_Cherry Tree_

زندگی زیر سایه درخت گیلاس :)

نقطه شدن سخته

+ سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۸ | 18:43 | za#ra

ما سه راس مثلثیم

مثلث برمودا یا هر چیزی که شما اسمشو بذارین

اگه شما نباشین من نقطه ای بیش نیستم

راضی نشین به نقطه شدنم

تصویر مرتبط

اعتماد .... چی هست ؟

+ سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۸ | 18:27 | za#ra

گاهی اوقات هر چه قدر که میخوای نیمه پر لیوان رو نگاه کنی نمیشه

چون لیوان کاملا خالیه

سعی میکنی به آدما اعتماد کنی

که یهو چند تا طوفان متوالی میاد و پایه های اعتمادتو خراب می کنه

کاش آدما این قدر دو رو نبودن

کاش همه چیز مثل قدیما بود

کاش میشد راحت به همه اعتماد کنیم

کاش اعتقادی بود به اعتماد

 

تصویر مرتبط

انتخاب بشین و انتخاب کنید ...

+ سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۸ | 18:22 | za#ra

چقد بده که کسی رو انتخاب کنی که تو انتخابش نباشی

لطفا دنبال آدمایی بگردین که شما رو انتخاب کردن

تصویر مرتبط

دیروز من

+ سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۸ | 18:9 | za#ra

دیروز روز سخت و البته جالبی برام بود

بذارین براتون تعریف کنم

صبح که از خواب بیدار شدم صبحانه خوردم

رفتم مدرسه تا آخرین امتحانمون که شیمی بود رو بدم

خب امتحان ظاهرا آسون بود ولی باطنا مشکل داشت

البته من مشکل داشتم اون مشکل نداشت

خب توقع داشتم که بیست بشم ولی نوزده میشم شاید هم کم تر

بعد از امتحان که اومدم خونه نشستم زبان کلاس زبان رو خوندم

چون بعد از ظهر پایان ترم داشتم

با این که خیلی خسته بودم ولی نخوابیدم

و یه نگاهی به کتابم انداختم و نزدیک ساعت پنج بود که رفتم کلاس

و هوا بس ناجوانمردانه گرمممممم بود

و امتحانمون بس ناجوانمردانه سخت و زیااااااد بود

شاید هفت هشت صفحه بود که ما اصلا نمیدونستیم که اینا از کجای کتاب اومدن

حتی چشممون هم بهش نخورده بودیم

و البته کلی هم تبادل اطلاعات کردیم یعنی همون تقلب خودمون

ولی مگر تموم میشد این امتحان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر کنید از ساعت چهار و نیم تا ساعت هفت و نیم نشسته بودیم

تازه همش هم ننوشته بودیم

مامانم هم زنگ زد به معلممون و گفت که به زهرا بگین بیاد دیگه دیر شد

و خب حالا چرا دیر شد ؟

چون من باید بعد از کلاس میرفتم خونه یکی از دوستام جشن تولد

تولد اونا از ساعت چهار و نیم شروع شده بود اما به خاطر من کیک رو نبریدن

حالا من از کلاس زبان تا خونه دویدم

و لباسامو پیدا نمیکردم

و هنوز مو هامو شونه نکرده بودم

و همه چیز قروقاطی شده بود

حالا به هر زحمتی که بود خودمونو رسوندیم خونشون

 و دیدم که همه جمعشون جمعه و گلشون کمه

خلاصه تا من رسیدم همه شروع کردن به رقصیدن

و برقارو خاموش کردن و رقص نور و اصن یه وضعی بود

تازه مامانم هم باهام اومد و تو تولد موندگار شد

و من که تازه از راه رسده بودم همه داشتن منو میکشیدن که برم وسط

آخه من رقص بلد نیستم

البته خب برقا خاموش بود

و هیچکس نمی دید که من در حال انجام دادن هیچ کاری نیستم و فقط همونجا وایستادم

بعد از این کمی رقصیدن گفتن حالا باید شام بخوریم

شام سلف سرویس

با کلی دسر و غذا های مختلف و عجیب غریب

و اهالی شکم همه حمله کردن و هیچی ته دیگ سیب زمینی بهم نرسید

بالاخره شام رو خوردیم و نوبت رسید به کادو ها

به به چه کادو هایی

در اون لحظه همه ما دلمون میخواست که اون جشن جشن تولد خودمون می بود

بعد از کادو ها هم کیک خوردیم و نوبت رسید به هنرنمایی دوستان

سوگند جون گیتار زد و آهنگ خوند همراه با زهرا

و بعد هم مهلا که تولدش بود پیانو زد و ثمین هم یه کم پیانو زد

در کل خیلی خوب بود و خوش گذشت

بعد من با همشون خداحافظی کردم و با یکی از دوستای گلم یعنی آیدا اومدیم خونه

البته اون فقط ما رو رسوند چون پدرش اومده بود دنبالش و مسیرمون یکی بود

اما نکته ناراحت کننده اینجاست که اون موقع که من نبودم و درحال امتحان دادن بودم

همه بچه ها کلی عکس دسته جمعی گرفتن که منم توش نیستم

اما خب بازم خوب بود و خوش گذشت

تازه تمنا هم هدیه تولدم رو که بهم نداده بود بالاخره داد تو همون جشن

یه کتاب رمان خوشگل هست

بله این بود قصه دیروز من

و بالاخره مدرسه ها و تلخی ها و شیرینی هاش هم تموم شد

به امید روزای بهتر

 

