_Cherry Tree_

زندگی زیر سایه درخت گیلاس :)

خاطره خودمممممممممم

+ یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۵ | 20:56 | za#ra
سلام بچه ها

حالا دیگه نوبت خودمه که خاطره بگم

خاطره باحال که خیلی دارم ولی فقط مجبورم یکی از این خاطراتو براتون بگم

مدرسه من نزدیک خونمونه و خیلی از بچه های مدرسمون

خونشون اطراف مدرسه هست برای همین بیشتری هامون پیاده میریم مدرسه

البته بعضی ها هم والدینشون میان دنبالشون

امسال من و دو تا از بچه های کلاسمون و یکی از بچه های کلاس هشت سه

و دو تا از هفتمی هامون با هم میرفتیم

البته از راه برگشت

ولی اون دو تا هفتمی ها و اون هشت سه ای که

آتی جونه و نوری جون فقط تا سر کوچه مدرسه با ما بودن بعد از ما جدا میشدن

ولی من و مهری جونم با هم بودیم

نا گفته نماند که چند تا از معلم هامونم همون دور و بر مدرسه بودن

و بعضی وقتا پیاده میرفتن خونه

معاون پرورشی مون هم یه نوه داشتکه این نوه جونشون

تو مهد کودک سر کوچه ما بود

واسه همین بیشتر اوقات ایشون پیاده میرفت دنبال نوش

من و مهری هم که نصف خاطرات خوشمون تو همین راه مدرسه تا خونه شکل گرفته

حالا خاطره اصلی ما از این جا شروع میشه که

.

.

.

.

.

.

از اونجایی که من و دوستم مهری جون خیلییییییییییی نجیب بودیم

هر وقت احساس میکردیم که کسی داره از پشت سرمون میاد و ممکنه حرفامون رو بشنوه

مهری به بهانه درست کردن بند کفشاش خم میشد

و الکی یه دستی به کفشاش میزد تا طرف بیاد جلوی ما

البته بیشتر اوقات پشت سری هامون یا نهمی بودن یا هشت یکی بودن که بودن

ولی یه بار یه نفر داشت از پشت سرمون میومد و مهری هم کفشای بندیشو نپوشیده بود

ولی خم شد که مثلا کفششو تمیز کنه

منم خم شدم که مثلا بند کفشمو صفت کنم

وقتی که طرف پشت سرمون ومد جلومون دیدیم یه خانمه

ولی از پشت سر با چادر نفهمیدیم که از معلم هامون هست یا آدم معمولیه

وقتی سرمونو بابلا آوردیم یه نگاه به هم کردیم و متوجه ژست ضایعمون شدیم

خودتون تصور کنین دیگه

دوتا دختر مثلا نجیب

خم شدن و زاویه 90 درجه درست کردن

و حالا فکر کنین که پشت سرمون خانوم فلانی بود واااااای

ولی خداروشکر خانوم فلانی نبود

حالا بعدا اگه وقت کنم باز هم از این خاطرات تو راهمون براتون میگم

عناوینشون عبارت اند از :

کفش نارنجی

پیدا کردنbf از میون کارگرای ساختمونا البته واسه یکی دیگه

گوش دادن به حرفای دبیرستانی ها و مسخره کردنشون

تیکه های کارگره با شلوار کردی

و....................

خلاصه بگم که امسال یه سال خاطره انگیز برای من بود

امیدوارم از خاطره بی مزه امشب لذت برده باشید

باتشکر

مدیریت وب

فعلااااااااااااا

 

خاطره مبینا جووون

+ یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۵ | 20:30 | za#ra
امسال ما کلی کار گروهی تو مدرسمون داشتیم.

پژوهش جابر بن حیان-نقاشی دهه فجر با صمیمی ترین دوستو...


تازه ملیکا هم می خواست به من وبلاگ سازی رو اموزش بده.

واسه همین یه روز من به بابام گفتم منو ببر خونه ملی اینا.

اون موقع هم داداشم به دنیا اومده بود و کل فامیل خونه ما بودن


واسه همینم بابام اولش گفت زشته جلو مهمونا و از این جور حرفا.


