خاطره مبینا جووون
پژوهش جابر بن حیان-نقاشی دهه فجر با صمیمی ترین دوستو...
تازه ملیکا هم می خواست به من وبلاگ سازی رو اموزش بده.
واسه همین یه روز من به بابام گفتم منو ببر خونه ملی اینا.
اون موقع هم داداشم به دنیا اومده بود و کل فامیل خونه ما بودن
واسه همینم بابام اولش گفت زشته جلو مهمونا و از این جور حرفا.
ولی من با اراده پولادینم
راضیش کردم.
از ساعت4بعد از ظهر رفتم خونه شون.
بر نامه ما این بود که نقاشی دهه فجرو بکشیم-
پروژه جابر بن حیانمونو کار کنیم-
ملی به من وبلاگ سازی یاد بده
-قسمت جدید فروزنو با هم ببینیم و یکمم کارای خصوصی رفقای صمیمی
از لحظه ای که رسیدم رفتیم اتاقش تاااااااااااااااااا ساعت5/5وب گردی کردیم.
ساعت5 هم ملیکا زبان داشت که به خاطر من نرفت.
بعدش ما یکمی فقط یکمی تحقیق کردیم که اونم اصلا به دردمون نخورد

بعدش مثلا اومدیم نقاشی بکشیم که اونم شبیه نقاشی داداشش که 1 سالشه شده بود

بعدش اومدیم سلفی گرفتیم و تو سلفی منو ملیکا و داداشش با هم بودیم.
بعدش هم به دیدن خونشونو یادگاریای بابابزرگ جد و ابادش گذشت

یکم بعد ساعت شد7.بابام گفته بود وقتی کارم تموم شد زنگ بزنم
ولی چون من زنگ نزدم مامانم زنگ زد

حسابی دعوا شدم وبابام اومد که منو ببره خونمون.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تازه ایناش که خوب بود
داداش ملیکا سرما خورده بود
.ملیکام از داداشش گرفته بود.
منم از ملیکا گرفتم.
منم دادمش به داداش2ماهم که رفت بیمارستان بستری شد.



هنوزم به خاطر اون ماجرا
و این که من باعث شدم داداش 2ماهم تو بیمارستان بستری شه احساس گناه می کنم
و این طوری شد که از اون به بعد بابای من هرگز اجازه نداد خونه ملیکا اینا برم





