وقتی توی یه روز این همه اتفاق عجیب برات میفته و این همه حرفای عجیب میشنوی و عکس العمل هایی که بلد نیستی نشون بدی و ....
امروز چیزای زیادی شنیدم ....
عجیب ترین و گنگ ترینش برای من همین چند دقیقه پیش بود که ....
و خب شیرین ترینش هم چند ساعت پیش که ....
و تاثیر گذار ترینش هم صبح بود که ....
تا الان داشتم تو شیرینی دومی شنا میکردم که گنگی آخری منو غرق کرد ....
خب یعنی چی که واضح ترین و پر رنگ ترین و مهم ترین حس زندگیم یهویی الان باید پرسیده بشه و من مجبور باشم وانمود کنم که هیچی حالیم نیست .....
چرا نمیتونم حرف بزنم ....
چرا الان باز بغض گلومو گرفته ......
وای خدایا ......
الان فقط باید تمرکز کنم روی همون تاثیر گذار ترینه فکر کنم .....
وگرنه دیوونه میشم وسط اون دو تا احساس شیرین نا معلوم واضح و پر رنگ کم رنگ .....
امروز روز عجیبی بود ......
از مواجه شدن با در بسته و جواب نه شنیدن و متحول شدن و عشق شنیدن و عشق چشیدن و همه و همه و همه
خدایا شکرت به خاطر همه چیز ......