ولی من با اراده پولادینمراضیش کردم.

از ساعت4بعد از ظهر رفتم خونه شون.

بر نامه ما این بود که نقاشی دهه فجرو بکشیم-

پروژه جابر بن حیانمونو کار کنیم-

ملی به من وبلاگ سازی یاد بده

-قسمت جدید فروزنو با هم ببینیم و یکمم کارای خصوصی رفقای صمیمی


از لحظه ای که رسیدم رفتیم اتاقش تاااااااااااااااااا ساعت5/5وب گردی کردیم.


ساعت5 هم ملیکا زبان داشت که به خاطر من نرفت.

بعدش ما یکمی فقط یکمی تحقیق کردیم که اونم اصلا به دردمون نخورد

بعدش مثلا اومدیم نقاشی بکشیم که اونم شبیه نقاشی داداشش که 1 سالشه شده بود


بعدش اومدیم سلفی گرفتیم و تو سلفی منو ملیکا و داداشش با هم بودیم.

بعدش هم به دیدن خونشونو یادگاریای بابابزرگ جد و ابادش گذشت


یکم بعد ساعت شد7.بابام گفته بود وقتی کارم تموم شد زنگ بزنم

ولی چون من زنگ نزدم مامانم زنگ زد

حسابی دعوا شدم وبابام اومد که منو ببره خونمون.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تازه ایناش که خوب بود

داداش ملیکا سرما خورده بود

.ملیکام از داداشش گرفته بود.

منم از ملیکا گرفتم.

منم دادمش به داداش2ماهم که رفت بیمارستان بستری شد.


هنوزم به خاطر اون ماجرا

و این که من باعث شدم داداش 2ماهم تو بیمارستان بستری شه احساس گناه می کنم


و این طوری شد که از اون به بعد بابای من هرگز اجازه نداد خونه ملیکا اینا برم

خاطره سمانه جووون

+ یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۵ | 19:29 | za#ra
یکی از دوستای صمیمیم (مرضیه) قرار بود که یک روز کامل

از صبح تا شب بیاد خونه ما تا با هم خوش بگذرونیم ...

کلی برنامه ریزی کردیم که اول فیلم ببینیم بعد ناهار درست کنیم

و بعدش حرف بزنیم و ....

خلاصه یکسری برنامه ریزی برای روزمون ...


اولش قرار بود یه کم باهم دیگه بخونیم ..

ما کلا اهنگ خوندن خیلی دوست داریم

و تو جمع دو نفرمون برای هم میخونیم صدامونو ظبط میکنیمو بعد بهش میخندیم .

دقیقا همون روز صدای جفتمون گرفت و حرف زدن عادیمونم نمیتونستیم ...

من دو لیوان آبجوش اوردم بخوریم

آب جوش خودمو خوردم و مال مرضیرم من خوردم :|

و باز هم صدامون باز نشد ...

بعدش تصمیم گرفتیم بیخیال شیم و بریم فیلم ببینیم

مرضیه یه فلش پر کلیپ اورده بود و موس کامپیوتر منو به تصرف خودش در اورد

و به زور همه فیلمارو به من نشون داد

و من فقط یک لبخند ملیح میزدم.

کلی از وقتمون صرف کلیپ شد تصمیم گرفتیم بریم ناهار درست کنیم ...

خب پیشنهاد اول ماکارانی بود

ولی دیدیم تا ماکارانی دم بکشه ما از گشنگی خواهیم مرد

تصمیم گرفتیم فقط مواد ماکارانیو با نون بخوریم

بعد که دیدیم حوصله سیب زمینی پوس کندن رو نداریم

تصمیم گرفتیم املت بخوریم

و از اخر هم دو تا تخم مرغ نیمرو خوردیم

وخلاصه که هیچ کدوم از برنامه ریزی هامون درست از اب در نیومد ...


