دوست دارم من این دیوونه حالی رو...
چند روزه که دوباره فکر تو افتاده به سرم...
میدونم که خیلی مسخره و بچگانه و احمقانه اس...
ولی راستشو بخوای عمدا دارم به فکر و خیال تو بال و پر میدم...
خودم میدونم این ساز و کار مغزمه...
اینکه فکرم به تو مشغول باشه و واست خیالبافی کنم، خیلی بهتر و قابل تحمل تر از اینه که به آینده نامعلوم زندگیم تو این خاورمیانه لعنتی فکر کنم، فکر کردن به تو خیلی بهتر از فکر کردن به این گرونی و بی پولی هاست، فکر کردن به تو خیلی بهتر از فکر کردن به درس و کنکور و دانشگاه و تهش چی میشه هاست، فکر کردن به تو خیلی بهتر از فکر کردن به این زندگی و مسئولیت های سخت و سنگینشه، و خودم همه اینا رو میدونم و انگار مغزم داره نجاتم میده از اینکه تو سیاهی ها غرق بشم، واسه همین تو رو دوباره فرستاد سر راهم...انگار تو قراره بشی یه روزنه امید برای این دل نا امیدم...انگار قراره تو دوباره حس زنده بودن بهم بدی...انگار قراره پا به پای تو بچه بشم و بزنم زیر تمام قوانین ذهنم...انگار اومدی تا یادم بیاد منم میتونم نقش اصلی یه ماجرا باشم...میدونم که احتمالش خیلی کمه که بخواد بین من و تو اتفاقی بیفته...میدونم که اصلا منطقی نیست که بخواد بین من و تو اتفاقی بیفته...ولی راستشو بخوای، من دوست دارم این دیوونه بازی رو:)
از اینکه وقتی میبینمت قلبم تند تر میتپه، هم ناراحتم هم خوشحال. ناراحتم چون نمیخوام بهت وابسته بشم، و خوشحالم چون میفهمم قلبم هنوز زنده اس...
نمیدونم از اینجا به بعد چی میشه...شاید دو سه روز دیگه همه چیز تموم بشه و دیگه نبینمت...شایدم نه، نمیدونم...
ولی امیدوارم هرچی میشه به صلاحم باشه...
خوبه که هستی، و با صدای خنده هات قلبمو قلقک میدی:)