روی تخته سنگی در وسط رودخانه دراز کشیده بود ...

آبی های مواج احاطه اش کرده بودند ....

تلفیق موسیقی دلنواز طبیعت و موسیقی آرامبخش موبایلش ...

هوای دلپذیر اواخر اردیبهشت ...

آسمان آبی رنگ همان رنگی که خودش دوست میدارد ...

آن نگاه های مهربان و آن لبخند محوش ...

و دوباره همان تخته سنگ رها میان امواج که جان میدهد برای نماز خواندن در دامان طبیعت و او که حتما چشیده طعم خوشش را ...

آن ذکر یا علی که در قلبش زمزمه میکند و کسی جز خدا صدایش را نمیشنود ...

آن کلاه سبز رنگ که دلم میخواهد بدانم متعلق به کدام دیار است که همه جای ایران سرای اوست ...

و آن منظره بکر که جایی نبود جز ایران ....

و چرخش دریچه دوربین موبایل که ذهنت را میچرخاند ....

و در آخر مهرش که دیگر طاق پنهان کاری نداشت ....

 

 

و او که جان من است ..