و این خاطره خیلی بی مزه بود ولی چه کنیم دیگه خاطره ای نداشتم :(

خاطره مبینا جووون

+ جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۵ | 20:28 | za#ra
ما یه دفعه اردو رفتیم شهرهای اطراف،

وسط جاده من و چند تا از دوستای فابم(اکیپ باحال)

آهنگ گذاشته بودیم و می گفتیم آقای راننده آهنگ جنی فر لپز بزار.

بدبخت سرخ شده بود.خخخخ

ما هم میزدیم و میرقصیدیم و انرژی مون تموم نمیشد،

هی ما آهنگ پاپ میخوندیم هی معلم پرورشیمون می گفت،دعای فرج.

کشته بود ما رو.نمیزاشت که.....خخخخخ.

از آخر هم همش دعای ندبه و..... خوندیم.

وقتی هم داشتیم برمیگشتیم انرژیمون صفر شد.

همش آهنگ غمناک میخوندیم .خخخخخخ

+ جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۵ | 19:29 | za#ra
ما خیلییییییییییییییییییییییییییی باحالیم

خیلیییییییییییییییییییییی

دوستای باحال من خاطره های باحالتونو بگین جون من

من نمیتونم فقط با دوتا خاطره مسابقه رو تموم کنم و برنده رو اعلام کنم

پس لطفا ... جسارتا .... خواهشا .... خاطره هاتونو بگین

قربون همتون خوشگلای من

سپاااااااااااااس

والیبال گند میزند ...

+ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۵ | 13:15 | za#ra
سلام بچه ها

خب به سلامتی والیبال هم گند زد رفت پی کارش

سه صفرررررررررررر باختیممممم

تا نصف شب سوی چشمانم را گذاشتم

پای والیبال مسخره که عه عه حالم بد شد

این چه بازی ای بود آخه

اصلا نمیدونم ما برای چی رفتیم المپیک

یا کلا نمی بریم .... یا می بریم حقمونو میخورن

یا یه غلطی میکنن که حذف میشیم

انگار فقط فرستادنمون المپیک که بچه ها ضایع بشن برگردن بقیه هم بهشون بخندن

دلم میخواد بدونم اون بدبختا ورزشکارامون خجالت نمیکشن

جلوی هشتاد میلیون نفر ایرونی که دارن نگاشون میکنن

می بازن و ما رو نا امید میکنن

واقعا شرم آوره

بس که جک تو فضا های مجازی گذاشتن خسته شدم

آخه تا کی ما باید واسه جوک ساختن سوژه داشته باشیم

خب ببخشید سرتون به درد آوردم

اعصابم خیلی خورده از دست اینا

فعلا با اجازه

خاطره یگانه جووون

+ سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۵ | 20:37 | za#ra
اقا ما پارسال یه اردو از طرف مدرسه رفتیم قم و جمکران،

توی این اردو اتفاقای خییییییلی زیادی برامون افتاد.

اون شب تو اوتوبوس تو راه اصفهان بودیم که ...

یه راننده خیییییییلی بد اخلاق داشتیم؛ یه مرد نسبتا مسن و چاق و خییییلی بی ادب!!

اون شب تو اتوبوس منو چن تا دوستام اصلا خوابمون نمی اومد

و حوصلمون حسابی سر رفته بود،

از مزاحم تلفنی شدن و اینا هم خسته شده بودیم ،

فکر کنم ساعت حدودای سه بودکه دیدیم راننده هه داره خوابش می بره..!

هی از جاده خارج میشه و یه جوری رانندگی می کنه!

ماهم برای نجات جونمون یه اسپیکر روشن کردیم

و صداشو گذاشتیم رو درجه اخرو شروع کردیم بخونیم راننده باید برقصه و از این چیزا!!

همه اونایی که خواب بودن صداشون در اومده بود ویهویی دیدیم راننده ترمز کرد!

من خودم وسط اتوبوس در حال خل و چل بازی بودم

که دیدم راننده ههداره چپ چپ نگاهم میکنه

همه زودی نشستن سر جاهاشون

و منم بغل دستیم کلا صندلی من رو هم برایخواب تصرف کرده بود

و جایی برا نشستن نداشتم!

