وای چقد اتفاق مهم و هیجان انگیز واسم میفته که باید تو وبم بنویسم ولی نه حوصلشو دارم نه وقتشو :/
فقط میگم ک امروز با دوستم رفتم بیرون یکم سیب زمینی و پیاز و گوجه خریدم ولی کلییی راه رفتیم واسه همینا :/ از خستگی مردیم دیگه
ولی وقتی رفتم سیب زمینی و پیاز بگیرم یه خانومه تو مغازه بود از دوستم پرسید شما دانشجویین؟ اونم گفت بله
بعد خانومه اومد دو تا موز برداشت گفت اینم حساب کنید باشه برای این خانوما ، ینی من و دوستم
بعد گفت برای پدرم فاتحه بخونید :)
حس جالبی رو تجربه کردم واقعا جالب بود برام :))
پ.ن: دیشب هم تونستیم برای اولین بار تو زندگی بدون کلید قفل باز کنیم😂
کلید قفل کمد هم اتاقیم گم شده بود بعد با کمک همدیگه و با سنجاق و اینجور چیزا تونستیم درو باز کنیم😜
پ.ن۲: فردا به احتمال زیاد میخوایم با بچه هامون هم دخترا هم پسرا بریم بیرون ولی امیدوارم که کنسل بشه چون اصلا حوصله ندارمممم😐
شنبه هم کلاس دارم بعد کلاس هم میخوام با چهار تا از دوستانم ک با هم صمیمی تریم یه اکیپ داریم بریم بیرون😁😌
پ.ن۳: درس هم که بی درس :/ واقعا باید برنامه ریزی کنم🤦🏻♀️خیلی عقبم😑