 

چشمک بزن

+ سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۸ | 17:32 | za#ra

چند شب پیش  با مامانم سوار تاکسی شدم

راننده به اقایی بود که زنش و بچش هم تو ماشین بودن و جلو نشسته بودن

بچشون یه دختر خیلی خوشگل و گوگولی تقریبا دو سه ساله بود

یه لحظه برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و من رو دید

منم بهش یه چشمک زدم و لبخند زدم

و همین بهانه ای شد که اون دختر کوچولو تا انتهای مسیر

نگاه زیبا و لبخند مهربونش رو از من بر نداشت

مامانم بهش یه شکلات داد و اسمش رو پرسید

اسمش آریانا بود

خیلی بامزه بود

وقتی که پیاده شدیم برای هم دست تکون دادیم و خدافظی کردیم

و اون برام بوس فرستاد

هنوز قیافش جلو چشمامه

میخوام بگم که آدم با یه لبخند کوچیک و یه چشمک

میتونه دل یه بچه رو با خودش همراه کنه

به همین سادگی

حتی گاهی آدم بزرگا هم با یه لبخند مسیر زندگیشون عوض میشه

پس بیایم به آریاناهای دور و برمون چشمک بزنیم

 

 

عکس جدید برای پروفایل

+ چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۸ | 12:47 | za#ra

و چه عجیب است حس انسانی در آستانه رفتن و در لبه ماندن

و چه عجیب است احساس سردرگمی و ابهام

 چه سخت است نیافتن جوابی برای سوال های بی جواب

 

اهل کاشان است ...

+ دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۸ | 13:25 | za#ra

قطعا یکی از آدمایی که آرزوی دیدنش و هم صحبتی باهاش رو باید با خودم به گور ببرم

سهراب جان سپهری هست

مردی از جنس طبیعت

مردی سبز به رنگ علف های کنار خیابان

مردی آبی به رنگ آسمان

مردی زرد به رنگ خورشید صبحگاهان

مردی بنفش به رنگ یاس های روی ایوان

مردی سپید به رنگ ابر های شادمان

مردی که ساخته شده بود برای نوشتن

برای عجیب جلوه دادن چیز های ساده

برای ساده جلوه دادن چیز های عجیب

برای بازی با واژه ها و آوا ها

مردی که چشمانش فراتر از گستره مرئی را می دید

مردی که گوش هایش امواج فرا صوت را هم می شنید

مردی که لابه لای بوته های خار

به تماشای گل های کوچک مینشست

و در اعماق دریا به استشمام بوی خاک

مردی که نوشته هایش طعم ابهام می دهند

ابهامی که تجزیه شده در تار و پود کلامش

سهراب سپهری مردی است که زنده است

و در انبوه ورق های کتاب هایش نفس می کشد هنوز

مردی که پس از خواندن اشعارش میفهمی خدایی را که در این نزدیکیست

میشویی چشمانت را و جور دیگری می بینی

شاید اگر سهراب اکنون بود منظومه ای می نوشت

اندر احوالات درخت توت مسیر مدرسه

و دخترانی که پرواز میکنند تا بالای شاخه ها

و دستانی که نمی رسد به توت های شیرین و خوشمزه

و شاید از دختری به نام من که روی کاغذی نوشت :

" توت ها را خوردیم

امیدوارم راضی باشید

ممنون از شما "

سهراب که قایقش کوچک بود اما به اندازه کشتی نوح مسافر داشت

مسافرانی جا مانده از بامداد

او تنها کسی بود که فهمید احساس در خفقان است که گفت

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

و فقط او صدای ناله ماهی ها را شنید که گفت

آب را گل نکنیم

و او می دانست که زمان در همه جا در گذر است که گفت

ببین عقربک های فواره بر صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل میکنند

و او می فهمید که چه بلایی بر سر دنیا آمده است که گفت

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

و چه قدر لمس می کرد امواج درد رادر اطرافش که گفت

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا .

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد .

و او مردی بود از تبار تمام نگفته ها و نشنیده ها و ندیده ها

مردی که زیر لب گفت

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

نتیجه تصویری برای عکس هایی از سهراب سپهری

بی مزه ترین پست

+ دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۸ | 12:27 | za#ra

لبخند بزن و لواشک های خوشمزتو بخور عزیزم و نگران نباش که من روزم و دلم میخواد

همین که تو خوش باشی منم خوشم

اون کتاب عربی رو اینقد تو دستات اینور و اونور نکن خستم کردی دختر بیخیال دیگه

باشه بابا فهمیدم که همسایه پایینی شما خیلی بدبخته ولش کن دیگه

آره این مراقبا خیلی رو مخن میدونم تو هم که نفر اول میشینی و ...

خب من چطوری وقتی مراقب چهارچشمی زل زده بهم بهت برسونم ؟ حالا اگه من رسوندم تو هم میرسونی؟

تو راجع به من چی فکر کردی من پنج درسو امروز تو یه ساعت خوندم بابا

خب خب خب غلط اندر غلط ....

بیا منو بزن بیا منو بزن بیا منو بزن بابا درست نوشته بودم خط زدم

شگرد های دانش آموزانم جواب داد خانوم خودش جوابو بهم گفت

بازم خدایا مرسی که هیفده هیجده نشدم نوزده خوبه با این که کلا یه ساعت درس خوندم

 

 

اندر احوالات و دیالوگ های من در امروز امتحان عربی

بی مزه است میدونم

ولی خب دیگه نمیدونم باید چی بنویسم عححححح

خدایا نذار گم بشیم

+ یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۸ | 11:55 | za#ra

خدا جونم ازت ممنونم به خاطر همه چیز

لطفا مراقبمون باش

 

عکس پروفایل خاص , عکس پروفایل انرژی مثبت , عکس پروفایل فانتزی , عکس نوشته برای پروفایل

+ یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۸ | 11:51 | za#ra

عکس پروفایل خاص , عکس پروفایل انرژی مثبت , عکس پروفایل فانتزی , عکس نوشته برای پروفایل

دیوونه باش

+ یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۸ | 11:41 | za#ra

گاهی اوقات خوبه که آدم ادای دیوونه ها رو دربیاره

شاید اگه زندگی رو از زاویه دید یه آدم دیوونه نگاه کنیم قشنگ تر باشه

بعضی وقتا باید خودتو از بند بعضی قاعده های مسخره رها کنی

ولی فقط بعضی ها نه همه

حالا از فردا همه خل و چل بازی درنیارین

عکس باحال برای پروفایل

+ یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۸ | 11:32 | za#ra

آهنگ حجت خان همشهری

گوش کنید قشنگه ...

دوستام خیلی ماهن

+ شنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۸ | 20:44 | za#ra

نزدیک افطار است ...

خدا نزدیک است...

سفره نعمت هایش هم باز ...

ما که لایقت نیستیم خدایا تو لایقمان کن ...

از صمیم قلب دعا میکنم که

فاطمه جانم سلامت و شاد و سرشار از آرامش و حس خوشبختی

زیر سایه پدر و مادرش زندگی کنه و همیشه و همه جا موفق باشه

و دنیا رو به جای بهتری واسه زندگی تبدیل کنه

تسنیم جانم حال دلش خوب تر از همیشه و زندگیش دور از غم  و ناراحتی باشه

و زیر چتر سلامتی در کنار خانوادش روزگار بگذرونه و موفقیت تو مشتش باشه

خدایا تو خودت میدونی که من دوستان زیادی دارم و از این بابت شاکرت هستم

اما فقط همین دو عزیز دل  این نوشته رو میخونن پس خودت مراقبشون باش

خدایا یکی از بزرگترین نعمت هایی که به من عرضه داشتی

همین نعمت داشتن دوستان فوق العاده هست

ازت سپاسگزارم ....

 

آمده ام ....

+ شنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۸ | 13:35 | za#ra

سلام بر همگان

دیر آمدنم را به پای بی وفایی ام مگذارید

این زمانه است که زود دیر میشود و فرصتی نمیگذارد برای بودن

اکنون معجونی از شادی و غم و دلتنگی و دلواپسی و آرامش و هیجانم

نمیدانم چیستم و چه میدانم

فقط گاهی شکاف قلبم عمیق میشود و واژگان بی هدف پرواز میکنند

و رها میشوند و دهانم پر میشود از ناگفته ها

و قلم پرکار

و کاغذ خط خطی

روز ها از پس هم میگذرند و ما در ایستگاه اول جامانده ایم

جامانده ای هستم از مسیری دور و رویایی نور و دنیایی زور

آمده ام اینجا تا کمی آرام گیرد نا آرامی های آرامم

و چه مبهم است دنیایی که آرام میگیری با کسانی که بدون تو آرامند

 

 

_Cherry Tree_
about us
این درخت گیلاس با نگاه تو شکوفه میدهد :) که با تو چهار فصل سال ، بهار است بهار🌸
#و...
code

دانلود آهنگ جدید کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