راننده هه شروع کرد داد بزنه : مگه من بهتون نگفتم بشینین سر جاهاتون..

بوووووووووووق، بوووووق...

هیچی دیگه هرچی فحش ناجور و بوووووق بود به ما چن نفر داد

و ماهم دهن هامون باز مونده بود....

ما همیشه تو اتوبوس شیطونی می کردیم اما یه همچین موردی ندیده بودیم.

راننده هه دوباره به راهش ادامه داد و ماهم حسابی حوصلمون سر رفته بود تصمیم

گرفتیم یکم سربه سر راننده هه بزاریم که جو برش نداره ..


قرعه کشی کردیم و قرار شد که من برم از صورت راننده

با دوربین فلش دار از نزدیک یه عکس بگیرم تا یکم بخندیم!

آقا ما رفتیم جلو و دیدیم راننده هه داره منو نگاه میکنه منم سریع یه عکس از صوتش

انداختم و فرار کردم عقب اتوبوس که صدای داد راننده هه اومد :

لا اله الالله بوووووووووووووووووووووووووووووق ( نگم بهتره)


حالا عکس گرفتن من از همه راحت تر بود!

یه دوستم باید شلواری که ما تو اتاقک راننده پیدا کرده بودیم

رو می پوشید و میرفت جلوی راننده نا ما هم فیلم بگیریم!!

بدبخت زورکی شلوار رو پوشید و رفت جلویراننده....!

راننده هه تا که روشو طرف شلوارش کرد،

وسط جاده زد رو ترمز... دوستم دوان دوان فرارکرد

و من هم زورکی شلوار رو از تو پاش در اوردم

و دیدم راننده هه با چشمای قرمزش داره ور ور ما رو نگاه می کنه!

منم از اونایی هستم که اصلا نمیتونم خندمو کنترل کنم!

شلوار رو پرت کردم وسط اتوبوس و از خنده افتادم کف اتوبوس

و حالا نخند و کی بخند...راننده هه میخواست از هرس سکته کنه!

چند ثانیه گذشت که بهمون گفت پاشین از اتوبوس من برین پایین!

رو ساعت نگاه کردم دیدم 4 صبحه!!

میدونستم می خواد بچه بترسونه پاشدم و گفتم بچه ها پاشین بریم پایین..

راننده هه هیچی نمیگفت و همینجور ما رو نگاه می کرد

منم داشتم دنبال کیفم میگشتم که یهو صدای شاااااااتاااااپپپپی اومد!

آقا نگو که تصادف کردیم و با اون راننده گند اخلاق همینو کم داشتیم!

(خب اخه وسط جاده ترمز کرده بود)

چند دقیقه گذشت که تصمیم گرفتیم بریم پایین و دعوای راننده رو تماشا کنیم..

یه پلاستیک تخمه برداشتیم و رفتیم پایین و از راننده فیلم می گرفتیم

و هرهر و کرکر میخندبدبم تا اینکه دعوا تموم شد و رفتیم بالا و تا

صبح تخمه شکستیم و مسخره بازی در اوردیم...


هنوز که هنوزه یاد راننده هه می افتم میزنم زیر خنده

قبول دارم یکم زیاده روی کرده بودیم ولی

خب به خندیدنمون می ارزید

(جااااااتوووون خییییییییییییلی خالی بود)

خاطره ی فاطمه جووون

+ یکشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۵ | 20:35 | za#ra
آقا مایه پسرعموداریم،این اسمش محمده.6سال ازم بزرگتره.اون موقعا که

من 5-6سالم بود خیلی بااین رفیق بودم.یادش بخیر!چقدرموهاشوکشیدم!

من تواون سن ازانواع حشره هامثل پروانه،جیرجیرک،ملخ،سوسک

و....میترسیدم،(هنوزم می ترسم).

این محمدهم ازگوسفندخیلی می ترسید،خیلی ها!!

یه بارتو6سالگی ام،خانواده ی ماوعمویم ایناباهم رفته بودیم شاهزاده

اسماعیل.اونجاهم که ماشالله!رازبقاست!!پرحشره!همه جورحشره ای

پیدامیشه!اون موقع چوپوناهم گوسفنداشونومی آوردنداونجاچرا!

