بهار مبارک:)
در مجهول الحال ترین حالت ممکن ...
چشم دوخته ام به صفحه روشن موبایل ...
و موسیقی بی کلام در گوش هایم طنین انداز میشود ...
تنهایی و سکوت نیمه شب ...
واپسین لحظات ۱۳۹۹ و بی قراری ۱۴۰۰ ...
و بی تفاوتی که موج میزند در لحظه های من ...
پنجره بسته است ... اما باد می وزد ... پرده در حال رقص است ...
چشمانم تمنای خواب دارند ...
پا هایم خسته از راه های بسیار که نرفته اند ...
و دستانم خسته از نامه های بسیار که ننوشته اند ...
و بغضی که ناگهان نشست کنج گلویم ...
و اشک هایی که غلتیدند از گوشه چشم هایم ...
بوی دوری و فاصله در هوا پیچیده ...
بوی بی خبری ...
باریکه ای نور از پنجره بر دیوار نقش بسته است ...
و صدای نعره های وحشیانه موتوری سکوت نیمه شب را شکست ...
دلتنگی ... دلتنگی لا به لای نوت به نوت موسیقی در حال پخش نهفته است ...
و بهار ... میگویند بهار از راه رسیده ... بهار جان من ...
چرا بهار خودش را به من نشان نمیدهد ؟!
بهار جان من ... بیا ... بیااا ... بیا و رخ بنما ... دلم هوای شکوفه کرده است ...
ساعاتی چند مانده تا آمدنت ... اما تو همین حالا بیا ... بیا دستت را بگذار روی سینه ام ... میبینی؟! دلم در سینه کوبد سر به دیوار ...
بیا و نیکویی ات را به رخم بکش ...
بیا که تو فصل عشقی برای من ...
بیا که تو عاشقی را به من آموختی ...
بهار جان ...
بیا و این حال نامعلوم را دریاب ...
بیا که دلم برای فروردینت سخت تنگ است ...
بیا که ریه هایم هوای اردیبهشتت را کم دارد ...
بیا که خرداد خاطره انگیزت را در آغوش بگیرم ...
بیا و در دل خزانی من بهار شو ....
_بهار جان ... خوش آمدی :)