک عباسی و عکس های او را تماشا میکردم ...
و آن روز ها که در خلوت خود همراه رضا بهرام آهنگ "آتش" را زمزمه میکردم و اشک میریختم و در خیالات غرق میشدم ...
آن شب که در کوچه ها راه میرفتم و صدای تیلور سویفت در گوشم میپیچید و آهنگ "cardigan" و من که همراهش میگفتم "and when I felt I was like an old cardigan... under someone's bed ... you put me on and said I was your favorite" و خودم را آن ژاکت کهنه تصور میکردم و عایدایم را آن یک نفر که مرا نجات داد ...
و یا آن روز بارانی پشت شیشه های بخار گرفته ماشین که داشتم به آهنگ "Half a man " دین لوییز گوش میدادم و باز هم چهره او را متصور میشدم ...
و همچنین خیلی روز های دیگر که امروز به حافظه ام مهاجرت کردند .... و حال من که خوب بود ... و هست ... حتی با وجود درد ها و خستگی هایم ... که ناخوشی هایم در تابش ملایم آفتاب و زیر پتوی گرم و دوست داشتنی ام تبخیر شدند ...
و من چگونه بگویم که حالم خوب نیست وقتی اینگونه حال من خوب است ؟ :))
#و...
#ع....
#خودم
:))))
این حال الانم از اون حالای عجیب و غریب و قشنگه ؛) از اونایی که فقط نوشتن و نوشتن و نوشتن میخواد ...
الان حقیقتا تمرکز نوشتن ندارم ولی تو ذهنم نوشتم ... همون نقشه ذهنی که چیز واقعا قشنگیه :)
ولی امروز حتما مینویسم :))) امروز از حس و حالم و از همه چیز مینویسم :)
دیشب بدجور بی خوابی زده بود به سرم
داشتم دیوونه میشدم دیگه
یاد اون نوشته بانو افتادم که گفته بود "شاید وقتی من بی خواب میشم دارم تو خواب تو قدم میزنم و تو داری خواب منو میبینی"
یهو به این فکر کردم که شاید ... شاید تو دیشب داشتی خواب منو میدیدی :)
اینطوری که فکر کردم دیگه از این که بی خواب شده بودم و قرار بود ۳ ساعت بعدش بیدار باشم و امتحان بدم ناراحت نبودم :)
میبینی :) یه کاری کردی که از لحظه به لحظه زندگیم احساس خوب بگیرم :))))
#و... :)
این روزامون خیلی شلوغه .. امتحانامون شروع شده و همه پشت سر هم بدون حتی یک روز فاصله بینشون ... فردا امتحان روانشناسی دارم ولی باید واسه پسفردا که امتحان بیوشیمی دارم بخونم :/ متاسفانه همه چیز مجازیه و چهار تا جزوه و فیلم و کتاب معرفی کردن میگن بخونید و دیگه فهمیدن یا نفهمیدن ما براشون مهم نیست . خلاصه که خیلی سخته همه چیز
ولی خب با وجود همه سختی هاش حس بدی ندارم . حس بدی ندارم چون الان میدونم برای چی دارم تلاش کنم . چون الان میدونم تهش چی میشه . تازه هنوز خودمو قبول ندارم و میدونم که این ترم کم کاری کردم اما خب به خودم حق میدم چون اولین باره که دانشجو شدم😂 و هیچ تجربه ای از دانشجویی نداشتم . حتی نمیدونستم که امتحانامون اینطوری پشت سر هم قراره باشه :// ولی خب الان که فهمیدم اوضاع چطوریه تصمیم گرفتم از ترم بعد به طور جدیییی از همون اول ترم درس بخونم . تازه اگه انشاءالله این کرونای لعنتی هم دست از سرمون برداره و دانشگاها حضوری باشه برنامه های دیگه ای هم دارم . مثلا برم سرکار و کلاس بازیگری 🤩 و میدونم که اونجوری خیلی بیشتر سخت میگذره ولی ارزششو داره . نمدونم چرا ولی دوست دارم که سرم شلوغ باشه😁 به نظر من عادمای موفق وقت برای سر خاروندن هم ندارن😅 خلاصه که دلم میخواد یه زندگی شلوغ پلوغ داشته باشم🙄البته باید مدیریت زمان هم داشته باشم دیگه :) ولی خب وسط این همه غر غر های فرمالیته که با دوستان داریم و ناله ها و گلایه ها و فوحش دادن به زمین و زمان😂😆 خواستم به خودم بگم که اینا همش الکیه و در واقع من خوشحالم از وضعیتی که دارم😁 چون به چیزی که میخواستم رسیدم و حالا نوبت منه که خودمو نشون بدم😉 بله دیگه اینطوریاس😎😏
اصلا نمدونم چرا الان اینا رو اینجا نوشتم واقعا ولی خب بیخیال بذاریم بمونه به یادگار واسه روزایی که دیگه از شر امتحانا خلاص شدیم😂
شب بر شما خوش😊