محمدخیلی منواذیت می کرد.حشره می انداخت توجونم،تهدید

می کردوخیلی کارا.منم به فکرانتقام افتادم.

یه روزنزدیک محل اقامتمون ،یه چوپون،20تاگوسفندآورده بودچراوحالا

می خواستندبرگردند.من وپسرعمویم هم داشتیم باهم بازی

می کردیم.محمدتاگوسفندارودید،رفت پشت یه درخت قایم شد.

من هم فهمیدم این بهترین فرصت واسه تلافیه.یه گوسفند کوچولوی

نازوسفیدبینشون بود،من رفتم بهش یه دونه علف دادم

بعددست گذاشتم روسرگوسفنده وروبه محمدکه 3متراونورتروایساده بود

باصدای بلندگفتم:((این ترس داره ترسو؟))((خیرسرت پسری!))

همینطوری ادامه دادم تااینکه دیگه نتونست صبرکنه وواسه تلافی حرفای

من اومدجلوجوابموبده.جلوی گوسفندا(باکمی فاصله)وایسادوشروع کرد:

((خودت چی فاطمه خانوم؟))((ازیه پروانه میترسی!))((اصلابه توچه که

ایناترس دارن یانه؟))آقاهمین طوری داشت ادامه می دادکه یکهو

چوپونه گوسفنداروهی کرد،اوناهم راه افتادن.محمدجلوی ایناوایساده

بودوحالاهمهی گوسفنداداشتن می رفتن دنبالش.بیچاره!!!!!

خیلی ترسید!!!!!!!!!شروع کردبه دویدن!گوسفنداهم

پشت سرش.منم قهقهه می زدم

فکرکنم آخرعموم نجاتش دادوگرنه سکته می کرد!

حالااین آقامحمد12ساله ی اون موقع ،خیلی بزرگ وصداکلفت شده،

ولی من هروقت می بینمش،یادقیافه ی اون روزش می افتم!

 

نظر یادتون نره

 

+ یکشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۵ | 19:46 | za#ra
خب بچه ها خاطره های باحالتون رو بگید دیگه زود باشین

یا امام رضا ( ع )

+ شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۵ | 17:5 | za#ra

امام رضا

دلم هوای حرمتو کرده امام رضا

امام رضا

تولدت مبارک

امام رضااااااااااااا

 

یا ضامن آهو …

من یقین دارم دستان تو تنها سهم آهو نیست

میلاد نورمبارک

کی تابستون تموم میشه ؟

+ جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۵ | 17:24 | za#ra
 
 
دلم برای برف و زمستون تنگ شده
 
تابستون همه چیزش خوبه فقط این حساسیت لعنتی
 
دیوووووووووونم کرده
 
کی تابستون تموووووم میشه ؟؟؟؟؟

نگرانم ...

+ جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۵ | 16:52 | za#ra
نگران که میشی ... دلت میخواد داد بزنی ...

دوست داری همه بفهمن نگرانشی ...

دوسش داری ...

ولی .... اون بهت اهمیت نمیده ...

دوست داری همه تو غمت شریک باشن ...

ولی اشتباه میکنی ... آدما تا میبینن یکی غمگینه ...

خدا رو شکر میکنن که فقط خودشون نیستن ...

من نگرانم که تو نگرانی هاتو به قیمت دلداری ...

مسخره بگیری و ته دلت بگی همین که یکی هست

یکی هست که منو میفهمه بسه ...

شاید کنارته تا درداتو بیشتر کنه ...

تا رو زخمات نمک بپاشه ....

ولی تو هیچی نمیفهمی ...

ولی من باز هم نگرانم ....

نگرانم که بفهمی و باز خودتو بزنی به نفهمی ....

آخه بعضیا ... بعضیا که تعدادشون خیلی کمه ...

هستن که جونشونو به خاطر تو میدن

دوست دارن ... از نوع واقعیش ...

حتی از دور هم تپش قلبشون دیده میشه ...

