اهل کاشان است ...
قطعا یکی از آدمایی که آرزوی دیدنش و هم صحبتی باهاش رو باید با خودم به گور ببرم
سهراب جان سپهری هست
مردی از جنس طبیعت
مردی سبز به رنگ علف های کنار خیابان
مردی آبی به رنگ آسمان
مردی زرد به رنگ خورشید صبحگاهان
مردی بنفش به رنگ یاس های روی ایوان
مردی سپید به رنگ ابر های شادمان
مردی که ساخته شده بود برای نوشتن
برای عجیب جلوه دادن چیز های ساده
برای ساده جلوه دادن چیز های عجیب
برای بازی با واژه ها و آوا ها
مردی که چشمانش فراتر از گستره مرئی را می دید
مردی که گوش هایش امواج فرا صوت را هم می شنید
مردی که لابه لای بوته های خار
به تماشای گل های کوچک مینشست
و در اعماق دریا به استشمام بوی خاک
مردی که نوشته هایش طعم ابهام می دهند
ابهامی که تجزیه شده در تار و پود کلامش
سهراب سپهری مردی است که زنده است
و در انبوه ورق های کتاب هایش نفس می کشد هنوز
مردی که پس از خواندن اشعارش میفهمی خدایی را که در این نزدیکیست
میشویی چشمانت را و جور دیگری می بینی
شاید اگر سهراب اکنون بود منظومه ای می نوشت
اندر احوالات درخت توت مسیر مدرسه
و دخترانی که پرواز میکنند تا بالای شاخه ها
و دستانی که نمی رسد به توت های شیرین و خوشمزه
و شاید از دختری به نام من که روی کاغذی نوشت :
" توت ها را خوردیم
امیدوارم راضی باشید
ممنون از شما "
سهراب که قایقش کوچک بود اما به اندازه کشتی نوح مسافر داشت
مسافرانی جا مانده از بامداد
او تنها کسی بود که فهمید احساس در خفقان است که گفت
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
و فقط او صدای ناله ماهی ها را شنید که گفت
آب را گل نکنیم
و او می دانست که زمان در همه جا در گذر است که گفت
ببین عقربک های فواره بر صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل میکنند
و او می فهمید که چه بلایی بر سر دنیا آمده است که گفت
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
و چه قدر لمس می کرد امواج درد رادر اطرافش که گفت
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا .
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد .
و او مردی بود از تبار تمام نگفته ها و نشنیده ها و ندیده ها
مردی که زیر لب گفت
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
