یه چیزی بگم ...

اون موقع که دیدمت و صداتو شنیدم اونقد دیوونه شدم که اصلا نفهمیدم چشمات سرخ و اشکیه .... :(((

چشمات اشکی بود ... اشکی بود ...

از خستگی زیاد بود یا گریه کرده بودی؟:(((

من تا حالا چشمای اشکیتو ندیده بودم مرد 🥺🥺🥺

چشمات اشکی بود وای خدای من .....

قربون اون دل پاک و مهربونت بشم من که شب تولدت گریه کردی ...

میدونم چی تو دلت میگذشته ...

داشتی روزای سخت گذشته رو مرور میکردی و اون همه تنهایی و اون همه بی احترامی و اون همه ناملایمتی ها رو ...

و حالا ... این روزا ... این همه محبت و مهربونی و این همه محبوبیت رو ...

میدونم ... میدونم ... حق داری ... منم اگه جای تو بودم گریم میگرفت ...

ولی میدونم اینا اشک شوق بودن ... عاره ... شوق ...

ولی خب ... اون چشمای زیبای تو نباید اشکی بشن خب؟!

اون اشکای ارزشمند تو که مثل مرواریدن نباید مهمون چشمات بشن .... 

طاقت ندارم چشمای اشکیتو ببینم عاخه 🥺

ولی خوشحالم که خوشحالی ...

خوشحالم که کلی رفیق خوب و با معرفت داری که برات جشن گرفتن و بهت تبریک گفتن و بهت هدیه دادن ...

خوشحالم که منم کمی تو این حال قشنگت نقش داشتم ...

مراقب چشمات باش💙

مراقب قلبت هم باش💙

مراقب من هم باش💙

 

#و...