نگرانی تو نگاهشون موج میزنه ....

ولی تو      ....      دیگه اون آدم نفهم ثابق نیستی

مثلا میفهمی و فکر میکنی اینم دروغ میگه

ولی تو هنوز هم نمیفهمی و من

نگرانم .... که نگرانیشو نبینی و نگران نگرانی هات باشی

که کسی درکشون نمیکنه

و من .......... هنوز هم نگرانم

نگران نباش چون خیلی ها هستن که به جای تو هم نگرانن

نگرانی تو خونشونه

مثل من .... که هنوز هم نگرانممممممممممم

 

 

 

+ جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۵ | 16:28 | za#ra
سلام بچه ها موضوع این هفته رو میذارم خاطرات باحال

البته یک هنر پیشه معروف رای بیشتری داشت

ولی خب باز کدوم هنر پیشه و اینا خیلی طول میکشه

برا همین از فردا هرکی خاطره باحال داره

تو یه کامنت  برام بذاره . بعد من

اینا رو تو وب میذارم و شما باید

به باحال ترین هاش امتیاز بدین

بعد کسی که برنده بشه میتونه موضوع هفته دیگه وب رو انتخاب کنه

+ جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۵ | 2:0 | za#ra

مـــטּ همیشـــــﮧ مــے خــنـــכҐ

امــــا بــا همــــﮧ ڪـــس نمــے پـــرҐ …

غــــرﯠر כارҐ ﯠلـــے نــــﮧ ﯠاســـــﮧ כﯠســـــتــاҐ

بـــا همــــــﮧ صــــافـــҐ

امــــا ….

اگــــــﮧ بــכ بـــاشــــے شــــــایـــכ تحـــــمل ڪــــنـــҐ

ولـــــــے …

اگـــــه از حـــــכتـــــــ بگـــــــذرے …

כیگـــــــﮧ … آכҐ حســــابــتـــــ نمـــے ڪـــــنــҐ ﯠ

زیـــر پـــاҐ لــہـــتـــــ مــے ڪـــنـҐ ..

متنای من ... دیوونه کننده هست

+ جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۵ | 1:55 | za#ra
من واسه نوشتن متنای یهویی سرم درد میکنه

مثلا همین پایینی رو همینجوری یهویی در عرض پنج دقیقه نوشتم .

قشنگه ؟

نمیدونم چرا بعض وقتا چیزایی که خودم مینویسم از متنای آماده قشنگ تر میشه . 

بعضی وقتا متنایی که مینویسم حس به خصوصی دارن 

یه جورایی مبهم و گم هستن

کسی به جز خودم ازشون سر در نمیاره خخخخ

حالا اگه وقت کنم یکی از انشاهایی که تو مدرسه ها نوشتم رو براتون میذارم

خانوممون که میگفت من هیچ حرفی برای گفتن ندارم

تازه گفت از روش یکی دیگه بنویس بهم بده

خخخ به قول فاطی کلاسو به چالش کشیدم اونروز

سکوت

+ جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۵ | 1:46 | za#ra
سکوت

خیلی وقتا .... خیلی حرف برای گفتن داره

ولی سکوت میکنه

ترجیح میده با سکوتش ذهنتو مشغول کنه تا این که با حرفاش آزارت بده

ولی تو هم آدمی .... میفهمی ... حسش میکنی

درددددددددددد تو نگاهش موج میزنه ..... بغض تو سکوتش فریاد میزنه ....

و تو نگاهش میکنی .... و ترجیح میدی سکوت کنی

تا این که مجبور شی با حرفات آزارش بدی

و این زنجیره ادامه داره تا وقتی که بمیره ...

و تو سر قبرش ترجیح میدی سکوت کنی و بغضتو خفه کنی ....

تا این که روحشو آزار بدی ....

و تا ابد خودتو آزار میدی تا اونو آزار ندی ..............

چه رسم تلخی داره زندگی ....

