از امروز بگویم ... نه از دیشب بگویم که باز هم نتوانستم بخوابم ... و باز هم همان گمان کودکانه و یا شاید عاشقانه که او دارد خواب مرا میبیند ... و باز لبخندی که بر لب مینشیند و تسکین درد چشم هایم که از شدت بی خوابی و درس خواندن بود ... و روزی که آغاز شد با خواندن کلمات عجیب و غریب و چرخه های مداوم این دنیای پیچیده ... و پس از امتحان که تصمیم گرفتم کمی بخوابم و اما باز هم نشد ... و دوباره همان فکر افتاد به سرم که شاید او هنوز هم دارد به من فکر میکند ... و هندزفری سیاه رنگ قدیمی ام که همراه این روزهای من است ... و آن Episode 43 ... و صدای آدم های معمولی ای که شاید هرکدام برای خودشان و اطرافیانشان خاص ترین هستند ... مخصوصا همان مرد جوانی که بیماری بی رحمی با مهربانی پارادوکسیکالی جانش را ربود و همسر عاشقش که هنوز هم به یاد او آن موسیقی آشنا را گوش میدهد و آن شاخه گل که شاید هنوز زنده باشد ... و آن دختری که در صدای آواز های سرخوش پدرش بزرگ شد و خنده های پدرش را زندگی میکند ... یا آن مردی که چهره دلبرش را در میان نوت به نوت آن موسیقی رازآلود نوازش میکند و ثانیه های عمیق زندگی اش را گره میزند به گوشه ای از صدای آن آهنگ ... یا آن دختری که آرزوی برآورده نشده اش را به امید برآورده شدن زیر درختی کاشت و کمی بعد صدای آرزویش را شنید ... و شاید آن پسری که به معمای عطر نارنج ها و رابطه مستقیمش با بغض ها پی برده بود ؛ در همان ساعات سایه روشن پیش از غروب ... و آن دختری که نیمه شب بخشی از وجودش را به دست امواج آن موسیقی مورد علاقه اش سپرد تا در شهر بپیچد آن نیمه مبهمش ... و یا آن مردی که در سوگ پدرش ارزش کلمات را در عین باور ناپذیری فهمید که "غم سرایت میکند ، هیچگاه به خاطر اینکه کسی را غمگین کردی عذرخواهی نکن" ... و حتی آن دختری که در سپید های برف آن روز ناخوش ، معنی واقعی زندگی را چشید .... و آن مردی که به اعماق سحابی ها سفر میکند همواره و همراه ستاره ها هر بار متولد میشود در همانجایی که خواهد مرد ؛ همانقدر که "خیلی دور خیلی نزدیک" ... و در آخر آن دو دوست که دست در دست هم و قلب در قلب هم کوچه های برفی را قدم زدند با یک آهنگ که زمزمه میکردند ؛ که چقدر مرا به یاد خودم و عایدای عزیزم انداختند :) ...

و من ... که با هر نغمه ای که میشنیدم و با هر خاطره ای چهره او را متصور میشدم ... همان موقع که آن دفتر با جلد مخمل مانند سبزآبی را به دستش میسپارم و او که غرق میشود در دریایی از شوق ... و آن نگاه های جادویی اش :) ...

و اما به این فکر میکردم که موسیقی خاطره انگیز و خاص من کدام است ... روز های زیادی به خاطر آوردم که آهنگین بودند ...

روزی که آهنگ "۳۰ سالگی " احسان خواجه امیری را که با تصاویر او ترکیب شده بود شنیدم و دیدم ... همان لحظه که او به من خیره میشد و آهنگ میگفت "که زیبا ترین خط شعرای من از تماشای چشم تو هر شب شروع شه" ... و ماه ها بعد از آن ، وقتی در اوج خستگی ام،  تاریکی شب به امتداد جاده ها گره خورده بود و دوباره آن آهنگ تکرار شد و من در آسمان چشم های او را دیدم ... 

آن روز که عایدای زیبایم آهنگ "falling" هری استایلز را برایم فرستاد و شنیدمش ... و با اینکه اول نفهمیدم معنی اش چیست ولی مثل خودش در دریایی از احساسات عجیب و غریب غرق شدم ... 

آن موقع که در گوشه آن بالکن باریک می ایستادم و به درخت های پرتقال و نارنج خیره میشدم و دور دست های آسمان و نوازش قطرات ریز باران و گوش دادن به آهنگ "همه چی خوبه" رضا صادقی و یادآوری حضور زیبا و ارزشمند او و عایدایم :) ...

و آن نیمه شب و گوش دادن به صدای آرام مازیار فلاحی در آهنگ "ازت متشکرم" و اشک هایی که از چشمانم سرازیر شدند و کلماتی که بر صفحه ها ریختند و اوج دلتنگی و عذاب وجدان که در هم آمیختند ...

و آن شب که زیر نور سبز با گریه های خفه ام به "پریشانی" علیرضا پور استاد گوش میدادم ...

آن روز ها که میان کتاب ها و در اوج امیدواری و البته دلتنگی گوش میسپردم به آهنگ "ببین چقد دوست دارم" سیامک عباسی و عکس های او را تماشا میکردم ...

و آن روز ها که در خلوت خود همراه رضا بهرام آهنگ "آتش" را زمزمه میکردم و اشک میریختم و در خیالات غرق میشدم ...

آن شب که در کوچه ها راه میرفتم و صدای تیلور سویفت در گوشم میپیچید و آهنگ "cardigan" و من که همراهش میگفتم "and when I felt I was like an old cardigan... under someone's bed ... you put me on and said I was your favorite" و خودم را آن ژاکت کهنه تصور میکردم و عایدایم را آن یک نفر که مرا نجات داد ...

و یا آن روز بارانی پشت شیشه های بخار گرفته ماشین که داشتم به آهنگ "Half a man " دین لوییز گوش میدادم و باز هم چهره او را متصور میشدم ...

و همچنین خیلی روز های دیگر که امروز به حافظه ام مهاجرت کردند .... و حال من که خوب بود ... و هست ... حتی با وجود درد ها و خستگی هایم ... که ناخوشی هایم در تابش ملایم آفتاب و زیر پتوی گرم و دوست داشتنی ام تبخیر شدند ...

 

 

و من چگونه بگویم که حالم خوب نیست وقتی اینگونه حال من خوب است ؟ :))

 

#و...

#ع....

#خودم 

:))))