امروز یه حس عجیبی گرفتم‌ نسبت به زندگی...

نمیدونم چرا...ولی یه حسی گرفتم که شاید آخرین روزای زندگیم رو دارم میگذرونم🙂

اگه حسم واقعی بود، اینجا مینویسم که بمونه...

تو زندگیم چیزای خیلی زیادی رو تجربه کردم و چیزای خیلی زیادی هم هنوز تجربه نکردم...

اما راستشو بگم از دوران جوانی‌م راضی نبودم اصلا:)

اصلا جوانی نکردم...

زندگی کلی سفر و خوش گذرونی و عاشقی بهم بدهکاره...

ولی چه کنیم دیگه...

اگه آخراشه، تا اینجا هرکاری تونستم برای زندگیم کردم...بقیه‌ش دیگه دست من نبوده...

فقط خدا کنه که به بقیه زیاد سخت نگذره بعد از من...

مخصوصا مامانم...

آه...

چرا انگار دارم وصیت نامه مینویسم😅

با بغض در گلو دارم به این فکر میکنم که چه زود رسیدیم به این مراحل...

کاش در روزگار دیگری به دنیا میومدم کاش...