اگر یک روز سکوت هم ترجیح بده سکوت کنه

از این همه بغض و اشک و آه دم نزنه

زندگی میشه همونی که همه تو کابوس هاشون میبینن

یه دنیا با سکوتی مبهم

که همه ترجیح میدن ساکت بمونن و ...

سکوت ............................................

 

 

http://up.lifesms.ir/up/lifesms/mordad-92/1/2.jpg

 

دریای بی تو .....

+ پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۵ | 20:45 | za#ra
 
 
دریا بدون تو چه طعمی دارد ؟
 
وقتی جای رد پایت روی شن ها خالیست
 
غروب جدایی
 
و طلوع دوستی
 
در دریا
 
بی بهانه وجودت خیال دریا هم نمیخواهم

+ پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۵ | 20:35 | za#ra
تو زندگیم یاد گرفتم

به کسی روووووووو ندمممممم

وقتی یکی پررووووو میشه

یادش میره اگه تو آدم حسابش نمیکردی

نمیتونست تو چشات نگاه کنه و تحقیرت کنه

این روزا به یکی که محبت میکنی

جنبشو نداره

خودشو خیلی بالا میگیره

فک میکنه کی هست

اونوقته که میفهمی

محبت بیجا = پررو شدن بعضیا

تمااااااام

 

 

یک ........

+ پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۵ | 20:27 | za#ra

سعی کن تو زندگیت

مثل عدد {یک}توی جدول ضرب باشی

به هیچ کس بیشتر از اونی که هستن بها نده

 

 

 

 

+ پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۵ | 17:35 | za#ra
سلام بچه ها

فقط تا فردا فرصت دارین که رای بدین

چون از شنبه میخوام با موضوع جدید شروع کنم

فعلا که یک هنر پیشه معروف و خاطرات باحال در صدر هستن

شاید دوتاشونو انتخاب کنم

پس فقط تا فردا ....

 

ههههههه

+ سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ | 23:44 | za#ra
نیلوفر خوشرو

رتبه 31 کنکور تجربی

افتخار آفرین نیشابوری

دختر دادش یه بنده خدا

منظورم شکوفه جون هست

قابل توجه بعضی ها

بهلههههههه اینجوریاس زهراخانوم و غزاله خانوم و بقیه ......

خاله شکوفه تبریک

زودتر بگین دیگه جون من ......

+ سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ | 21:55 | za#ra
سلام دوستای عزیزممممممم

مممنون که تو نظر سنجی شرکت کردین

تا حالا به این موارد رای داده شده

باز از تو اینا یکی رو انتخاب کنید

ببخشید دیگه فک نمیکردم یه نظر سنجی اینقدر سخت باشه

موضوعاتی که تاحالا زحمت کشیدین و انتخاب کردین :

یک هنر پیشه معروف 3 رای

خوراکی ها 2 رای

محیط زیست 1 رای

دختر و پسر 1 رای

خاطرات باحال 2 رای

خب حالا بگین کدوم یکی از اینا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ | 16:4 | za#ra

سلاااام به همه مخصوصا گل دخترا

ببخشید که نبودم نتونستم روز دختر رو تبریک بگم

ولی الان میگم

فرشته های رو زمین ....... روزتون ...... نه هر روزتون ..... مبااااارک

لطفا نظراتتون رو هم درباره آهنگم بگید

قشنگه ؟ زشته ؟ چطوریه ؟

مممنون از همگی

دلتون شاد و لبتون خندون

 

+ دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۵ | 13:52 | za#ra

سلام دوستان .

من تا آخر این هفته نمیتونم بیام وب

ولی شما نظر بدین که من به همین نظرات دلخوشم

ممنون

برام دعا کنید

نظر سنجی این هفته

+ جمعه هشتم مرداد ۱۳۹۵ | 19:49 | za#ra
سلام بچه ها !

هفته جدید میاد و یه موضوع جدید

دلم میخواد که همتون تو نظر سنجی این هفته شرکت کنید .

