در آغوش درد
امروز از عصر یهو پشتم بین دو تا کتفام دچار یه گرفتگی شدید شد طوری که کلا قفل شدم. درد شدیدش میزد تا جناغ سینهم و نمیتونستم نفس بکشم. نمیتونستم صاف بشینم و بایستم و تنها حالتی که درد نداشتم دمر خوابیدن بود، یه وضعیت وحشتناکی بود که تقریبا سه ساعت من درگیر بودم، بالاخره با راهنمایی یکی از همکارام تونستم یکم خودم خودمو ماساژ بدم و یکم دردم کمتر شد، بالاخره از اون حال دراومدم و ظرف شستم و شام پختم و دوباره ظرفای شام رو شستم و الانم که نشستم کنار بخاری ولی خب بازم هنوز درد و اون احساس اسپاسم و گرفتگی هست و تو یه حالتایی درد مزخرفی میپیچه تو جناغ سینهم و نفسم تنگ میشه...همکارم گفت استرس نداشتی؟ گفتم امروز نه، ولی خب این چند روزه چرا...گفت اینا همش از استرسه...
واقعا لعنت به این استرس...
دیروز صبح تلگرام لعنتی رو چک کردم و یه خبر بد دیدم...
از همون اعصابم به هم ریخت...
دو تا از دانشجوهای پزشکی دانشگاهمون چهار روز پیش خودکشی کردن:) دو تا دوست و هم اتاقی، تو یه شب، خودکشی کردن...
یکیشون رو میشناختم، دو سال پیش تو کلاس بازیگری و فیلمنامه نویسی که دانشگاهمون برگزار کرد همکلاس بودیم، البته جلسات آخر دیگه نمیومد، واسه همین خیلی خاطره زیادی ازش ندارم، فقط میدونم پسر بامزه و طنزی بود:) اتود اولیهشون هم کمدی بود.
بعد ها هم متوجه شدم با دوستاش یه فیلم کوتاه ساخته و تو یکی از این جشنواره های خارجی دیپلم افتخار گرفته بود.
ولی دیروز با خوندن خبر خودکشی کردنش، و خوندن جزئیات ماجرا که به خانوادش نگفتن و یواشکی جنازه رو از خوابگاه بردن بیرون و معلوم نیست بالاخره بعدش چی شده، اعصابم بهم ریخت...
خیلی روزای سختی داریم میگذرونیم.
من دارم سعی میکنم به زندگی چنگ بزنم و دچار مرگ تدریجی نشم، ولی خب راستش نمیتونم بگم حالم خوبه، نمیتونم بگم همه چیز خوبه، نمیتونم امیدوار باشم...
حتی رابطم با صمیمی ترین دوستم هم یه جورایی دیگه مثل قبل نیست. تو این ماجراها تفکراتش کاملا رادیکال شده، در صورتی که اینطوری نبود، مثل خودم بود، ولی الان خیلی افراطی شده، و خب همینم اذیتم میکنه چون همیشه اون کسی بود که حال منو با حرفاش خوب میکرد و حالا حرف زدن باهاش حالمو بدتر میکنه...
واقعا دلم میخواد زودتر روزای عادی برگردن، خبر و اتفاق خوب نمیخوام، فقط دیگه از شنیدن خبرای بد خسته شدم. از این همه اتفاقای بد خسته شدم، از این ترس و اضطراب مزمن خسته شدم.
امیدوارم که به زندگی وصل بمونم و این نخ نازک بینمون پاره نشه...