خاطره ی فاطمه جووون
+
یکشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۵ | 20:35 | za#ra
آقا مایه پسرعموداریم،این اسمش محمده.6سال ازم بزرگتره.اون موقعا که
من 5-6سالم بود خیلی بااین رفیق بودم.یادش بخیر!چقدرموهاشوکشیدم!
من تواون سن ازانواع حشره هامثل پروانه،جیرجیرک،ملخ،سوسک
و....میترسیدم،(هنوزم می ترسم).
این محمدهم ازگوسفندخیلی می ترسید،خیلی ها!!
یه بارتو6سالگی ام،خانواده ی ماوعمویم ایناباهم رفته بودیم شاهزاده
اسماعیل.اونجاهم که ماشالله!رازبقاست!!پرحشره!همه جورحشره ای
پیدامیشه!اون موقع چوپوناهم گوسفنداشونومی آوردنداونجاچرا!
محمدخیلی منواذیت می کرد.حشره می انداخت توجونم،تهدید
می کردوخیلی کارا.منم به فکرانتقام افتادم.
یه روزنزدیک محل اقامتمون ،یه چوپون،20تاگوسفندآورده بودچراوحالا
می خواستندبرگردند.من وپسرعمویم هم داشتیم باهم بازی
می کردیم.محمدتاگوسفندارودید،رفت پشت یه درخت قایم شد.
من هم فهمیدم این بهترین فرصت واسه تلافیه.یه گوسفند کوچولوی
نازوسفیدبینشون بود،من رفتم بهش یه دونه علف دادم
بعددست گذاشتم روسرگوسفنده وروبه محمدکه 3متراونورتروایساده بود
باصدای بلندگفتم:((این ترس داره ترسو؟))((خیرسرت پسری!))
همینطوری ادامه دادم تااینکه دیگه نتونست صبرکنه وواسه تلافی حرفای
من اومدجلوجوابموبده.جلوی گوسفندا(باکمی فاصله)وایسادوشروع کرد:
((خودت چی فاطمه خانوم؟))((ازیه پروانه میترسی!))((اصلابه توچه که
ایناترس دارن یانه؟))آقاهمین طوری داشت ادامه می دادکه یکهو
چوپونه گوسفنداروهی کرد،اوناهم راه افتادن.محمدجلوی ایناوایساده
بودوحالاهمهی گوسفنداداشتن می رفتن دنبالش.بیچاره!!!!!
خیلی ترسید!!!!!!!!!شروع کردبه دویدن!گوسفنداهم
پشت سرش.منم قهقهه می زدم
فکرکنم آخرعموم نجاتش دادوگرنه سکته می کرد!
حالااین آقامحمد12ساله ی اون موقع ،خیلی بزرگ وصداکلفت شده،
ولی من هروقت می بینمش،یادقیافه ی اون روزش می افتم!
من 5-6سالم بود خیلی بااین رفیق بودم.یادش بخیر!چقدرموهاشوکشیدم!
من تواون سن ازانواع حشره هامثل پروانه،جیرجیرک،ملخ،سوسک
و....میترسیدم،(هنوزم می ترسم).
این محمدهم ازگوسفندخیلی می ترسید،خیلی ها!!
یه بارتو6سالگی ام،خانواده ی ماوعمویم ایناباهم رفته بودیم شاهزاده
اسماعیل.اونجاهم که ماشالله!رازبقاست!!پرحشره!همه جورحشره ای
پیدامیشه!اون موقع چوپوناهم گوسفنداشونومی آوردنداونجاچرا!
محمدخیلی منواذیت می کرد.حشره می انداخت توجونم،تهدید
می کردوخیلی کارا.منم به فکرانتقام افتادم.
یه روزنزدیک محل اقامتمون ،یه چوپون،20تاگوسفندآورده بودچراوحالا
می خواستندبرگردند.من وپسرعمویم هم داشتیم باهم بازی
می کردیم.محمدتاگوسفندارودید،رفت پشت یه درخت قایم شد.
من هم فهمیدم این بهترین فرصت واسه تلافیه.یه گوسفند کوچولوی
نازوسفیدبینشون بود،من رفتم بهش یه دونه علف دادم
بعددست گذاشتم روسرگوسفنده وروبه محمدکه 3متراونورتروایساده بود
باصدای بلندگفتم:((این ترس داره ترسو؟))((خیرسرت پسری!))
همینطوری ادامه دادم تااینکه دیگه نتونست صبرکنه وواسه تلافی حرفای
من اومدجلوجوابموبده.جلوی گوسفندا(باکمی فاصله)وایسادوشروع کرد:
((خودت چی فاطمه خانوم؟))((ازیه پروانه میترسی!))((اصلابه توچه که
ایناترس دارن یانه؟))آقاهمین طوری داشت ادامه می دادکه یکهو
چوپونه گوسفنداروهی کرد،اوناهم راه افتادن.محمدجلوی ایناوایساده
بودوحالاهمهی گوسفنداداشتن می رفتن دنبالش.بیچاره!!!!!
خیلی ترسید!!!!!!!!!شروع کردبه دویدن!گوسفنداهم
پشت سرش.منم قهقهه می زدم
فکرکنم آخرعموم نجاتش دادوگرنه سکته می کرد!
حالااین آقامحمد12ساله ی اون موقع ،خیلی بزرگ وصداکلفت شده،
ولی من هروقت می بینمش،یادقیافه ی اون روزش می افتم!
نظر یادتون نره