من خودم چند تا موضوع پیشنهاد میکنم شما از بین اینا یکی رو انتخاب کنید

بعد هر موضوع که رای بیشتر داشت انتخاب میشه

موضوعات :

یک هنر پیشه معروف

محیط زیست

خانواده

طنز

دختر و پسر

خوراکی ها

خاطرات باحال

عشق

حیوانات

لطفا یکی از این موارد رو انتخاب کنید تا نظر سنجی کنیم

با تشکر

دلیل خالکوبی نکردن رونالدو

+ چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۹۵ | 11:17 | za#ra

کریستین رونالدو : "من هرگز بر روی بدنم خالکوبی و تتو نکرده ام

تا بتوانم خونم را در مواقع نیاز به بیماران اهدا کنم."

گفتنی است افرادی که خالکوبی بر روی بدنشان می کنند

به علت احتمال ورود ویروس به بدن به مدت یک سال و شاید بیشتر نمی توانند خون اهدا کنند.

 

رونالدو و اهدای خون

+ چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۹۵ | 10:37 | za#ra

کریستیانو رونالدو ابرستاره فوتبال پرتغال و

بازیکن کلیدی تیم فوتبال رئال مادرید اسپانیابا حضور

در مرکز کمپین اهدای خون Abbott از همه هواداران خود خواست

در زمینه اهدای خون سالم،

مصمم، با برنامه و جدی باشند.

وی در صحبتهای مهم خود در این باره گفت:

6 سال پیش یکی از هم تیمی‌های من به خاطر بیماری

کودکش نیاز جدی به خون داشت

و به خوبی به یاد دارم که در آن زمان چقدر سختی کشید، در

همان مقطع زمانی تصمیم گرفتم در این باره بیشتر بدانم،

خود من در ابتدا اطلاعات زیادی نداشتم و

حتی نمی‌دانستم که آیا اهدای خون یک فرد مهم است یا نه

اما اکنون متوجه شده‌ام که این کار یک

وظیفه روشن و مسلم انسانی است

و یک شهروند متعهد باید در خصوص این موضوع مهم، حساس

و پیگیر باشد.

رونالدو در بخش دیگری از سخنان خود گفت:

خود من یک پسر دارم و کسی از آینده با خبر نیست،

خوشحالم که فرزندم سالم است

و من وظیفه دارم به فکر هم نوع خود باشم، آن طور که دوستانم در

این کمپین به من گفته‌اند در سال بیش از 234 میلیون جراحی پیشرفته

صورت می‌گیرد که طی آن

به خون سالم و تازه نیاز جدی وجود دارد.

وی افزود: با هر بار اهدای خون،

جان 3 انسان را در شرایط دریافت اضطراری خون نجات

می‌دهیم. این چیز کمی نیست.

از همه جوانان می‌خواهم در این کمپین یا در هر مرکز مشابهی که

همین فرایند را اجرا می‌کند عضو بشوند و به صورت منظم و جدی، ا

هدای خون داشته باشند. لااقل

یک بار امتحان کنید تا متوجه شوید که این کار چقدر خوب است

و چقدر در زندگی شما تفاوت ایجاد

می‌کند. من بارها این کار را انجام داده‌ام

و اکنون به صورت منظم برای این کار برنامه دارم.

طبق ادعای مدیر این کمپین این حرکت به صورت جهانی به ثبت رسیده

و سازمان ملل نیز رونالدو

را به صورت حامی معنوی این کمپین معرفی کرده است.

در سال بیش از 108 میلیون بار اهدای

خون صورت می‌گیرد.

 


کمپین اهدای خون رونلدو ثبت جهانی شد +عکس

دو تا دوست رئالی

+ یکشنبه سوم مرداد ۱۳۹۵ | 22:29 | za#ra
 
 
 
ما .... دو تا دوستیم
 
دو تا خواهر
 
دو تا خواهر رئالی
 
دو تا دوست که عاشق همیم
 
عاشق رونالدوییم
 
عاشق دوستیمونیم
 
دوستی هاتون پایدار خوبان
 
 
 
 
_Cherry Tree_
about us
این درخت گیلاس با نگاه تو شکوفه میدهد :) که با تو چهار فصل سال ، بهار است بهار🌸
#و...
code

دانلود آهنگ جدید کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