بگذار کمی داستان از دنیایمان به هم ببافم ...

یک روز با عمق وجودم نشستم به تماشایت و محو شدم در تو ...

تو مرا به نشانه ها معتقد کردی ...

تو گفتی همه لحظه ها را چون یک رویا بپنداریم و در پی تعبیرش باشیم ...

و من که پر شدم از تعبیر لحظه های پی در پی ...

و به خاطر احساسی که تو در قلبم کاشتی ، سفره دلم را پیش آن دختر سبز باز کردم ... چون او هم مثل من بود ...

و از آن روز به بعد آن دختر سبز و من این دختر آبی شدیم دختران سبزآبی ...

به خاطر تو ...

و روز ها گذشت ...

تا اینکه یک روز که باز قلبم برایت بی قرار بود و نگرانت بودم و ناراحت از هجوم بی انصافی هایی که در حقت میشود ... باز سفره دلم را پیش آن دختر سبزآبی باز کردم و گفتم و گفتم و گفتم ...

و او گفت و گفت و گفت ...

و سپس آن جمله طلایی را گفت :

" تو عم خوشحال باش و بگذار هرچه میگویند بگویند . زندگی سه لحظه است . لحظه ای به وجود آمدن و لحظه ای هم از وجود رفتن ... و در آن وسط هم لحظه ای هست برای من و تو که زیر سایه درخت گیلاس روی تپه خاطراتمان را زندگی کنیم و به غروب آفتاب لبخند بزنیم . "

و آنجا بود که گفتم میدانی من چقدر گیلاس دوست دارم؟ :)

و او که گفت من هم گیلاس دوست دارم :)

و چند روز بعد از آن وقتی که به او گفتم تو گیلاس خوشمزه منی :) و او گفت تو هم درخت گیلاس منی :) سبز سبز :)

و از آن روز به بعد تا کنون اسم مرا در موبایلش درخت گیلاس ذخیره کرده :))

و روز ها گذشت تا اینکه یک روز به من گفت : 

" ما که باغ  نداریم ولی باغ دل من پر از درخت گیلاسه :) "

و گذشت و گذشت و گذشت و گذشت تا رسید به یک روز قبل از تولدت ... یک شب قبل از تولدت ... ساعتی در ابهام ... که نه روز است و نه شب ... ۳:۳۶ دقیقه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰ ...

وقتی به دنبال یافتن عکس های تازه ای از تو به لایه های پنهان اینستاگرام هجوم بردم ... ناگهان یک پیج دیدم که هیچ ربطی به تو نداشت ... هیچ ربطی به من نداشت ... البته چرا ... به من ربط داشت ... منی که بازی با اعداد و ساعت ها و نشانه ها را دوست دارم ...

اما آنجا به دنبال تو نبودم ... آنجا فقط داشتم بی هدف عکس ها را ورق میزدم و بی توجه رد میشدم ...

که ناگهان یک عکس توجهم را جلب کرد ....

عکس صفحه موبایلی مملو از کتاب ...

که دو تا ساعت روی صفحه اش بود :) تهران ، تورنتو :)

و سپس چشمم افتاد به نوشته های زیر پست ... خیلی ناگهانی ...

دیدم اسم تو نوشته شده است ..... و وقتی که اسمت را ببینم زیر و رو میشوم :)

و آرزویی کرده بودی ... 

آرزو کرده بودی بهار سال آینده در یک باغ گیلاس در اطراف اوزاکا باشی :))

و چرا از میان این همه "باغ گیلاس" ؟؟!!

و آن روز دوشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۴ بود ... ۶ سال پیش ...

و تو نمیدانستی که ۴ سال بعد ... درست در خرداد ۱۳۹۸ ... چشمان یک درخت گیلاس به تو گره خواهد خورد ...

و من به خاطر تو رفتم در اینترنت جستجو کردم و فهمیدم باغ های گیلاس اوزاکا در ژاپن معروف است ... و فهمیدم همه آن عکس های زیبایی که از شکوفه های گیلاس میبینم همان جاییست که تو آرزوی دیدنش را داشتی ...

نمیدانم بالاخره به آرزویت رسیدی یا نه ...

اما میخواهم به تو این مژده را بدهم که حتی اگر به آن باغ گیلاس نرفتی ... به زودی یک درخت گیلاس وارد زندگی ات میشود :) یک درخت گیلاس میرسد تا باغ دلت را پر از درخت گیلاس کند :) یک درخت گیلاس میرسد که از ابتدای فروردین همچون خودت شکوفه میدهد :)

و چه زیباست این زندگی ...

تو در آرزوی درخت گیلاس و درخت گیلاس در آرزوی تو :))))

خدایا ... از تو سپاسگزارم :)) خداوند زیبای نشانه های زیبا💙💚 

 

برای دیدن درختان گیلاس اوزاکا اینجا کلیک کنید :)

 

#و...

#ع....